تبليغاتX
زني از دلستان

 

 

پاییز
 

که با آن غروب‌های خسته‌اش
 

می‌آید
 

و روی شاخه‌ها می‌نشیند
 

و صبح رنگین برگ‌ها را
 

با مرگ
 

سنگین می‌کند


با سرو خانه‌ام که روبرو می‌شود

 
رنگ می‌بازد
 

ـ هیبت قهوه‌ای‌اش ـ
 

با خشمی ترس خورده و نارنجی.
 

دامن فرا می‌چیند
 

و به زردی می‌گریزد.
 

آخرین برگ تقویم شهریور که ورق می‌خورد بهار
 

ـ تازه‌تر از همیشه ـ
 

در رگ رگ جانم می‌ریزد.

 

 

 

+  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

 

 

دخترکِ میزبان، جلوی در ورودی ایستاده

 

و به مهمان‌ها خوشامد می‌گوید

 

لبخند می‌زند: متشکرم

 

با طمأنینه: ممنونم

 

...

 

 

این روزها را همه به او تبریک می‌گویند

 

روزهایش دچار پارادکس شیرینی‌ست:

 

 

ـ آمدن پاییز ـ

 

ـ و بهار بازگشت مرد ـ

 

 

دخترک در دل گامهای پاییز را می‌ستاید

 

و تا سحر فردا

 

بر کتاب مقدس عشق بوسه می‌زند

 

و آیه‌های مهربانی حضور مرد را

 

تلاوت می‌کند،

 

بهار و پاییز، با هم

 

قدر  مقدر امسال دخترک .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن (به قول دوستان: بعدن نوشت...)

از لطف بعضي دوستان در مورد قالب جديد وبلاگ متشكرم. اما واقعيت اينست كه شخصاً با قالب جديد ارتباط خوبي برقرار نكردم... احساس مي‌كنم سمت راست صفحه، نسبت به چپ سنگين‌تر است و توازن برقرار نيست. به طور كلي در پي ايجاد تنوعي براي قالب وبلاگ هستم ولي اين دكور جديد به دلم ننشست، خدا را شكر كه با يك،، كپي پيست ساده قابل بازگشت است...
 

 

 

 

+  جمعه بیست و نهم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

 

 

تصمیم گرفته­ام شعر بلند بنویسم

 

نگاه کن

 

شعر بلند می­نویسم

 

نه

 

قصد فریب دادن‌ات را ندارم

 

قصد فریب دادن­تان را ندارم

 

فقط می­خواهم شعر بلندی بنویسم

 

شاید این راهش نباشد

 

شاید من شاعر نباشم

 

شاید شاعر باشم

 

ولی شاعر شعرهای بلند نباشم

 

شاید هم دروغ گفته باشم که قصد فریب شما را ندارم

 

دارم

 

ولی به هر حال می­خواهم فکر کنم

 

بگذارید فکر کنم

 

اجازه دهید فکر کنم

 

چند لحظه

 

÷

=-=-=-01
+++=========----------------(

 

 

این­جور فکر نمی­کنم اغلب

 

وقتی روی کاغذ بنویسم شکل­های جالب­تری از آب درمی­آیند

 

در هر حال

 

می­خواستم متوجه باشید که دارم فکر می­کنم 

 

الان یکهو یادم افتاد 


بیشتر از این وحشت دارم که برگردی


و من منتظرت نباشم...

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

+  جمعه بیست و نهم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

 

ـ یادت می‌مونه چی گفتم (شیر فهم شدی) ؟!

ـ آره، حرف تلخ رو یه بار که بزنی، برای همیشه توو ذهن می‌مونه...

 

 

+  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

يك حبه قند،

در فنجان قهوه‌ي تلخ...

شيرين نمي‌شود

 

 

دو حبه قند،

در فنجان قهوه‌ي تلخ...

شيرين نمي‌شود

 

 

سه حبه، چهار، پنج...

اصلاً تو بگو يك دنيا قند

در اين دنياي تلخ

 

 

نه!

تو نيستي فالِ اين زندگي

شيرين نمي‌شود...

 

 

 

 

پ.ن:
شعر يا نوشته‌هاي از اين دست، لزوماً نبايد براي آدم اتفاق بيفتد تا دركش كند... كافي‌ست كلمه‌اي در ذهن آدم جرقه بزند... حدس مي‌زدم پايان اين شعر فيد بك‌هايي داشته باشم، مبني بر نگراني دوستان عزيزم كه چرا تلخ؟!
گفتم زودتر پاسخ بدهم كه حرف‌هايي كه در نوشته‌ها هست، ممكن است احساس شخص در زمان حال يا گذشته باشد و به نوعي تجربه‌ي شخصي و گاهي هم ممكن است تحت تاثير احساسات ديگران و دوستان در نويسنده ايجاد شود...
گاهي شعر نوشتن يا هر چيزي نوشتن، مثل بازي كردن يك نقش است، خودم را در موقعيتي فرض مي‌كنم، حس مي‌گيرم (حس خودش مي‌آيد) و بازي مي‌كنم...
باري از تمام دوستانم سپاسگزارم كه وقت مي‌گذارند و كامنت مي‌دهند و گاهي به خاطر مضمون نوشته‌ها نگران من مي‌شوند.... هر چند كه نوشته‌هايم را لايق اين همه لطف نمي‌دانم... و هر چه هست مهر دوستان است.

