تبليغاتX
زني از دلستان - سحر با باد مي‌گفتم...
 

سلام به پيامبر بزرگ خدا

من هميشه توي ذهنم با شما گپ و گفت داشتم و خودتان هم مي‌دانيد اما بانو آرزو، يكي از بهترين دوستانم، درست وقتي كه من ديگر تصميم به باز كردن بلاگ و بلاگ بازي نداشتم، از من خواست براي شما يك نامه بنويسم...

نامه نوشتن براي شما هم بايد كار جالبي باشدها...

مي‌دانيد؟ شخصيت شما از ابعاد گوناگون براي من جذابيت دارد، اولش اينكه شما هم از آن غيب شده‌ها هستيد كه من خيلي دوست دارم، اصلاً از موجوداتي كه هستند ولي نيستند (!) از بچگي خوشم مي‌آمده...

دوم اينكه چهره‌ي شما را بسيار دوست دارم، حالا دليل شخصي دارد كه بماند.

سوم اينكه از مراسم مذهبي كه به نام شما برگزار مي‌كنند خوشم مي‌آيد، خوب همه جاي دنيا يك سري حركت فيگوراتيو به نام ديگران انجام مي‌دهند، مثلاً روز ولنتاين به ياد آن كشيش كه اسمش يادم نيست، روز جهاني عشق برپا مي‌كنند، يا اصلاً راه دور چرا... همين عاشورا تاسوعاي خودمان كه به نام عزيز حسين (ع)، خيابان‌پارتي مي‌گيرند و فيلم عزاداري بازي مي‌كنند و توي سر و كله‌شان مي‌زنند و من دليلش را هرگز نمي‌فهمم،يعني از دو سه سال پيش تا حالا نمي‌فهمم، مگه حسين كم ‌آدمي‌ست كه اينجوري بايد برايش گريه كرد؟ يا خواهرش زينب كه واقعاً بانوي قدري بوده، مگر كسي جرات داشته چادر از سرش بكشد كه اين مداحان پولي!! فرياد مي‌زنند آي حسينيا، غيرتتون كجا رفته چادر عمتون رو بردن!!! و خلاصه اين ...شعرا رو قرقره مي‌كنند و هر كثافت كاري كه مايل باشند پشت آن انجام مي‌دهند...

حالا به نام شما هم يكشنبه‌ها از اين مراسم نمادين توي كليساها برگزار مي‌شود كه يكيش توي همين خيابان كريمخان خودمان است، از نوع احترام مردمِ شما به شما خوشم مي‌آيد، مثلاً اينكه موقع خروج از كليسا به شما پشت نمي‌كنند و عقب، عقب برمي‌گردند، يا اينكه دعاي آهنگين مي‌خوانند، يا اينكه عيد را در كليسا جشن مي‌گيرند و اينكه ‌آغاز سال نويشان همراه با نام شماست، يعني اينكه هيچ تناقضي بين دين و شادماني مردمتان نيست... يا اينكه حكومت‌ها اينقدر به نام شما افتضاح بالا نياورده‌اند كه نامتان كه بيايد، بچه سوسول‌هاي دورانتان فكر كنند هر كسي نامتان را مي‌آورد امل است...

چهارم جريان آن مريم مجدليه است و حرف‌هاي پشت سرش كه من اينجا چند نقطه مي‌گذارم و شما خودتان بخوانيد از اين مجمل شرخ مفصل....... مي‌دانيد كه؟! شما مرد عجيبي بوديد، پيامبر خدا بوديد و يك جورهايي بي‌گناه، ولي دل شما هم دست خودتان نبوده... راستي يك سوال، شما عاشق مجدليه بوديد حالا شما از من نشنيده بگيريد ولي مي‌گويند او باكره‌ي صالحه نبوده و تازه ف ا ح ش ه بوده؟ هان؟ اين درست است يا اين هم از تحريفيات مربوط به شماست؟ و يك سوال ديگر اينكه مي‌گويند شما شراب مي‌خورديد، اين همان شراب ممنوعه است؟!

آهان راستي يك چيز جالب... من دو سه سال پيش آمدم آن كليساي سر ويلا و برايتان شمع روشن كردم و گل مريم نذر مادرتان مريم كردم كه حاجتم را بدهيد، من آن حاجت را نگرفتم، اما به مادرتان بگوييد كه من گل‌ها را برايش مي‌آورم، چون خدا خيلي به من رحم كرد كه آن اتفاق كه من مي‌خواستم نيفتاد...

آقاي عيسي مسيح محترم، من كلي سوال و حرف و اولاً دوماً دارم، اما، معتقدم زبان نگاه و سكوت خيلي گوياتر است، ترجيح مي‌دهم، وقتي آمدم كليسا براي اداي احترام به مادرتان، روبروي آن مقام و عكس بايستم و با چشم، تمام حرف‌هايم را بگويم، مي‌دانم شما هم جوابم را خواهيد داد.

خواهم آمد، همين روزها...

راستي قبل از آمدنم... من يك چيزي توي ذهنم هست كه خيلي آزارم مي‌دهد، يعني سه تا چيز، بي‌‌زحمت با آن دم مسيحايي‌تان، به من بدميد، تا بهترين كاري كه بايد انجام بدهم چون عقل من ديگر به جايي قد نمي‌دهد و اگر هم بدهد، دو سال بعد مي‌فهمم كه به جاي خوبي قد نداده، حداقل در اين سه مورد كه هميشه اين‌طور بوده...

 

 

*همه‌ي دوستان به ميل خود دعوتند كه براي عيسي مسيح، نامه بنويسند، هر چند كه من شخصاً از بچگي به اين كه براي كسي كه آدرسي از او ندارم نامه بنويسم، علاقه نداشتم، اما تمرين خوبي بود.

*از همين تريبون، مراتب مجدد ارادتمنديم را خدمت آرزو جان اعلام مي‌دارم.

 

+  شنبه بیست و یکم دی 1387   (ف.آ)