تبليغاتX
زني از دلستان
 

 

صدای برخورد موج‌های آرام

 

به ساحل ِ شبِ دریا

 

 

 

صدای ریختن چای تازه دم در فنجان

 

از فاصله‌ای چند سانتی

 

 

 

صدای سوختن هیزم‌های ریز و خشک

 

در آتشی سرخ

 

 

 

و صدای برگشتن فواره‌‌ای اوج گرفته

 

توی حوض و سرریز شدن توی پاشویه‌

 

 

 

هیچ‌کدام به پای تو نمی‌رسند،

 

وقتی که می‌خندی، یا آرام نجوا می‌کنی

 

 

 

گاهی آنقدر دریایی،

 

که حوالی لبهایت

 

صدای مرغ‌های دریایی

 

شنیده می‌شود.

 

 

 

 

پ.ن:
از همه‌ي دوستانم دعوت مي‌كنم اين دو تا آهنگ رو كه لينكش رو اينجا مي‌گذارم، گوش كنند. اين‌ها موزيك بدون كلامه و من به شدت بهشون علاقه دارم، شايد تم موسيقي دهه ۵۰ و ۶۰ رو داره و من به شدت باهاشون شاد مي‌شم. مهربانوي عزيزم، با گفتن يك كلمه من رو برد توو حال و هواي اين آهنگ‌ها. توضيحات ديگه‌اي هم در مورد اين دو تا آهنگ در ادامه‌ي كامنت "مهربانو" نوشتم.
جالب اين‌كه يه تم غمگين هم پشت اين آهنگ‌ها هست...
شايد بشه ازشون به عنوان شيش و هشت اصيل(!) ياد كرد.
نمي‌دونم شايد جاش نبود اينجا معرفي بشه، اما من دوست داشتم شما هم همونقدر كه من از اين‌ها لذت مي‌برم، لذت ببريد، مخصوصاً‌ آهنگ لبخند گل. اگر مورد پسند نبود، عذر مي‌خوام.
راهنمايي اينكه وقتي صفحه باز شد، چند لحظه صبر كنيد تا اسم آهنگ روي مدياي صفحه بياد. بعد روي اسم آهنگ كليك كنيد. البته براي كساني كه تا حالا توي اين سايت موزيك گوش ندادن عرض مي‌كنم.
آهنگ ممكنه به دليل سرعت پاييت بعضي خطوط دفعه‌ي اول بريده بريده پخش بشه. اما بعد از يك ‌بار اجراي كامل، دفعه‌ي دوم درست پخش مي‌شه.

لبخند گل 

كيميا

 

 

 

 ... دلی ...

+  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387   (ف.آ)  
   

 

 

 

 

 

 

دستانِ تو

 

گونه‌های مرا نرم می‌کشد

 

و قلم‌مو

 

در چشم‌های من مکث می‌کند

 

دست تو می‌رقصد

 

گیسوانم پریشان می‌شود

 

سرخ را که برمی‌داری

 

لب‌هایم می‌خندد

 

سایه می‌زنی

 

نگاهم نافذ می‌شود؛

 

 

تو می‌چرخی و من

 

نیمه‌کاره می‌مانم

 

در نقاشی بعدی

 

تو مرا

 

کامل می‌کنی:

 

خودت را کنار من...

 

 

 

 

 

پ.ن:
دوست عزيزم ياس آبي در كامنتي براي اين نوشته اين‌چنين نوشته بود كه اينقدر به نظرم زيبا بود كه بارها خوندمش... به نظرم كامنت از نوشته‌ي من عميق‌تر و فكر شده‌تره، اينجا مي‌‌گذارم تا دوستان هم بخونند و لذت ببرند:

يك آسمان رنگ و ترانه آورده‌ام

تا در طبیعت حضورت بنشینم

طرحی از انعکاس صدایت که می‌کشم

اشکهایم شره می‌کند رنگ رنگ...

دامن سفیدت را بالا می‌گیری

تا از رودخانه عبور کنی

صدایت را

سنگریزه‌ها دست به دست می‌کنند

آهسته

قلم موی بغضم را

در هجوم عبورت می‌شویم

و بوم نقاشی ناتمام را

به خانه می‌برم...

 

دیوارهای اتاق بهت زده‌ام

پر از طرح تنهایی من

در طبیعت توست!

آه...

 

 

 

 ... دلی ...

