تبليغاتX
زني از دلستان
 

 

 

 

هی می‌ز‌نم

به گَله‌های میش ِِ چشم‌هایم

های‌های ببارید...

امشب سر ِ سودای بیابان دارم؛

خشک و سوزان دل من

گِله از عشق که نه...

چشم به دست شب و باران دارم.

 

 

 

 

 

... دلی ...

+  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387   (ف.آ)  

  

 

قلبم مي‌جوشد

از حسي شاد

مثل چشمه‌اي كوچك، در پاي دماوند

گرم و شكافنده

...

سالهاست سر اين كوچه

ـ كوچه‌‌ي همان خانه‌ي قديمي ـ

سر راه منتظر مي‌ايستم

شايد روياي نيمه ‌شبهايم

در ميانه‌روزي

مثلاً روزي پاييزي

مردانه تعبير شود

ـ نه كه خواب زن چپ است... ـ

و امروز

هر ثانيه كه مي‌گذرد

سايه‌هاي محو صورتت

رنگي‌تر مي‌شود

... به تو شبيه‌تر...

نفس به نفس

صداي گام‌هايت نزديك‌تر

و تيك تاك ساعت

برابر مي‌شود با صداي

كفش‌هاي مردانه‌اي كه

محكم و مطمئن،

فرود مي‌آيد،

روي سر تمام روزهاي مردّد

گوش‌هايم، تير مي‌كشند

خون زير پوستم مي‌پاشد

صورتم داغ

گونه‌هام سرخ

و رعشه‌هاي ناگهاني

چند باره و چندين باره

به ياد امشب

ساعت 8

سر كوچه‌ي همان خانه‌ي قديمي

...

نشاني؟!

گيسوهام سياه است هنوز

مثل شبِ سياه رفتنت،

در سال‌هاي دور...

هر چند بايد يادت مي‌ماند...

 

 

 

 ... دلی ...

+  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387   (ف.آ)  

 

 

امروز از استراحت نیم ساعته صرف‌نظر کردم

در عوض نشستم کنار پنجره

تا بلکه از این روزهای پاییزی ِ نه خیلی شیرین

 ـ چیزی در مایه‌های طعم خرمالوهای همان روزهای اول فصل ـ

رنگی، حرفی، خاطره‌ای... بردارم برای وقتِ  آمدنت...

حالا دارم تمرکز می‌کنم:

گوش می‌کنم... تیز ِ تیز هم که می‌شوم، صدای باران نمی‌آید

بو...

بو می‌کشم... بوی باران هم که... نه... عطر داودی؟! نه!

اتفاقی عجیب؟ نه... که، نه!

حتی کسی نیست که چمدان سفر ببندد

و من از ابتدای نرفتنش، بغض کنم... خاموش

و تا آخرنیامدنش،‌اشک بریزم یکریز...

و یا یک پاکت جا مانده از تو به رسم جا ماندن‌های همیشه...

پر از بوی نرگس و یک دفتر بنفشه خشک شده

و چندین نامه‌ی نخوانده از تو...

که خیلی اتفاقی!!!

ـ که هر دو می‌دانیم هیچ‌وقت اتفاقی نبوده ـ

جا مانده روی پله‌های خداحافظی

ـ همان‌جا که بند کفش‌های نماندنت را می‌بستی ـ ...

و من که دست‌هایم بلرزند

و چشم‌هایم که خط‌های نامه را هی گم کند میان خواندن یک در میانِ خطوط...

حتی دوره‌گرد آواره هم، این روزها با چهار بچه‌ی نیم قد و قد... آواره؟!!

هه...

کولی کو پس؟ راس ساعتِ عصر در نمی‌زند این خانه را...

نمی‌دانم...

شاید همه به عزای عشقِ بی‌رنگِ چند خط آخر این نوشته رفته‌اند

یا شبِ هفت کسی که حرف آمدنش مال هفت هزار سال پیش است

و آنقدر نیامد که زیر پای خضر هم علف سبز شده از بس که پیر شد...

 

در این بی‌حوصلگی محض...

دم به دم زنگ می‌زنم به این ‌و آن

و چیزهایی می‌پرسم که جوابش را می‌دانم

یا چیزهایی را جابه‌جا می‌کنم که همه همان جا هستند که باید باشند...

