![]() |
![]() |
|
|
مرد سپید پوش ِ من، عزیزم، یکرنگ... من امشب حوصلهی کِش آمدن، در هیچ شعری را ندارم خودت بگو دلتنگی را امشب چه شکلی بنویسم که قد بکشد از اینجا که من تا میانهی لبخند همیشگیات که تو... زمزمههای عاشقانه، عمیق، از تهِ دل وقتی که دنیایمان ماست... و فخر فروختن به تمام دخترکان دنیا، وقتی که تو مالِ منی تنها... قرارهای پنهان از چشم ِِ مادر راس ساعتِ ظهر روی روزهای قرمز تقویم که نیستند اما رنگ لاجوردیشان، سرختر از جمعههاست... و دستم روی تن ِ مهربان تو حتی با دستکشهای چرمی: داغ ِ داغم... آنقدر که پوستم گِز گِز! آری... همینقدر دلتنگ که گفتم و چقدر بیقرار که نشد بنویسم آخ...! معشوقهی قدیمی، مرد دیرینه، بیش از این چشمانتظارم نگذار چشمهای من و همچشمی آسمان که سرخ... میبینی؟! رقیب هم میسوزد، آبی ِ حسودش .... دریغ تو را از من؟! راستی قاصدک هم سوز داشت امروز . . . آدم برفی، مَرد! پس کی می آیی؟
|
|
+
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
اول پلان (1) را بخوانید.
... چشمهای تو هست، در مرور مدام ِ دلتنگی... دستهایت هم همینجاهاست، باید روی شانهی لباسم جا مانده باشد، یا پشت مانتوی سیاهم، وقتی که "لیدیز فِرست" را میگفتی؛ دل مهربانی هم داشتی قدیمترها... شاید در صندوقچه باشد، لابهلای پارچههای ابریشمین خیال؛ و جادهی ناهموار خاطره هم باید، در انتهای جنونِ تلخ ِ آخرین روز ِ خندیدنت جا مانده باشد... میترسم توی نقشههای دروغین دنیا گم شده باشی... باید تو را به من برسانم؛ چقدر باید نقشه بکشم، اصلاحات اعمال کنم... دستهایت را پل میکنم چشمهایت را جاده مهربانیت را... |
|
+
چهارشنبه بیستم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
دارم نقشه میکشم... به هیچکدام از نقشههای دنیا اعتماد ندارم! نقشهها میگویند فاصله از من تا تو به اندازهی همین چند خیابان است اما معنای ِ عمیق ِفاصله چند بند انگشت از من تا تو نیست... کوه، کوه دره، دره دنیا، دنیا فاصله هست میان احساس ِ ما کوهها استواری غرور ماست درهها تجلی ِ یک آغوش ِ خالیاند ... و دنیاها، درون من و توست... ...
... دلی ... |
|
+
چهارشنبه بیستم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
هر شب برایم قصه میگویی ... " یکی بود، یکی نبود"... و تا قصه را شروع میکنی یک جوری میچسبانیش به دلتنگیهایت برای او و هایهای خیس از گونهات بالا میرود ـ من ستون پشتم میلرزد وقتی مرد گریه میکند انگار در خود ریختههایش در من آتشفشان میشود، در چشمهای او تقطیر ـ ـ مردی که در ابریترین روزها سایهای با اوست، شبیه سایهی سنگین گمگشتگی ـ قصه را میرسانی به خداحافظی ِ آخرش و میگویی: "قصهی تلخِ ما راست بود و کلاغ ِ ما به خانه نرسید هیچوقت" و آن ابرِ همیشه همراه را، روی چشمهات میگذاری و دستِ غصه را در دست من ... کاش یک شب رگ ِ خوابت را بزنم و در خوابی تو را بمیرانم شاید یک بار هم که شده در همان خواب " یکی که نبود بیاید" دستی به سرت بکشد و غمهایت را پاک... یا لااقل، شبی ملافهی سفیدی رویت بکشم و دستهایم را روی چشمهات... و تلقین کنم دست فرشتهی گم گشته در دست توست... اینجوری حداقل یک بار قصهی همیشه تلخ تو، دروغ از آب در میآید ـ شیرینت میماند ـ و عروس ماه چهر ِتو، در آینهی حوض میرقصد و کلاغ سرگردان قصه هم به خانهاش میرسد... آنوقت شاید رودخانهی نیل چشمهات فروکش کرد در سینهکشِ لبهات آنوقت من ۴0 شبِ تمام این کلاغ را میکشم توی آسمان شبهای تو زیر ملافهی سفیدت که چهل کلاغ کنم شادیهایت را تا اوج سیمرغ آخ! کاش به سیمرغ میرساندمت، تو میخندیدی... ... قار... قار... زهر قار! کلاغ ِ راستگو رسید آخر قصه است و دوباره... من آتشفشان میشوم، تو هقهق، حیف!