+  شنبه بیست و هفتم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

 

نگاه که می‌کنی:

 

 

حس خاک تشنه‌ای را دارم

 

که باران به خوردش می‌رود

 

سرشار می‌شوم از

 

جنونی روشن

 

و خدا می‌داند

 

که هشیار، هشیار

 

هذیان می‌گویم؛

 

 

 

جنگل می‌شوم

 

انعکاس چشمانت می‌شود

 

معبر بادهای پر جنجال؛

 

 

 

درمیانه‌ی این شورِ شرر وار

 

تمام وجودم می‌شود

 

عصیانی سرشار؛

 

 

 

تمام واژه‌های گم شده‌ی شعرم

 

سوار بال پرستوها

 

از قطب‌های یخ زده‌ی دل

 

باز می‌گردند؛

 

 

 

نگاهم که می‌کنی:

 

پروانه‌های احساس

 

می‌سوزند به آتش درونم

 

 

 

نگاهم که می‌کنی

 

آه جانِ دلم....

 

 

 

راستی....

 

آبی!

 

عینکت را بردار!

 

 

 

 

 

 

... دلی ...

+  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387   (ف.آ)  

 

  

همایون که بخواند،

شیر و قهوه هم که باشد،

... خانه آرام، 

و دلم که اینچنین به بودنت قرص، 

مثل امشب می‌شود هوایم 

خودم را از حلقوم پیراهن چرکِ بی‌کسی 

بیرون می‌کشم، 

مثل یونس از دهان ماهی، 

و پرده‌ها را کنار 

و تمام شب می‌شود رنگ لبخند کجِ تو 

که گاه‌گاهی‌ست، فقط... 

نفس‌ها سبک‌تر می‌خرامند در مجرای نای 

هوا لطیف مثل صبح کوهستان 

انگشتهام جوانه می‌زنند 

تیک‌تاکِ ساعت هم، حتی، مهربان 

گونه‌هام سرخاب سرخود،

لب‌ها رنگِ ترش انار 

و مثل برگ‌های پاییز امسال 

که سفت سفت چسبیده‌اند به تنِ درخت 

می‌چسبم به خیالِ تو، 

آن‌وقت تصور می‌کنم 

تو مردی هستی خالی از سکنه 

و من زنی هستم دلنشین! 

چون کودکی بازیگوش، شیرین زبان، 

که می‌توانم تو را تا نیمه شب 

توی خیابان‌ پهلوی 

با خودم راه ببرم 

به جستجوی یک رویای وانیلی 

تا دم ِِ درِ زمستان 

... 

وای که امشب چقدر خوشبختم 

از سمفونی بی‌نظیر حضور جانانه‌ای

 

 

 

+  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

  

شهر ویرانه‌ی رفتن، که

 

از مردم چشمهای تو

 

به سیاه چشم‌های من،

 

سرازیر می‌شود

 

از درون فرو می‌ریزم

 

کسی در سپیدِ چشمانت

 

می‌سوزد،

 

سوسو می‌زند،

 

شعله‌ی آتش غم،

 

ستاره‌هاي سربي‌ اشك...

 

سرت می‌چرخد سمت در

 

رد نگاهت کماکان باقی

 

و دستی پاهایت را می‌کشد

 

که معلوم کند رفتنت اجباری...

 

فریاد ناهنجار لولای در

 

متمم نگاهت، محزون:

 

"مهربانم من رفتم"

 

 

ته نشین می‌شود آوایی

 

بر حنجره‌ی بی‌جانم

 

و سکوت، اولین رخنه‌ی تنهایی

 

و نفس که برمی‌گردد با درد از خرخره:

 

آآآآخ‌‌‌خ‌خ‌خ...

 

حتی جیر‌جیرک هم ج‌ی‌ی‌ی‌ی‌ررر

 

و "جیم ِ" هر جیر یادم می‌اندازد:

 

جذام جای خالی‌ات

 

امروز و فردا

 

برگ و ریشه‌ام را

 

خواهد خورد

 

 

باز دهنم طعم شعر می‌گیرد،

 

و نوشتن حرفی پنهانی:

 

ـ نگاه که می‌کردی

 

در خودم می‌مردم

 

چشمهایت مگر

 

خاکِ مرده می‌پاشید

 

روی بودنم ؟ـ

 

 

 

 

 

 

تقدیم به نرگسی که روزگارش این روزها بوی رفتن گرفته... 

 

+  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387   (ف.آ)  

 

Face in mind - Deli

  

 

هر روز

 

بخشی از خود را هجّی می‌کند

 

زنی که تشکیل شده از:

من

  

حرف‌های ساده،

 

می‌آویزند

 

از انتهای گیسوهایش 

   ـ که مثل درختان آخر پاییز ـ 

این شاخ به آن شاخ

 

یک‌سر پریشانی‌ست...