 

+  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

  لیلی نام تمام دختران زمین است

 

خدا مشتی خاک را برگرفت.

می‌خواست لیلی را بسازد.

از خود در او دمید.

و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.

سالیانی است که لیلی عشق می‌ورزد.

لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است

و هر که خدا در او بدمد عاشق می‌شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است

نام دیگر انسان.

... 

خدا گفت: به دنیایتان می‌آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است: عشق.

و هر که عاشق‌تر آمد،

نزدیکتر است. پس نزدیک‌تر آیید نزدیک‌تر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می‌آورد.

کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است.

گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

... و لیلی تمام کلمه‌هایش را به خدا داد.

لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:

عشق همان نام من است

که مشتی خاک را بدل به نور می‌کند. 

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

لیلی تشنه‌تر شد

 

لیلی گفت:

 

امانتی‌ات زیادی داغ است. 

 

زیادی تند است. 

 

خاکستر لیلی هم دارد می‌سوزد.

 

امانتی‌ات را پس می‌گیری؟

 

 خدا گفت:

 

خاکسترت را دوست دارم.

 

خاکسترت را پس می‌گیرم.

 

لیلی گفت:

 

کاش مادر می‌شدم

 

مجنون بچه‌اش را بغل می‌کرد.

 

خدا گفت:

 

مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن،

 

تو بی‌بهانه عاشقی، تو بی‌بهانه می‌سوزی.

 

لیلی گفت:

 

دلم زندگی می‌خواهد. ساده، بی‌تاب، بی‌تب.

 

خدا گفت:

 

اما من تب و تابم بی‌من می‌میری... 

 

لیلی گفت:

 

پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.

 

مرگ من، مرگ مجنون.

 

پایان قصه ام را عوض می‌کنی؟

 

خدا گفت: پایان قصه‌‌ات اشک است.

 

اشک دریاست

 

دریا تشنگی است

 

و من تشنگی‌ام.

 

تشنگی و آب.

 

پایانی از این قشنگتر بلدی؟

 

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه‌تر شد.

 

خدا خندید.

 

 

لیلی زیر درخت انار

 

لیلی زیر درخت انار نشست.

 

درخت انار عاشق شد.

 

گل داد سرخ سرخ.

 

گلها انار شد داغ داغ.

 

هر اناری هزار تا دانه داشت.

 

دانه‌ها عاشق بودند.

 

دانه‌ها توی انار جا نمی‌شدند.

 

انار کوچک بود.

 

دانه‌ها ترکیدند.

 

انار ترک برداشت.

 

خون انار روی دست لیلی چکید.

 

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

 

مجنون به لیلی‌اش رسید.

 

خدا گفت:

 

راز رسیدن فقط همین بود.

 

کافی است انار دلت ترک بخورد.

 

 

 

+  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

 

خدا گفت: زمین سردش است.

چه کسی می‌تواند زمین مرا گرم کند؟

لیلی گفت: من.

خدا شعله‌ای به او داد.

لیلی شعله را توی سینه‌اش گذاشت.

سینه‌ اش آتش گرفت.

خدا لبخند زد. لیلی هم.

خدا گفت: شعله را خرج کن.

زمینم را به آتش بکش.

 

لیلی خودش را به آتش کشید.

خدا سوختنش را تماشا می‌کرد.

لیلی گر می‌گرفت. خدا حظ می‌کرد.

 

لیلی می‌ترسید. می‌ترسید آتشش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.

خدا اجابت کرد.

 

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

 

...

خدا گفت:

اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

 

 

 


پ.ن:

کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نوشته‌ی عرفان نظر آهاری، کتابی بود که خودم نداشتمش، اما فایل PDF آن ‌را از اینترنت دانلود کرده بودم و بارها خوانده بودم... کتابی که "کتی" امروز به من هدیه داد همین کتاب بود و لیلی و کتی برای همیشه در کتابخانه‌ی من و در قلبم جاودانه شدند.

 

 

کتاب را اینجا دانلود کنید

 

 اینجور مطلب گذاشتن در وبلاگ خودم را یاد آرزو (صید قزل آلا در مدرسه) می‌اندازد....

 

 

+  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

دو سال و اندي پيش، اومدم اين شركت براي مصاحبه، اولين كسي كه ديدم، منشي سابقمون بود، بهم فرم استخدام داد كه پر كنم. ديدي يه جاي تازه مي‌ري چشمت مي‌كرده، همه جا رو بر انداز مي‌كني.... دومين نفر "كتايون" بود، از ظاهرش خوشم اومد، صورت نازي داشت، مهربون و خوش لباس،  هم قد و قواره‌ي خودم بود... اومد كنار ميز منشي و گفت: " مي‌خوام از اين شركت برم حوصله غرغر شنيدنو ندارم" .... خوب كتي خيلي به خودش مي‌رسيد. ظاهرش خيلي توو چشم بود و البته توو محيطاي اداري دولتي... وئلا اگر بيرون ببينيش خيلي ساده و آراسته‌س...