یک فنجان نسکافه‌ی نه خیلی داغ

و پک زدن به سیگاری که هر نخ را دنبال درک خماری سیگاری‌های تیر، می‌کشم

 ـ اما تا این لحظه، همین لحظه‌ی من کنار این پنجره ـ

هیچ درک عمیقی از عمیق‌ترین پک‌هایش نداشته‌ام....

و حتی فیگور خط خطی کردن روی مقوای اشتنباخ با اتود روترینگ هم...

هیچ‌کدام دوای دردِ بی‌دردی این روزهای من نیست!!!

و هیچ‌کس و هیچ‌چیز هم‌رنگِ چند روز پیشش نیست...

 

اصلاً بگذار در چشم‌های بی‌حالت آسمان خیره بمانم شاید...

 

خیره... خیره... خیره‌تر...

آهان... حالا...

خوب که نگاه می‌کنم

می‌بینم در این بی‌حسی محض

در این روزمرگی مدام که هیچ چیز رنگ ندارد

در این روزهای عزادار ِ بی‌هیجان

در این داغ، که مُرده‌اش عشق است و سیاهپوشش من...

فقط "کلاغ " است که هست!

کلاغ است که رنگ دارد

به رنگِ تا ابد سیاه

به شکل پیوسته مرموز

 ـ‌ همان شکلی که خیلی دوست دارم ـ

...

بله... هنوز کلاغ هست...

خدا را شکر...

هزار سال سیاه هم که بگذرد...

سیاه هست...

روزهایم رنگ خواهد داشت...

جوجه کلاغی امروز به دنیا آمد...

خدا را شکر...

 

 

 

 ... دلی ...

+  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387   (ف.آ)  
 

 

دلی ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه، دانشگاه، آنتراک بین دو کلاس...

:سایت دانشگاه...

سر کلاس ِ تجارت الکترونیک! کنار پنجره، کلاغ سیاه توو آسمون چرخ می خورد، کلاً کلاغا رو دوست دارم... حسم گرفت یه چیزی بنویسم... نوشتم... گفتم آنتراک بین دو کلاس توی سایت یه سری به بلاگم می زنمو احتمالاً بعد از ویرایش آپش می کنم... اومدم نشستم، جاهایی از نوشتم ناقص بود کمیش رو تایپ کردم و داشتم اصلاحش می کردم، آقایی اومد توی سایت، از کنار میز من رد شد و رفت کنار من، میز بغلی نشست...

نمی دونم کی گفته گلاب های امروزی رو می شه جای عطر به کار برد یا احتمالاً باهاش دوش گرفت...

دلم آشوب شد و حالت تهوع گرفتم، حس نوشتنم خراب شد... کلاً روی بوها حساسم... مثلاً بوی عود، خیلی بهم کمک می کنه یا کلاً عطرهای خنک توی تابستون و بعضی عطرهای خاص گرم، توی هوای سرد...  

ولی الان دیگه ترجیح می دم، اون کلاغ بیچاره رو با بوی گلاب که موقع پخت شله زرد و حلوا خوشبوترین بوی دنیاست، قاطی نکنم...

دلی: ساعت ۱۰:۲۵، سایت ثبت نام دانشگاه... انجام حذف و اضافه....

 

 

 

 ... دلی ...

+  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387   (ف.آ)  
 

 

من یک دل بیقرار دارم باران!

از تو کمی انتظار دارم باران

 آبستنم از کویر، می‌فهمی که؟؟!!

باران، باران، ویار دارم باران.

 

 

 

هوا از صبح كله‌ي سحر سرده، مثل دي ماه سوز داره اما من مثل كوير حارهّ‌‌اي‌ام... پنجره اتاق تقريباً از صبح بازه و صداي غرش آسمون گهگاهي خيلي خفيف مياد... اما نمي‌دونم، ‌خجالت مي‌كشه بباره يا نمي‌خواد غرورش رو زير پا بزاره... يا شايدم هنوز بهونش واسه باريدن، كامل نشده... من اما بايد برم زير بارون... من اما مثل خاك تشنه منتظر بارونم... مي‌ترسم پاييز تموم شه و آسمون يه دل سير نباريده باشه... مي‌ترسم زمستون بياد و دل من هنوز سبك نشده باشه...