 

 

 

سرش را تکان می‌دهد، 

    ـ اين سو به آن سو ـ 

کلمه‌های آویخته می‌ریزند

 

روی میز،

 

کنار تصویرهای مبهم یک حس

 

با اشارت چشمی

 

در هم و بر هم

 

غلت می‌زنند روی کاغذ،

 

دلتنگی دست می‌کشد

 

 روی تمام حرف‌هايش،

 

آرام می‌گیرند در سپیدی هر خط، 

شعر قد می‌کشد 

بغضِ زن 

 

تمام می‌شود 

و مردی 

 

در شعرهایش متولد

 

 

 

 

+  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387   (ف.آ)  
 

کسی در می‌زند 

  

شاید فکر کنی

که در نبود تو چیزی نابود می‌شود یا جا به ‌جا

 

پاییز هست    همان‌طور      همان‌جا

به علاوه‌ی نم باران نیمه‌های دیشب

باد هم    و درخت

من هم با همان نگاه    پشت همان پنجره

 

گفته بودم می‌آید از ابتدای رفتن تو

آن کس که می‌داند جز با من تنها می‌ماند

و می‌داند جایش در این خلوت       پهلوی این درد

و این دوستت دارم چقدر خالی‌ست

 

گوشی را می‌گذارم

کسی در می‌زند...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:
این شعر را در یک سررسیدِ نه خیلی قدیمی پیدا کردم، اصلاً یادم نیست کی نوشمتش... اصلاً نمی‌دونم مال منه یا نه!!! و یا شایدم ترکیبی از شعر کسی با احساس‌های آنی من... الان کمی اصلاحش کردم و چیزهایی بهش اضافه کردم....

  

 

+  شنبه بیستم مهر 1387   (ف.آ)  

 

 

در سپیده دم

 

 چون رؤیایی می‌شکفم

 

 روز،

 

 بدنم،

 

 این تمام هستی و زندگی‌ام را

 

 از گلوگاهِ تنگِ هر لحظه عبور می‌دهم.

 

 شب، 

 

چون یک سایه محو می‌شوم

 

و در رؤیای دیگر جان می‌سپارم.

 

 

  

  

 

 

 

+  پنجشنبه هجدهم مهر 1387   (ف.آ)  

 

غایب همیشه حاضر

 

 

 

امروز باز هم می‌آید،

 

ـ خودش را می‌گویم ـ

 

 

 

با تلنگرش به شیشه چشمم باز می‌شود

 

و ساعت شش

 

 

 

تا من چای را دم کنم

 

شیر را گرم     

         

و خودم را آماده

 

زیر لب زمزمه‌ای‌ ساده

 

 

 

او روی ماهِ نرگس‌ها را آب پاشی می‌کند

 

و دستهایش را چنان حسادت‌برانگیز

 

بر زلف اطلسی‌ها می‌کشد

 

که گیسوانم مور مور...

 

 

 

گنجشک‌ها، هیس!

 

چه شده شور بَرِتان داشته؟

 

آوازم را نمی‌شنود!!

 

 

 

بعد از صبحانه هم

 

گوشه‌یی می‌نشیند

 

رو به حوض

 

روزنامه ورق می‌زند و

 

چشمهای مرا می‌خواند

 

 

 

و هنوز خروس و خورشید

 

در جنگ

 

و کی که زودتر برخاسته

 

 

 

که او دستش را بر سرم می‌کشد

 

و نگاهش را بر سطرها

 

اگر شعری شکل گرفته باشد

 

از تهِ دل می‌خندد و می‌گوید:

 

دِلی امروز هم  "خدا با توست"

 

اگر نه!

 

"فردا هم روز خداست"،

 

را می‌گوید؛

 

 

 

آن وقت مثل همه‌ی این روزها،

 

مردانه

 

بلند می‌شود مغرور

 

می‌رود تا انتهای کوچه‌ی دور...

 

 

 

امروز باز هم آمده بود،

 

یادش را می‌گویم!

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

يادش به خير، اون اولا من و اِلي  ـ خواهرم ـ  با هم وبلاگ رو مي‌نوشتيم، اما اِلي كمي سرش شولوغ شد و درگير كاراي دانشگاه و كار... و مدتي دور از فضاي وبلاگ و وبلاگ نويسي بود و حالا هم كه مدتيه برگشته توي وبلاگ مستقل خودش مي‌نويسه، كامنتش رو در جواب اين نوشته به ياد اون روزها با كلي پارتي‌بازي مي‌زارم اينجا:

 

 

 