تقریباً 3 روز بعد توو اين شركت استخدام شدم... اولين نفري كه باهاش دوست شدم و خيلي راحت با هم ارتباط برقرار كرديم كتي بود... زمان ناهار كتي مي‌آمد دنبالم كه تنها نباشم... و منو با بچه‌ها آشنا كرد... بچه‌ها خيلي صميمي بودن، خيلي زود باهم جور شديم اما كتي باعثش بود...

توو دو سال گذشته، كلي اتفاق خوب برامون افتاد... كلي فراز و نشيب داشتيم... كلي ددر و تفريح با بچه‌ها رفتيم... كلي از داشتن هم شاد بوديم... توو همين دو سال كتي با يكي از آقايون شركت ازدواج كرد... يكي از آقايون لايق شركت...

هيچ يادم نمي‌ره روزي رو كه با كتي رفتيم دنبال رزرو تالار براي عروسيش، هيچ يادم نمي‌ره تايم ناهارامون چقدر با هم حرف مي‌زديم از اين در و اون در و من هميشه احساس مي‌كردم، چقدر خوبه كه يكي از اين همه دوست خوب "كتيه"  ...

سه چاهار هفته پيش كتي گفت ديگه مي‌خواد از اين محيط اداري ايرانيزه بره... خنديدم و گفتم... بابا دو سال و خورده‌اي پيشم كه من براي استخدام اومده بودم، تو داشتي به خانوم‌" ـ" همينو مي‌گفتي... تو رفتني نيستي و كتي لبخند زد...

ولي تو اين دو سه هفته كتي تمام كاراشو تحويل داد، مراحل امضاهاي تسويه حساب هم انجام شد و من هنوز باور نداشتم كتي بره...

امروز كتي اومد توو اتاقم يه كتاب بهم هديه داد و گفت هر جا هستي شاد باشي...

منم همينو بهش گفتم...

كتي از اتاق رفت بيرون، يه كاغذ قشنگ لاي كتاب بود، توش نوشته شده بود:

"يادم مياد گفتي خيلي وقته مي‌خوام برم ولي نرفتم.. اين دفعه رفتم خيالت راحت."

حالا ديگه كلي غصه‌دارم... ديگه از فردا شايد كتي رو خيلي دير به دير ببينم... مثل الهام، مثل مريم، مثل سارا، مثل نرگس، مثل نعيمه، مثل راحيل، مثل هم‌خونه‌هام، مثل آنيتا، مثل اون يكي سارا، مثل گلناز، مثل پريسا، مثل سميه، مثلِ مثلِ... مثل خيلي‌‌هاي ديگه...

كتي شيطون مهربون دلم خيلي برات تنگ مي‌شه... 

 

 

 

+  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

در را که می‌بندی


جلد چند هزارم کتاب دلتنگی‌ام باز می‌شود


و ثانیه‌های هر صفحه‌اش


محتاطانه‌تر و کند گذرتر از برگ‌های یک کناب خطی قدیمی


ورق می‌خورند


تا با دیدار دوباره‌ات


آن همه لحظات کشدار را به پایان آورم


و دفتر سرخوشی‌ام را


با تو به سر برم.

 

 

 

+  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

شب‌ها درست وقتی ابلیس به پایان عشق فرمان می‌دهد، به خودم قول می‌دهم این ترانه را برای آخرین بار گوش کنم... اما آن شبِ آخر هرگز نمی‌آید و شیطان در به پایان بردن افسانه‌ي دوست داشتنم، دست از پا درازتر... و من هر شب تحسین می‌کنم فروغ را که این‌چنین جاودانه سروده...
امشب... شب عجیبی‌ست برای من... شاید بیش از ۱۰ شعر نوشتم، اما هیچ‌کدام به اندازه‌ی این شعر به دلم چنگ نزد تا دستش را بگیرم و به این خانه‌ی سیاه و سپید بیاورمش...

 

اینجا لالایی شبهای مرا بشنوید با صدای حسين بختياري...

(در ادامه‌ي مطلب بيشتر در مورد حسين بختياري كه گويي دوست بسيار صميمي خسرو شكيبايي هم بوده، بخوانيد...)

و اینجا دکلمه‌اش را بشنوید با صدای زنده‌یاد خسرو شکیبایی...

و شعرفيلم ديگري با صداي حسين بختياري (نوبهار) در مراسم خاك سپاري شكيبايي...

 

نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می‌شود
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می‌شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاج‌ها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می‌کشانی‌ام
فراتر از ستاره می‌نشانی‌ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه‌های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره می‌رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج‌ها
مرا بشوی با شراب موج‌ها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به‌راه ما
چگونه قطره قطره آب می‌شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لاي‌لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می‌شود
 به روی گاهواره‌های شعر من
نگاه کن
تو می‌دمی ‌و آفتاب می‌شود.