... دلی ... |
|
+
شنبه شانزدهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
دخترك بس كه چشاشو بسته بود رد غربت تووو چشاش نشسته بود دخترك خسته از اين بيداد بود حسي در دلش، درد يك فرياد بود دخترك حرف نميزند، اشك نميريخت غم عالماما صُبِ شنبه، توو گوشاش هووو ميكشيد يه طرف يكي تكيده، اون يكي معتاد بود يكيشون مهندسِ بيكار بود بعدياَم جوون بود... اما شاد بود؟؟ دخترك دلش ميسوخت عجيب واسه مردم شهر بوي بنزين بود و قيل و قال درد راه چاره چي ميشد؟! دخترك چيكار ميكرد... ... دلی ... ادامه مطلب |
|
+
شنبه شانزدهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
عجیب حس ِ عجیبیست٬ قسمت کردن ِ عشق بین ِ انسانها... لذت بردن از سهم ِ اندکی که داری٬ و آن منی که با تکهای از تو خوشبخت است... ... دلی ... |
|
+
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
+
سه شنبه دوازدهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
بوسهام را روی شانهات می گذارم و چشمهایم را روی هم... درخت ِ پائیز هزار برگ ِ زرد و نارنجی زائید و من هزار شعر ِسرد و سیاه... تو پائیز که میشود با باران می آیی و زمستان که تمام میشود با برف میروی... و من تنها چند ماه فرصت ِ بارور شدن دارم... ـ از افتادن اولین برگ، تا روئیدن اولین جوانه ـ در این میان، انگشتهایم شعر میرویند و قلبم احساس... در ِباغ ِ آرزوها را که باز میکنم تمام خرمالوهای نارس نگاهم میکنند... سرم را پائین میاندازم و اشک ِ چشمهایم را قورت میدهم... خُب.... هنوز هم میتوانم انکار کنم که: دلم برایت تنگ شده! ... دلی ... |
|
+
دوشنبه یازدهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
1 نشسته بر بالین آسمان زار زار گریه میکند فرشتهای شبیهِ خودت و نعمت میبارد بر سرم باران ب ا ر ا ن چقدر اشکهایت گواراست برای زمینی بیآب و علف به نامِ من 2 سهم صبح پاییزی من تابستانیست که دستان نوازشگرت به من هدیه میکنند درست فردای شبی که بطر بطر باران سر کشیدهام
پ.ن:
... دلی ... |
|
+
یکشنبه دهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
+
شنبه نهم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
فنجان قهوهای چشمهای تو و این ماه نیمه کاره و موجهای چسبیده بر جدارهی فنجان نمیدانم این خط را بگیرم به غرور چشمهای تو میرسم یا به آینهی شکستهای که خورشید در آن برق میزند اما این حجم نقرهای باید جای خالی آینهای باشد که نبود تا مرد را در زندگی من تکرار کند! تا چشم کار میکند شب روی دریا موج میزند و این قایق بیهوش را حتماً بابادن شکم گنده به اینجا آورده! نبض ماه لاغر در دست دریا و صدای مرغ ماهیخوار در گوش ستاره تماشاچی! دلشورهی دریا و کلید گم شدهی ماهیگیر و این فال نیمه کاره ... در گلوی این قفل باید کلیدی گیر کرده باشد! خمیازه را در دهانم چال کردهام! |
|
+
پنجشنبه هفتم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
پیرمردی سپید موی با چشمانی که زیتون درِشان برق میزد مرا در آغوش گرفت تنگ من گریستم سخت هر چه بیشتر نوازشم کرد هقهقم، هایهایتر شد و ردای سیاهش خیس اشک ریشهای برفیش میلرزید، بید چه صدای صبوری چه بزرگ با شکوهی چه دستهای چروکی که گرم و چه انگشتهای مهربانی که لرزان با طمأنینه میگفت، دلی جان آرام... وقتی او هم نتوانست آرامم کند اشکهایش سرازیر شد، پیر آسمانش بارید خدا...
... دلی ... |
|
+
شنبه دوم آذر 1387 (ف.آ)
|
|
|