قرار مدام ؟؟؟؟؟؟یا انتظار قرار. چه کشنده و جانکاه...
تصور که می‌کنم حتی خوردن چای و کشیدن سیگار و قدم زدن هم دردی را دوا نمی‌کند.
دوست داشتنی که خیلی هم در دسترس نیست.
نمی‌دانم اما تو اگر از فکر آمدنش هم لذت میبری، لااقل آن گوشه بالای در، کلیدی بگذار تا وقتی آمد از در بسته وحشت نکند. اگر چه نه آمدن باران محال است و نه آمدن او شاید...شبی
آن وقت زمانی که برسد می‌دانم بی تامل گوشی را بر می‌داری و می‌گوئی یک تاکسی برای تا وسط پائیز.
اگر چه می‌دانم برای آن قرار رویائی صدای گنجشک را کم می‌آوری اما، من آن را از خیال پسرکی تیرو کمان به دست برایت می‌دزدم.
دلی اگر باران بارید یادت باشد برگ هم سر پناه بدی نیست. چتر را با خودت نبر. با این همه حرف که برداشتی دستت بند می‌شود.
سبد حصیریت را بردار و پر کن از بنفشه‌های دم غروبی که با او در باغ آرزو قدم می‌زنی تا ببینم عشق چه عطری دارد.
من همراهت می‌شوم و با تو به انتظار می‌نشینم.
اطمینانت برای اینکه او را می‌بینی آنچنان است که با هم پشت می‌کنیم به تمام کسانی که تو را باور ندارند، و این شاید معنای یک خواهر کوچک باشد.

 

 

 

 

 

+  سه شنبه شانزدهم مهر 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 من یادِ تو را در نفس‌هایم

 

حبس کرده‌ام

 

هر ذرّه‌ات را در یک دَم

 

خودت را بالا بکش از من

 

پاییز از پاهای من آغاز شده

 

و حالا در حوالی دلم لانه کرده

 

تا ریشه‌‌هایت در من نپوسیده

 

 خودت را رها کن، از یادِ من برو

 

....

 

  

 

 

 

 پ.ن: باگ (ارور) جدید بلاگفا:

" امکان درج نظر تکراری برای شما وجود ندارد"

این ایراد  اغلب مواقع زمانی پیش می‌آید که شما تصمیم به ارسال بیش از یک کامنت برای مخاطبتان را داشته باشید، خوب می‌شود سر بلاگفا را کلاه گذاشت.

با اندکی تغییر در حروف نامی که کامنت را با آن ارسال می‌کنید. مثلاً من می‌توانم کسره‌ی اسمم "دِلی" را در زیر هر سه حرف آن قرار بدهم: دِلی، دلِی، یا دلیِ و حتی بدون کسره بنویسم.... در ضمن می‌توانید آدرس سایت خودتان را حذف کنید... به هر حال با هر ترتیبی باید یک شکل جدید نسبت به اسم قبلی به اسمتان بدهید...

کلاً هم پیشنهادم این‌است که قبل از ارسال هر کامنتی، اول آن را کپی کنید، تا اگر به چنین ایرادی برخوردید، کامنت در حافظه‌‌ی سیستم شما مانده باشد و دلتان نسوزد که نوشته پریده!!!

باز هم اگر یادتان رفته بود که متن را کپی کنید و چنین اتفاقی افتاد، می‌توانید کلید "بک اسپیس" را روی همان صفحه‌ی نظرات بزنید، صفحه به عقب بر‌می‌گردد، فقط دقت کنید که قبلا با کلیک کردن، روی صفحه‌ی نظرات، صفحه را فعال کرده باشید.

در ضمن برای دیدن نظرات جدید در یک صفحه نیازی به رفرش پیاپی آن صفحه نیست، کافی‌ست صفحه‌ی نظرات را باز نگه دارید و هر بار که تصمیم دارید محتویات اضافه شده به آن را ببینید، کلید  F5 را بزنید، بالای صفحه تعدا کل کامنت‌ها نمایش داده خواهد شد و شما متوجه می‌شوید که نظرتان اضافه شده یا نه! البته برای وبلاگهایی که برای نظرشان تایید می‌گذارند، مفیدتر است.

 

 

 

+  دوشنبه پانزدهم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

 

این همه منتظر آمدن پاییز ماندم،

 

که چه؟

 

یک تابستانْ سبز را، ندید گذشتم،

 

که چه؟

 

هی سرخ و سپید شدم از هیجانِ

 

زرد و قرمز و نارنجی

 

که چه؟

 

 

 

که:

 

پاییز بیاید و این انار ِترش،

 

شیرین شود...

 

وای که،

 

تو شیرین نمی‌شوی

 

حتی وقتی که برف گیس‌های مرا

 

مثل دندان‌هایم

 

سپید کند!

 

 

 

 

 

 

 

(اواخر شهریور  ۸۷) 

+  یکشنبه چهاردهم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

هي تو قول بده كه

 

آنروز مي‌رسد كه تو بيايي

 

هي من منتظر بمانم...

 

هي بگو امروز مي‌‌آيم

 

اما تا فردا نيا !

 

در پاييز هم !

 

و تا بهار نیز !

 

 

 

 

اگر بيايي

 

همه چيز حرام مي‌شود

 

اگر بيايي

 

اشتياق ديدنت تمام مي‌شود...