 

فروغ فرخزاد

 

 


ادامه مطلب
+  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

دچار پاركينسون زود هنگام مي‌شوم،

وقتي...

 

نه!

بگذار ساده‌تر بگويم:

رعشه به اندامم مي‌افتد،

وقتي...

 

نه!

اووووم...

ساده‌ترش اين است كه بگويم:

انگار يك بسته جريان داغِ سيال،

از ريشه‌ي موهايم

شروع به حركت مي‌كند

از مغزم مي‌گذرد

از چشمهايم عبور مي‌كند

راه نفس را طي مي‌كند

به قلب مي‌رسد و چنان طپشي ايجاد مي‌كند

كه تكرار صدايش را در مجراي گوشهايم مي‌‌شنوم

و درست آنجايي كه مي‌گويند دل است

منفجر مي‌شود...

شدت موجِ انفجار تمام وجودم را مي‌لرزاند

و تا سر انگشت دستهايم

گُر مي‌گيرد

و حرارتش از انگشت پاهايم خارج مي‌شود

و ناگهان، در آنِ واحد

تمام رگهايم مسدود و خون منجمد مي‌شود

و نفسم به شماره مي‌افتد

و چنان يخ مي‌كنم گويي كه مرده باشم

...

انگار روحم براي لحظاتي

در فاصله‌اي اندك بالاتر از جسم قرار مي‌گيرد،

وقتي...

 

وقتي لبهاي غالباً خاموشت از هم برمي‌آيد

و آن دو كلمه جادويي را مي‌گويي:

"دوستت دارم"را !

 

 

 

+  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

 

به دیوار سرد کلبه‌ی مخروبه‌ی خاطره‌ها،

تکیه می‌دهم

و چشم به آسمان می‌گردانم

دانه‌های ریز و سرگردان باران

یکی‌یکی به امر طوفان یغماگر

به صورت آتش گرفته‌ام

آرامش می‌بخشند

قطره‌ها را تسبیح می‌کنم

و دانه می‌اندازم

تک به تکِ روزهای عاشقانه بودن را،

و به هر قطره

سوالی را در ذهنم مرور می‌کنم

...

 

پرسش‌های بی‌پاسخ

درست پیش پای چشمهایم

رودهای خروشانی می‌شوند

که طغیانشان حتمی‌ست...

 

انبوه اندوهم به تلخی گریه می‌شود

سیلی بر می‌انگیزد از تردید

و خانه‌های اعتمادم را

که با دست‌های سادگی‌ام ساخته‌ام

به مهمانی ویرانی می‌برد...

 

 

 

 

+  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

 

نقطه. تمام

ديگر نمي‌توانم اين نقطه را پاك كنم.

بايد حسابمان را پاك كنيم

اين‌جا

پايان راهي است كه تنها سماجتمان به اين نقطه‌اش

كشيده است

پيشتَرَك

بيراهه بودنش را دريافته بودم

اما شرط همراهي

و جهل گمراهي

تا اين نقطه‌ام آور.

بگذار همچون نيچه

به نبوغم ايمان داشته باشم:

 

"من نخستين كسي بودم كه بو كشيد

و دروغ را حس كرد

نبوغ در بيني من است"

 

اشك‌هايت را پاك كن

اين نقطه پاك نمي‌شود.

  

با نهايت بدجنسي شعر از خودم نيست ولي اسم شاعرشم نمي‌دونم، ولي چون خيلي خيلي به حس خودم شبيه بود اينجا گذاشتمش! اونم يواشكي!

 

+  جمعه بیست و دوم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

ديشب تا آخر شب و امروز تا همين لحظه هيچ احساس خاصي در من شكل نگرفته كه منجر به نوشتن چند خطي شبيه شعر شود...
اما كامنت يك دوست درباره‌ي پست ديروز (خشكسالي در من) و منِ عاشقِ كيبرد و تايپ و نوشتن بهانه‌اي شد براي آپ كردن اين پست...
غير منتظر عزيز با اجازه كامنت شما و پاسخ را اينجا مي‌آورم...

 

غيرمنتظر:
در کویر بی آبی هم حتی گاهی روزهای خوبی هست...
یا در باغ‌ها شاید، که گاهی تلخی‌ای چون نسیم می وزد در حوالی‌مان و طعم گس حضوری می‌نشیند جایی که می‌سوزد ردش.
عموما به گمانم در ساعت شش و چهل و پنج دقیقه‌ی صبح، با فواره‌ها و درخت‌ها، می‌توان خوب بود... تنها مشکل‌اش آن ساعت سرکار بودن است نه؟


