![]() |
![]() |
|
|
مرد سپید پوش ِ من، عزیزم، یکرنگ... من امشب حوصلهی کِش آمدن، در هیچ شعری را ندارم خودت بگو دلتنگی را امشب چه شکلی بنویسم که قد بکشد از اینجا که من تا میانهی لبخند همیشگیات که تو... زمزمههای عاشقانه، عمیق، از تهِ دل وقتی که دنیایمان ماست... و فخر فروختن به تمام دخترکان دنیا، وقتی که تو مالِ منی تنها... قرارهای پنهان از چشم ِِ مادر راس ساعتِ ظهر روی روزهای قرمز تقویم که نیستند اما رنگ لاجوردیشان، سرختر از جمعههاست... و دستم روی تن ِ مهربان تو حتی با دستکشهای چرمی: داغ ِ داغم... آنقدر که پوستم گِز گِز! آری... همینقدر دلتنگ که گفتم و چقدر بیقرار که نشد بنویسم آخ...! معشوقهی قدیمی، مرد دیرینه، بیش از این چشمانتظارم نگذار چشمهای من و همچشمی آسمان که سرخ... میبینی؟! رقیب هم میسوزد، آبی ِ حسودش .... دریغ تو را از من؟! راستی قاصدک هم سوز داشت امروز . . . آدم برفی، مَرد! پس کی می آیی؟
|
|
+
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
|