 

 

 

 

انتظار به پايان مي‌رسد

 

و چشمهاي مهربان هميشه‌ات را

 

تنها در صورت تو خواهم ديد

 

و نه

 

در ابر،

 

آسمان،

 

دريا،

 

ستاره،

 

ماه

 

و جاده...

 

 

 

 

عجيب اُخت شده‌ام با اين انتظار

 

به اين از پي ِ تو گشت و گذار

 

و به اين حال ِ نزار

 

اگر بيايي، تمام مي‌شوي !

 

شمايلْ چشم ِ من،

 

نيا !

 

 

 

+  شنبه سیزدهم مهر 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

به رسم عادتِ خیلی وقت‌ها

درست نشسته‌ام وسط اتاق،

ـ چهار زانو ـ

و به تخت چوبی‌ام تکیه زده‌ام

کوسن کوچکِ چند رنگ روی پاهایم

و آرنج دستِ چپم روی آن

ـ انگشت‌هایش تکیه‌گاه چانه‌ی سر به هوام ـ

این طرف سمت راست،

چند جلد کتابِ تا نخورده‌ی نخوانده

منتظرند تا قرعه به نام  ِِ یکی‌شان؛

سمتِ چپ فنجانِ قهوه‌ی نیم‌‌خورده؛

و روبرو...

روبرو، قابِ عکس ِ چشم‌های مسیحایی تو...

          ـ همان که مادر بزرگ،

دفعه‌ی پیش که در اتاقم نماز می‌خواند،

زیر لب استغفار می‌کرد و می‌گفت:

عکس این نامحرم،

روبروی آدم،

نماز را باطل می‌کند ـ

به دیوار  ِِ پشت سر،

‌چهار عکس داستانی آویخته

همانهایی که از تنهایی، تا رسیدن را

تصویر می‌کنند؛

و پشت پنجره‌ی سمت چپی ِ اتاق،

کامپیوتر و نوای موزیک ِملایمی که

از عصر ِهر روز تا نیمه‌های شب، مدام...

در اتاق دوره می‌شود؛

زیر دستم کاغذهای باطله‌ی یک رو

که خط‌خطی‌های نامفهوم مرا

تاب می‌آورند

و سیاه و کبود می‌شوند و دم نمی‌زنند؛

روی میز جلوی آینه

چند شمع رنگی، رقص ِ آتش می‌کنند

و به سلامتی حضور ِ یاری جفت،

در میهمانی آینه

ترانه‌ی سرخ ِِ‌ "بمان با من" را اشک می‌ریزند؛

و عودی...

دودی...

دود ِ عودی...

مسحور کننده، خاص و نافذ

ـ درست مثل خودت ـ

می‌خزد در فضا و بالا می‌رود

و بعد،

شکل ِ چشم‌های توی قاب می‌شود

دل‌انگیز و بی‌مثال...

در این توهّم لذت‌بخش

ناگهان چشم از دود، از قاب،

می‌دزدم،

در خودم جمع می‌شوم، کز می‌کنم،

سرم را میان دست‌هایم پنهان

ـ مثل کودکی که سر به دامان مادرش می‌برد ـ

حسی غریب، در من طوفان می‌کند

چار توی دلم خالی می‌شود،

ناغافل،

از تو،

می‌ترسم!

من،

از تو

از چشم‌های تو.

جنس ِ مردانه‌ی تو، بی‌رحم است.

 

 

(نوشتم در ۸/۷/۸۷)

 

 

+  جمعه دوازدهم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

نمی‌دانم این جمعه‌ی دل‌نازک

 هر روز صبح کجا می‌رود

 که عصرها وقتِ رسیدن به خانه...

...

...

 

شاید از سر ِقبر شاعری

 یا از لبِ گور عاشقی

 باز می‌گردد...

  

آری!

 باید همین باشد،

 که اینقدر دلگیر می‌شویم

 هر سه‌مان:

 من وُ او وُ جمعه،

 درست وقت غروب!

  

غروبِ جمعه‌ی پاییز

 حس رفتن می‌دهد،

 بوی غسال‌خانه

 رنگِ رخت عزا

 طعم حلوای سیاه

 شکل قابی که

 گوشه‌اش ربان مشکی زنده‌اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:

و گفته بود:

 

با تو خواهم بود

هر کجا که باشی...

و ذهنت را سرشار از امید خواهم کرد

و دیگر

هیچ‌گاه غم به سراغت نخواهد آمد.

حتی اگر زمانه

مثل غروب دلگیر جمعه باشد!!!!

  

 

+  جمعه دوازدهم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

نفرین شیطان است که:

 

چون میوه‌ی گندیده

 

از شاخه‌ی هستی بیاویزیم!