دلي:
بله... بعد از اين همه مدت، هنوز هم برايم سخت است كه صبح به آن زودي بلند شوم، اما وقتي مي‌رسم، تمام سختي‌ها يادم مي‌رود... همكاران بسيار بسيار خوبي دارم، محيط واحد ما عليرغم واحدهاي ديگر بسيار شاد است و همكارانم بهترين دوستانم هستند، همه همديگر را دوست داريم و تمام بچه‌ها دختر و پسر، حد خودشان را مي‌دانند، خدا را شكر موضوع حرفو سخن و زيرآب زني، حداقل در واحد 40 نفره‌ي ما (منهاي مدير عامل كه انسان خوبي‌ست اما يكي از ايراداتش عمو‌مردك بودن است) مفهومي ندارد... گاهي فكر مي‌كنم اين‌جا تافته‌ي جدا بافته‌ي محيط‌هاي كار ايراني‌ست...
البته شركت سابقي هم كه در آن كار مي‌كردم، نيمه دولتي* بود و دست و پاگيري‌هاي خاص خودش را داشت اما از خوبي همكاران آنجا هم، مخصوصاً خانوم‌ها هر چه بگويم كم است... همين مريمهدي كه لينكش كرده‌ام، يكي از پديده‌هاي مهرباني روزگار است... الهام و نرگس و سارا و نعيمه هم كه گاهي اينجا برايم كامنت مي‌گذارند، هم هر كدام تك در جهاني، در دنياي دوستي‌اند...
راستش را بخواهيد به خوش شانسي خودم، در داشتن دوست‌هاي بسيار بسيار خوب... و كار كردن در جاهايي كه دوستشان دارم معتقدم... از اين بابت و براي خيلي چيزهاي خوب ديگر خدا را شاكرم... و از اين‌كه زندگي هنوز براي من رنگ دارد، هنوز مي‌توانم دوست بدارم و هنوز كساني هستند كه دوستم دارند، به واقع شادمانم...

 

 

 

 

پ.ن:
*يك شركت توليد نر‌افزار خصوصي بود اما ۹۰ درصد مشتري‌هاي سيستم اتوماسيون آن شركت دولتي بودند... اين بود كه شركت شبيه شركت‌هاي نيمه‌دولتي شده بود...
روزي از خاطرات عالي آن روزها خواهم نوشت...

** از خوبي دوستان بلاگرم و خاطره‌هايي كه با آنها دارم، گاهي نوشته‌ام باز هم جاي نوشتن دارد كه از آن هم خواهم نوشت... تمام كساني كه اينجا لينك به وبلاگم هستند، و حتي كساني كه در وبلاگهاي دوستان مي‌بينمشان و اينجا نيستند، هر كدام دنياهاي جالب و زيباي خودشان را دارند و من از هر كدام، حرفي تازه، چيزي تازه ياد گرفته‌ام و شايد بعضي‌هاشان مسير زندگي‌ام را تغيير داده‌اند...
چقدر احساس مي‌كنم پرم از دوست داشتن...

 

 

 

+  چهارشنبه بیستم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

در آغاز فصل سرد ايستاده‌ام،

در دروازه‌ي

طوفان‌ِ غروب‌هاي بي‌ تُ‌‌ ي پاييز.

گردباد بي‌رحم تنهايي

زمين و زمان را به هم مي‌پيچد

همه چيز را از جا مي‌كَنَد

ياد تو را اما نه!

سفت سفت چسبيده‌اي به

اعماق ريشه‌ي خاطره‌ها

همچون گَوَني كه ريشه دوانده

تا انتهاي خاك كوير!

نه! عزيز ناخوانده،

مهماني روزهاي خوب تمام شده

جام‌هاي ارغواني مهرباني ته كشيده

و قنات تمام آرزوهاي سبز

چنان در من خشكيده

كه اگر از برگ‌هاي پژمرده خاطراتم

تا انتهاي دهليزهاي قلب هم

ريشه بدواني

حتي قطره‌اي، شبنم

يا قطعه‌اي خاك نم ديده

نخواهي يافت...

بيهوده در من مي‌پويي

...

از وقتِ نباريدنِ صداي معتدلت

بر سرِ سرزمين احساس‌هاي گُر گرفته‌ام

خشكسالي حتي خونم را خشك كرده...

در من ريشه ندوان

ريشه‌هايت را از من بَر كن

يادِ دستهايت را هم بگير و ببر

مباد، ميان گيسوان آشفته‌ام جا بماند...

 

 

 

 

پ.ن:

*گاهي در تفاوت ديروز و امروز مي‌مانم! حتي در تفاوت لحظه‌اي قبل با لحظه بعد...
اين پست رو ديروز عصر نوشتم ولي امروز احساس مي‌كنم سبزِ سبزم...