امروز ويار بارون دارم و عطر خاك خيس خورده‌ و كوچه‌هاي دربند...

از اينجا به بعدش رو من نمي‌نويسم، اما هر كسي با حس خودش توي همين سياهي‌ها، مي‌خوونه...

 شنيدن توو بارون كه رفتي از سیاوش قمیشی، هم كه خالي از لطف نيست...

(عکس مدت‌ها بود در آرشیوم بود و متنی هم برایش نوشته بودم که دست نداد اینجا بنویسم... عکس را خیلی دوست داشتم، با ا ین نوشته آپ کردم...) 

 

 

+  شنبه بیست و پنجم آبان 1387   (ف.آ)  

 

 

 وقتی به تو می‌اندیشم

پرده‌های ذهنم کنار می‌رود

و ارکستر می‌‌نوازد،

موزیک زیبا و ملایمی را...

و انگار کسی زیباترین آواز دنیا را می‌خواند

و چه هماهنگ می‌نوازند

اُورتور ِ لبخندهای آرام گاه‌به‌گاهت را

و نتِ سکوتِ اخم ابروانت را

و چه مغرور هم‌گام می‌شود سرتاسرت

با گام‌های بلندِ آوا...

 

به تو اندیشیدن زیباست و نوید بخش

این روزها اما،

این نوید برایم کافی نیست

دیگر نمی‌خواهم فقط گوش کنم

می‌خواهم، آوازی بخوانم.

 

 

 

 

 ... دلی ...

+  یکشنبه نوزدهم آبان 1387   (ف.آ)  

 

جنون عاشقانه و باران

 

می‌گیرد

تیره می‌شود

بغض می‌کند

رنگ به رنگ می‌شود

گویا، شلاقِ تازیانه‌های غمی گنگ،

ماحَصَل ِ فصلی سرد است

که کبودش می‌کند

سرانجام اشک می‌شود

هق‌هق می‌کند

و می‌بارد به قلب داغدار ِ زمین ِِ سرد

گاه می‌غرد،‌

چیزی مثل فریاد عزاداری

بر گور مرده‌ای،

میان گریستن و نفس تازه کردن؛

سیر، که زار می‌ِزند

سبک می‌شود،

نفس می‌کشد...

در میانه‌ی نفس‌های بریده‌اش

شوری به پا می‌کند،

می‌زند ریز ریز، مورب

روی رد گونه‌های کویری ِ زنی به نام ِ من

و با تافته‌های گیسوان خسته از تعلیقم

تار به تار، معاشقه می‌کند؛

خیسی ِ شهوتی، نمناک،

سُر می‌خورد روی سرانگشتهایم

درست وقتی دنبال رد چشمهای ماهت

دل ِ آسمان را زیر و رو می‌کاوم

حسی مرا به فراسو می‌برد

کسی در من فکر می‌کند

کسی به من فکر می‌کند

و صدای ضربان قلبش،

در بطن تاریکی شنیده می‌شود

و زنی که روزهاست،

دنبال واژه‌های دست نخورده می‌گردد

تا حرف‌های باکره بزاید

در من غوغا...

 

گوش کن...

گوش می‌کنم

باران ترانه‌ی ما را می‌خواند

هیجانی بین بغض و عشق،

سراسر فریادم می‌کند

و من...

کسی در من...

با موزیک متن‌ ِ باران،

تصنیفِ "با تو می‌مانم" می‌خواند...

شب شاعرانه می‌شود، پاییز عاشقانه... 

 

 

 

 ... دلی ...

+  جمعه هفدهم آبان 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

چنان از هیزم‌های خشکِ بی‌تو زیستن،

 

 

شعله‌ورم،

 

 

که هیچ بارانی

 

 

تن به خاموشی من نخواهد داد!

 

 

 

مباد که

 

 

تن ِِ آسمان را بسوزاند

 

 

آتش ِ جانِ بی‌تو عطشم...

 

 

 

 

همین خاکستریِ دلگیر ِ آبانی‌اش بس

 

 

همین که هر روز بی‌تو نفس می‌کشم...

 

 

 

 

 

 

 ... دلی ...

+  سه شنبه هفتم آبان 1387   (ف.آ)