 

 

 

لعنت ابلیس است که:

 

آسمان به جای آبی، خاکستری را برگزیده

 

آکنده از نفس‌های گناه‌آلود

 

چرکِ چرکِ چرک

 

 

 

آهِ اهریمن است که:

 

زمین به تمامیت، زردیِ نفرت گرفته

 

که حتی آب‌های جوشان

 

یک‌سر از آغوش نفرت برمی‌آیند

 

نفرت و نفرت و نفرت

 

 

 

نتیجه‌ی حسادت اوست که:

 

آدم بیچاره، فریب خورد و سیب!

 

بی‌رنگ ماند و با درد زیست

 

درد وُ درد وُ درد

 

 

 

می‌آید، می‌زاید، می‌میرد،

 

بی‌رنگ میان خاکستری و زرد

 

آدم ِِ ساده‌دل، تا ابد،

 

در فضایی میان چرک و نفرت و درد...

 

پاگیر ِ چشم زخم شیطان است،

 

هم‌چنانکه از ازل...

 

 

 

 

 

 

+  جمعه دوازدهم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

 

همیشه فکر می‌کنم،

 یک غروب بارانی می‌آیی،

 یا یک شب سرد برفی،

 پالتوی سیاهی بر تن

  

چتر را در راه پله می‌گذاری

 و نرگس‌ها را در گلدان،

 می‌دهی گونه‌ام را بوسه

 می‌ستانی اشک را از لبخند،

وقتی که من

 کلمات عاشقانه‌ام را

 بر میز گذاشته‌ام،

 شمع را توی اتاق،

 چشم را بر پنجره...

 گیسوان رهایِ از هر بند،

  

می‌آیی و با فنجانی چای

"یا هر چیز داغِ دیگری"

 خستگی در می‌کنی

 و لبخندزنان می‌نشینی که بگویی،

 بانو؟

 چشمهات به چند؟

 و چند ساعت بعد قهوه می‌خواهی

 بی‌قند،

 من و صدای یک لبخند

 و سکوت سرشار ِِ یک مرد

 و حسی که مدام

 می‌‌زند بر دلم هی چنگ

 و ساعتی چند...

  

حالا غروب که در آغوش شب،

 خرسند غنوده

 و فنجان‌های قهوه‌ی برگردانده

 و سیاه زلالی که ریخته در

 سپیدی وامانده

 و هنوز نیمه شبی که صبح،

 دستش را نخوانده

 و چقدر ترس ِ به جای مانده:

 خدایی کم حرف،

 اندوهی ژرف،

 و کوتاهی ِ فاصله

 تا رسیدنِ صبحی تلخ.

  

راستی!

 دیشب هم،

 نه باران بارید

 نه برف!

 

 

 

 

+  پنجشنبه یازدهم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

 

ـ ديشب تصادف وحشتناكي كردم

 

صداي خرد شدن استخوان‌هايم را يكي‌يكي

 

به گوش خودم شنيدم...

 

 

 

 

 

ـ چند شب پيش‌ از آن

 

تيغي به نرمي هر چه تمام‌تر، روي مچ دست‌هايم سُر خورد

 

شاهرگ‌هايم گريختند و خوني سپيد جاري شد، روي ملحفه‌هاي سياه

 

 

 

 

 

ـ پيش‌تَرَك، از پشت بام آسمان‌خراشي 100 طبقه پرت شدم

 

مغزم روي ماشين كنار خيابان متلاشي شد

 

 

 

 

 

ـ پارسال بود فكر كنم!

 

زير آوار زلزله مانده بودم، دستم از خاك بيرون...

 

 

 

 

 

ـ قبل‌تر با او، ‌دست در دست كنار ساحل آرام

 

قدم مي‌زديم...

 

ناگهان آسمان تيره شد، سياه!

 

طوفان....

 

و موج سنگين زير پايمان را كشيد،

 

و تنها، مرا بلعيد!

 

من در فاصله‌اي ميان جسم و روح مي‌شنيدم:

 

فريادهاي ناباورانه‌ي او را كه دريا را نفرين مي‌كرد

 

و رو به درياي خونسرد

 

ـ انگار كه نه انگار طوفان تا اندكي قبل ـ

 

زانو زده بود و دستهايش را روي شقيقه‌هايش گذاشته بود مَرد

 

و مدام داد مي‌زد:

 

                   نه..... نه...... نه.......

 

 

 

 

 

ـ و مدتي پيش‌تر، جماعتي عزادار، جنازه‌ام را روي دست مي‌بردند،

 

زني قاه‌قاه مي‌خنديد با لباسي سرخ بر تن

 

و مردي هاي‌هاي مي‌گريست سراسر سياه‌پوش

 

 

 

...

 

 

...