** و البته شايد علت اين تغير احساس در من اين باشد كه...

*** ساعت ۶:۴۵ رسيدم كارخونه، همكارام از اطراف مي‌آمدن تا هر كسي به ساختمون واحد خودش برسه، فضاي سبز كارخونه، فواره‌هاي باز، گلكاري‌هاي به حق زيباي توي محوطه، و از همه مهمتر هواي پاك و خنك صبح كه عجيب بوي پاييز رو به مشام آدم مياره و كلي چيز خوب ديگه، روزم رو قشنگ كرد... معمول روزها اينقدر خسته و بي‌توجه به اين محيط ريبا وارد مي‌شدم كه تا آخر روز احساس كسالت مي‌كردم... اما چند روزيه، همزمان با خنك‌تر شدن هوا، حال و هواي بهتري دارم...
راستي امروز كه با همكارام دست مي‌دادم و سلام و اينا... آهنگ "همشاگردي سلام" تو ذهنم صدا مي‌كرد... عجيب دلتنگ روزهاي مهر و مدرسم كه حداقل تا اواسط آبان بيشتر شبيه كويت بود تا مدرسه... يادِ دبيرستان به خير...

**** امروز ۱۰.۰۰۰ مي‌شوم!

 

 

 

+  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

ده مهمان عزيز را

به خانه‌ي دستان تهي‌ام مي‌آري.

انگشت‌هايت

پر شورترين سمفوني را مي‌نوازد

بر پيانوي خاموش دست‌هاي مشتاقم

گرم مي‌شوم

چندان كه فراموش مي‌كنم

آن‌سوي پنجره

باد و باران و برگ

به پيشواز پاييز رفته‌اند.

دست‌هايت در من مي‌رويند

واژه‌ها

از فرهنگ‌هاي لغت ايستاده در صف كتابخانه

پياده مي‌شوند

زانو مي‌زنند

و ناتواني‌شان را به اعتراف مي‌نشينند.

دست‌ها همچنان گرم مي‌نوازند

خونِ داغ در لاله‌ي گوش‌ها مي‌دود

فاصله‌اي ميان شقيقه و گردن،

مدام مور مور مي‌شود

و چشم‌هامان

بي‌نياز كلمات كرم خورده‌ي فاخر

با يكديگر سخن مي‌گويند.

 

 

 

 

+  دوشنبه هجدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

ترانه را گوش كنيد.

 


ادامه مطلب
+  دوشنبه هجدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

 

شكلاتِ تلخ ِ زندگي

تنها طعم ِ تلخي‌ست كه مي‌پسندم

به اميدِ

حلاوت ِ اندكي  عسل يا دانه‌ي كشمش

كه در ميانه‌ي اين جانانه‌ي تلخ پنهان شده

 

درست مثل تو كه شيرين، شيرين

پنهانت كرده‌ام

لابه‌لاي خطوط سپيد اين صفحات سياه

 

و تو  هم...

گويي تلخ مي‌پسندي،

حجم محاط به شيريني‌هاي روزگار را!

...

پنهان كرده‌اي

بودنم را

ميانِ سياهي‌هاي آشكار اين سپيدي‌هاي مستور

 

آري!

تلخي اين حنظل را عاشقانه لب مي‌زنم،

به عشق ِ

به دندان كشيدنِ عسل ِ پنهان ِ حضورت...

 

 

 

 

 

 

 


عکس‌های دیگه‌ای که برای این پست در نظر گرفته بودم، این کاکائوهای به ظاهر تلخ و عملاً خوشمزس...

   

  

و البته این:

 

+  شنبه شانزدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

یاس‌های رونده

از این سوی کوچه رفته‌اند و

از آن سوی کوچه بازگشته‌اند

عطر این ریسه‌های سپید

و بوی صبح ِ باران خورده

و هوای تازه شده

اغواگر‌تر از داغی ِ شرابی کهنه

می‌وزد در رگانم:

حالی به حالی... 

و در کشاکش خلسه و حضور 

با چشمان باز خواب می‌بینم:

 

دست‌هایم را به دست گرفتی

و سر ِ سرشار از هراسم را

به شانه‌های آرامشت دعوت می‌کنی.

 

باز هم یک عذرخواهی به تمام دوستان گل تر از ماهم بدهکارم که دیر پاسخ کامنت هایشان را خواهم داد...
قبلاً از لطف لاله جانم، آرزوی ماهم، بانوی پاییزی و همیشه بهارم، ماندالای عزیزم، مسی مامانی، شینای آرامم، فریناز همزادم، نازنین کیان نازنین، مژده مهربانم، استاد گیسو، میثم یوسفی عزیز، غیر منتظر بزرگوار، میم مهربان، کلاغ خواستنی، بوسه ی قدیمی خاص، مریمهدی همراه.... و تمام خوبانی که لطف همیشگی شان شامل حالم می شود، سپاسگزارم... روزهایی که این جا نیستم هم به یادتان هستم... 

+  شنبه شانزدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

هزاره‌هاست که می‌خوانم

سالـهاست که می‌نویسم

...

 و روز موعود، فرا می‌رسد:

 آزمونی سخت

 و پرسش ِ بیست و هفتم  ِ آن،

 چهار گزینه دارد:

 □ عشق

 □ مرگ

 □ حسرت

 □ زندگی

 من بی‌هیچ درنگ،

 تو را علامت می‌‌زنم؛

 

 امید به زندگی جاری می‌شود

 و مرگ آرام و بی‌صدا کنار می‌کشد

و این حسرتِ اشتباهی،

برای همیشه از گزینه‌ها حذف می‌شود

و تو تمام ِ لحظه‌‌‌های سیاه را سفید می‌کنی.

