![]() |
![]() |
|
|
اول پلان (1) را بخوانید.
... چشمهای تو هست، در مرور مدام ِ دلتنگی... دستهایت هم همینجاهاست، باید روی شانهی لباسم جا مانده باشد، یا پشت مانتوی سیاهم، وقتی که "لیدیز فِرست" را میگفتی؛ دل مهربانی هم داشتی قدیمترها... شاید در صندوقچه باشد، لابهلای پارچههای ابریشمین خیال؛ و جادهی ناهموار خاطره هم باید، در انتهای جنونِ تلخ ِ آخرین روز ِ خندیدنت جا مانده باشد... میترسم توی نقشههای دروغین دنیا گم شده باشی... باید تو را به من برسانم؛ چقدر باید نقشه بکشم، اصلاحات اعمال کنم... دستهایت را پل میکنم چشمهایت را جاده مهربانیت را... |
|
+
چهارشنبه بیستم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
|