 

 

...

 

 

 

آه! من مدتي‌ست در خواب مردي زنداني شده‌ام!

 

هر شب مرا به شكلي در آزار مي‌بيند

 

كاش كسي يكبار براي هميشه خواب‌هايش را تعبير كند،

 

يوسُفي از اين عذابِ هر شبه نجاتم دهد...

 

 

 

 

 

 

 

+  سه شنبه نهم مهر 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

 

 

گم کرده راه و خسته

 

نفس در گلو مانده

 

سرگردان و تنها

 

بی‌راهبر و راهنما

 

در پیچ و خمی بی‌منتها

 

 

 

و تنها یک امید...

 

سوسوی دو چراغ در سیاهی محض،

 

دورادور

 

راه را نشانم می‌داد...

 

در این بیراهه‌های احساس

 

و چه درخششی...

 

 

 

من عاقبت رسیدم

 

بعدِ سالها تصور ستاره

 

در بیقوله‌ای دور،

 

و افسوس که

 

چراغ چشم‌های گرگ پیری بود،

 

نهایت این ستاره باران !

 

و دیشب

 

پنجه‌های کندِ گرگ بود که

 

روانم را می‌درید

 

 

 

و حالا لاشه‌ی جسمم مالِ شما

 

ببرید... دفن کنید...

 

از شر کفتارها.

 

کفتارها...

 

وای کفتارها...

 

عجوزه‌های مجیزگویِ درنده‌ی پیرند...

 

 

 

تو را به خدا !

 

لاشه‌ام را پنهان کنید...

 

سیالِ روحم

 

در آزار است از نشخوار این عجوزه‌گان...

 

دفنم کنید... آرامم کنید...

 

 

 

 

 

 

 

 پ.ن:

چشمهای گرگ‌ها واقعاً زیباست، نگاهشان عمیق است وانگار با آدم حرف می‌زند... درنده خویی اصلاً در چشمهایشان نیست.... فکر کنم گرگ هم از آن موجودات خوب عالم بوده که امروز در حال انتقام گرفتن از بانی شکست‌هایش است که می‌درد... نمی‌دانم!

 

 

 

 

+  شنبه ششم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

 

ابری‌ست که می‌تواند

 

سرزمینِ خشک دلم را باران کند

 

اما، قطره‌ قطره‌اش را

 

از من دریغ می‌دارد

 

 

 

نسیمی‌ست که می‌تواند

 

مرا توفان کند

 

ولی تندیس‌ وار، ایستاده

 

و از من، حتی، نفَس پنهان می‌سازد

 

 

 

بهاری‌ست که می‌داند

 

چگونه شکوفایم سازد

 

اما مخمل سپید نبودن بر حضورش کشیده

 

تا دره‌های سرد زمستانی در دلم تداعی شود

 

 

 

و ماهی‌ست که می‌تواند

 

در تاریکای ظلمات تنهایی‌ام بتابد

 

ولی خاموش و سنگین

 

در قاب چشمانم شکسته

 

 

 

...

 

چقدر با ابر

 

چه اندازه با نسیم

 

چقدر با بهار

 

چه ‌اندازه با ماه

 

شبیه است

 

کسی که

 

پشتِ صحنه‌ی احساسم،

 

بازیگردانی می‌کند!

 

 

 

 

پ.ن:

و تو عروسک گردان عروسکی هستی
که در بی‌حضور تو
عروسک گردانی پيشه کرده بود!


شايد دست سرنوشت
همين نخ‌های نامریی‌ست
که دستان مرا در بند کرده‌اند.


چه کسی می‌خندد؟
وقتی به فرمان دستان تو
دست سرنوشت
عروسک را می‌گرياند...

 

 


+  پنجشنبه چهارم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 ...

...

 

به هر حال بلاگفا هم يك سيستم ايراني‌ست و بيش از اين نمي‌توان از آن انتظار داشت... 

وقفه‌هاي طولاني و تعميرات سرور و دان شدن سيستم، بدون اطلاع قبلي، مثل خيلي بي‌قانوني‌هاي ديگر در مملكت ما تازگي ندارد... خوب سيستم رايگان است... پولي‌هايش چطورند كه رايگان‌ها... 

بدون هيچ توضيح، يا معذرت خواهي! 

خيلي روزها اتفاق مي‌افتد كه سيستم "نظردهي" ايراد پيدا مي‌كند... باز نمي‌شود، امكان درج نظر جديد براي اين پست وجود ندارد (در حالي كه نيم ساعت بعد اين امكان خود به خود موجود مي‌شود!)  امكان ارسال نظر تكراري وجود ندارد، (در حالي كه اصلاً تا اين لحظه براي اين پست كامنت ارسال نكرده‌ايم) و...