 

 

 

 

آمده بودم بنويسم

آدم‌خوارها گونه‌های مختلفی دارند
بعضی‌هاشان گوشت و پوست آدم را می‌خورند
بعضی‌هاشان روح و روان آدم را
..
نيم‌خورده‌ام

يا نه، شايد می‌خواستم بنويسم

کارد که به استخوان برسد، از استخوان که بگذرد، ديگر آن‌قدرها درد ندارد. انگار که آوار اين‌همه درد، بی‌حس‌ات می‌کند. در رگ و پی‌ات ريشه می‌دواند. تو را به خود اهلی می‌کند. حالا دوباره و هرباره‌ که کارد به استخوان‌ات برسد، ديگر درد شُره نمی‌کند روی جان‌ات، روی دل‌ات. حالا درد را آموخته‌ای، به درد آغشته‌ای.
عشق هم از جنس درد است. بار اول‌اش تو را می‌رساند به ته دنيا. تمام شدن‌اش بيزارت می‌کند از تمام دنيا. بعدترش اما ديگر ياد می‌گيری زنده بمانی زير آوار لذت‌هاش، خوشی‌هاش، ناخوشی‌هاش و دردهاش. دوباره و چندباره‌ات که باشد، راحت تن می‌دهی به سرخوشی عشق، بی‌که هراس داشته باشی از ويرانی‌هاش. زنده مانده‌ای، زنده می‌مانی هم.

می‌خواستم بنويسم چه‌همه دوست دارم اين غوطه‌خوردن‌هام را ميان حس‌های گاه و بی‌گاه. اين دل‌خواستن‌هام و دل‌تنگی‌هام و دل‌دل‌کردن‌هام و همه را. که چه رنگ می‌کند روزهام را و چه بی‌رنگ‌اند روزها وقتی روحت دندان‌دندان شده.

آمده بودم هزار حرف ديگر بزنم، اما..

اما تو باد شدی وزيدی تمام کاغذها و يادداشت‌ها و مدادهام را که تمام اين سال‌ها يکی‌يکی چيده بودم‌شان آشفتی به هم.

نفس عميق می‌کشم و به محضِ صدايی فکر می‌کنم که محتوای آن هيچ اهميتی ندارد.

 

 

+  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

مرا برداشتی از خاک،

 

مثل ِ نان،

 

دستم را بوسیدی

 

و مرا

 

لبِ طاقچه‌ی کوچه‌ی خلوت ِ آشنایی‌هایم

 

گذاشتی...

 

و آن بوسه‌ی تو

 

بر تقدّس ِ من

 

پایان بکارت قلبم شد

 

و من ِ به چشم‌هایت مبتلا،

 

هر روز آرزو می‌کنم:

 

یک‌‌بار ِ دیگر

 

جلوی راه ِتو

 

از دست عابری که نان ِ تازه خریده

 

به آغوش خاک بیفتم.

 

 

 

 

+  دوشنبه یازدهم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

سرما خورده‌ام،

 

از راه نفسی که

 

حوالی سر و سینه‌ی

 

این فضا پیچیده

 

 

و تب کرده‌ام،

 

به گرمای آغوشی که

 

رشک خورشید را

 

برمی‌انگیزد

 

چه گوارا

 

این درد

 

در استخوانم

 

می‌ریزد...

 

 

 

پ.ن:
اگر کامنتی بی پاسخ مانده، خدا بخواهد، شنبه پاسخ خواهم داد.
و شاید تا دوشنبه...

 

+  پنجشنبه هفتم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

 

عاشق صدايي هستم

كه وقت خستگي در كردن

همزمان با كش و قوس آمدن،

با فشار دادن كف يك دست

روي انگشتهاي آن يكي دست

ايجاد مي‌شود

تيريك، تيريك

 

دست‌ به زانو مي‌گذارم

و بلند مي‌شوم

صداي قرچ قوروچِ

تمام استخوان‌هايم

كه بر اثر تصادف شديد

با تلخي‌هاي زمانه

مدتي بود

نا اميد و بي‌حركت مانده بود

....

گوشم را مي‌نوازد...

 

بلند مي‌شوم

راه مي‌افتم...

پشتم تير مي‌كشد

 

حتي دندان‌هايم هم...

مدتي مي‌شود

طعم شادي‌هاي كودكانه را

نجويده...

 

حنجره‌ام...

هواي تازه كمي آزارش مي‌دهد

 

و تماميتم

درد مي‌گيرد

فرياد مي‌زند

...

آخ آخ ِ تمام نورون‌هايم را مي‌شنوم

  

من اما اين دردِ شيرين را

با بند بند ِ شادمانه‌ي بودن مي‌آميزم

دست بر گردن زندگي مي‌اندازم

و تانگوي خيال انگيز ِ

"روز از نو را"

با عشق

مي‌رقصم...

 

 

 

 

پ.ن:
یادم نیست قبلاً از این عکسها استفاده کرده بودم یا نه...

