تبليغاتX
زني از دلستان - نوشتن به وقت ديوانگي
 

 

                      

 

درد مي‌كند، تمام استخوان‌هايم، بدنم، روحم، انگشت‌هايم، اشك‌هايم، حاشيه‌ي گوشه‌ي لب‌هايم وقتي كه ضعف مي‌كنم از خنده حتي...

 

يك جورهايي انگار دارم كش مي‌آيم ميان من و تن؛

 

يك چيزهايي هست در اين دنيا كه من نمي‌فهمم، درك نمي‌كنم، مثلاً چيزي مثل ِ...

 

اصلاً ول كن مثلاً نمي‌خواهد، هر كسي ممكن است يك چيزهايي را درك نكند، هضم نكند...

 

دارم به خودم مي‌پيچم، چنگ مي‌زنم به تار و پود گذشته و چيزي را مي‌كاوم كه نمي‌دانم چيست،

 

راستي گفتم درد مي‌كنم؟! خوب بله! اما نه درد كُشنده، يك چيزي مثل درد دندان لق ِ بچگي‌ها، خيلي هم درد بدي نبود، گاهي به جايش زبان مي‌زدم، يك درد خاص داشت اما انگار ته دل ِ آدم قنج مي‌رفت، شايد از اينكه مي‌فهميدي پس فردا همين جايي كه زبان مي‌زني، يك دندان تازه رشد مي‌كند...

 

اين است كه آن درد كه اول گفتم، يك جورهايي حس بالندگي به من مي‌دهد،

 

اخيراً حس و حالم خيلي متفاوت از هميشه‌ي زندگيم شده...

 

انگار دارم پوست مي‌اندازم، دلم يك من ِ تازه مي‌خواست،

 

دارم اتفاق مي‌افتم؛

 

انگار دارم دوباره آغاز مي‌شوم، نگاه كن چقدر سطح فكرم قد كشيده؟ مي‌بيني چقدر دستم از تمام غم‌هاي دنيا كوتاه مي‌شود؟!

 

 

 

 

 پ.ن:
اين هم از اون نوشته‌هايي بود كه من فقط نوشتمش، يه حس محض، بدون هيچ تغييري بعد از نوشتن
يك نفس نوشتم و بلافاصله آپ كردم...

 

 

... دلی ...

+  دوشنبه هجدهم خرداد 1388   (ف.آ)