 روزي ۱۰ بار به اين ارور برخورد مي‌كنيم كه به علت به روز رساني اين صفحه قابل نمايش نمي‌باشد، لطفاً چند لحظه بعد درخواست خود را تكرار نماييد!!!!!!!!!!!

 و يك اتفاق جالب ديگر اينكه من سيستم نظردهي را نبسته‌ام! اما اغلب دوستان از من مي‌پرسند چرا سيستم نظردهي را بسته‌اي؟!!!!

 امروز از آن روزهايي‌ست كه حتي كوچكترين بي‌نظمي و اختلال در مملكت گل و بلبل به چشمم مي‌آيد و احساس حفقان و فرار دارم... مخصوصاً هنوز از ديروز، موقع ثبت نام ترم جديد دانشگاه... چنان آشفته‌ام كه اگر رييس دانشگاه را لحظه‌اي مي‌ديدم، با اين سيستم، آخرِِ مكانيزه، حتم دارم قيد ادامه تحصيل در اين مقطع را مي‌زدم و هر چيزي كه دلم مي‌خواست بارش مي‌كردم! (فحش نه‌ها! هر چيزي كه از فحش بدتر بود!)

 اينجا كه وبلاگ است، من بنويسم يا ننويسم به هيچ جاي اين دنيا برنمي‌خورد... اما ثبت نام در دانشگاه مملكت بي‌قانون، نوبري‌ست كه بازگو كردنش را چه فايده...

 گاهي از خودم مي‌پرسم، ‌چرا خدا يكي را در تهران به دنيا مي‌آورد، يكي را ميامي، يكي را در استكهلم؟! چرا يكي بايد هميشه زجر بي‌قانوني و ناآرامي را بكشد، يكي آرامش و قانون از سر و كولش بالا برود؟!

  

پ ن:


1) اينها كه نوشتم ربطي به عرق ملي ندارد!

2) امروز راننده تاكسي باز هم هر چقدر دلش خواست كرايه گرفت... مثلاً به جاي ۳۵۰ تومن، ششصد تومن!

3) ديشب جايگاه گاز كه هميشه براي خودروهاي شخصي سوخت مي‌زد، تغيير هويت داد به جايگاه گاز براي تاكسي‌ها... بدون اطلاع قبلي...

4) امروز بانك ساعت حدود ۹و نيم باز شد!!! به دليل برگزاري مراسم مذهبي! درست روزي كه كار بانكي من حياتي‌تر از اين نمي‌شد (جماعت شب‌زنده‌دار، احياتان قبول!)
شركت در مراسم مذهبي دليلي براي تعطيل كردن مملكت نيست!

5) ديشب بعد از برگشتن از مراسم احيا، ساعت حدود ۳ نيمه‌شب، خيابان‌ها بسي جان مي‌داد براي رانندگي و گشت و گذار... (اين يعني اينكه من خودم هم در مراسم تشريف داشتم).

6) من به دعا و انرژي‌هاي خاص اعتقاد دارم، به خدا و پيغمبر و بي‌نظير مرد عالم علي هم... قرآن برايم كتاب معجزه است، و ابوحمزه ثمالي و جوشن كبير اينقدر زيبا نوشته شده كه پشتم را مي‌لرزاند، دلم اغلب پر مي‌كشد براي مراسم مذهبي كه آدم حسابي‌ها چار كلام حرف از زواياي پنهان، دين و اخلاق آشكار مي‌كنند، و حالم بد مي‌شود از مراسم مذهبي كه مداح(!)‌‌هاي پولي، در آن‌ها شِر و وِر تحويل مردم مي‌دهند و مردم هم زار زار گريه مي‌‌كنند... ديشب در يك مراسم با اخلاق و بي‌‌نظير كه شبيهش را كم ديده بودم، براي همه‌ي دوستان مجازي‌ام (بدون اغراق همه) و بيشترِ دوستان و اطرافيان و علي‌الخصوص خانم كارشناس رشته‌ي محترم گروه كه انصافاً جزو معدود "انسان‌هاي" دانشگاه است دعا كردم... كاش خدا به من هم نظري كند... هر چند كه هميشه بودنش را در كنارم حس مي‌كنم، اما من كمي زياده خواهم....

 

 

 


ادامه مطلب
+  چهارشنبه سوم مهر 1387   (ف.آ)  
 

 

لبخندم از چیست می‌دانی؟!

از اینکه با چه کوله‌باری

به استقبالش رفتم...

اندکی درد استخوان

و کمی درد در گلو

و بیشتر غمی در سینه...

 

قبل از آمدنش

سوغاتی‌ها برایم فرستاده

این ‌است که چنین از جان

دوستش دارم،

پاییز را...

 

 

+  دوشنبه یکم مهر 1387   (ف.آ)