 

+  چهارشنبه ششم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

مصلوب سكوت تو‌ اَم،

 

اين روزها...

 

  

به چارميخ كشيده‌اي،

 

فلسفه‌ي خواستنم را

 

  

من مريم قديّس،

  

ناجي ِ من تو.

  

 

دم ِ مسيحايي‌ات كجاست؟

  

عيساي من كو؟!

 

 

 

 

 

+  سه شنبه پنجم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

 

لحظه ديدار نزديک است                                             

باز من ديوانه‌ام، مستم

باز می‌لرزد دلم، دستم

باز گويی در جهان ديگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه‌ام، را تيغ

هاي! نپريشی صفای زلفكم را، دست

آبرويم را نريزی! دل

- ای نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است.

 

به مناسبت هجدهمين سالمرگ مهدی اخوان ثالث (م.اميد)

و در ادامه مطلب:

از چيره دستي اخوان بخوانيد...
و بشنويد شعري از او را با صداي فروغ فرخزاد...

 


ادامه مطلب
+  دوشنبه چهارم شهریور 1387   (ف.آ)  
 

تقديم به لاله‌ي عزيزم

 

 

 

من معتقدم لاله‌ها هیجان انگیزند بسیار

لاله!

چقدر آرام، چقدر ساده...

من آرامش را می‌آموزم، از صداي تو

در سکوت خویش می‌آسایم

همان‌گونه که نور

دراز می‌کشد بر این دیوارهای سفید،

بر این تختخواب، بر این دستها...

من هیچکسم،

من هیچ ندارم برای این هیاهو

من نامم را

و لباسهایم را

به پرستاران داده‌ام،

پیشینه‌ام را به بیهوش‌گرها

و بدنم را به جراحان...

و تمام اميدم را به سندرم استيون جانسونِ لعنتي

آنها سرم را گذاشته‌اند

بین بالش و ملحفه.

مانند چشمی

میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.

حدقه‌ي بیچاره

ناچار است همه چیز را دربر بگیرد.

پرستاران می‌روند و عبور می‌کنند،

آنها مزاحم نیستند

عبور می‌کنند چون ساده لوحانی در لباس‌های سفیدشان،

با دستهایشان کار می‌کنند، هریک درست مثل دیگری،

آن‌سان‌که گفتن تعدادشان ناممکن است...

مرا با سوزنهای براقشان بی‌حسّ می‌کنند

مرا خواب می‌کنند،

اکنون من خویش را گم کرده‌ام

من یک بیمار مسافرم

قالب شبانه‌ام، چرمین و نفوذناپذیر،

مانند یک جعبه سیاه قرص...

لبخند معشوقه‌ام، آشکار در آخرين عكسش،

آخرين اس‌ام‌اس اش را كه مي‌خوانم،

با بي‌ميلي تمام، موبايلم را خاموش مي‌كنم

ـ كاش نمي‌كردم ـ

لبخند پزشك‌ به پوستم جذب می‌شود،

این دام‌ خنده‌ي مردانه...

كاش معنيش يك آسايش ابدي بود

...

اطرافيان مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدوده‌اند

هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم

تماشا کردم: آخرين نوشته‌هايم را

گنجهء لباسهایم، کتابهایم را،

غرق شده و فرورفته،

و آب از سرم گذشت...

من اکنون یک تارک دنیایم

و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده‌ام...

من هیچ گلی را طلب نمی‌کردم

ـ تنها يك گل ـ

من تنها می‌خواستم

با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم

چقدر رهاست،

ـ نمی‌دانی چقدر رها ـ

این آرامش آنقدر عظیم است که خیره‌ات می‌کند

هیچ نمی‌پرسدت،

از نامی

و پشیزی...

این همان چیزی است که مرده را در بر می‌گیرد،

من درکشان کردم

لاله‌ها بسیار سرخند،

در وهله‌ي نخست، مرا مي‌ترسانند، از بس كه حساسند

حتی از میان کاغذ هدیه‌ها،

می‌توانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم

سرخیشان با زخمهایم سخن می‌گوید،

با هم رابطه دارند.

هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،

و اکنون دیده می‌شوم.

لاله‌ها به سمت من

و پنجره پشت سرم،

می‌چرخند.

لاله، فضاي امروزم

آكنده از لاله‌هاي سرخ شد

وقتي...

لاله، قول بده هميشه بماني

سبز بماني

لاله از هيچ رفتني سخن مگو...

لاله

 

 

 

 

پ.ن:
با ترجمه و برداشتي آزاد از شعر لاله‌ها، اثر سيلويا پلات، شاعر انگليسي

 

+  شنبه دوم شهریور 1387   (ف.آ)  

 

روزی که وبلاگ نویسی را به پیشنهاد مریم عزیزم شروع کردم، هیچ تجربه‌ی واقعی در این مورد نداشتم، فقط چند مطلب...

بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد...


ادامه مطلب
+  شنبه دوم شهریور 1387   (ف.آ)