![]() |
![]() |
|
|
پاییز که با آن غروبهای خستهاش میآید و روی شاخهها مینشیند و صبح رنگین برگها را با مرگ سنگین میکند با سرو خانهام که روبرو میشود ـ هیبت قهوهایاش ـ با خشمی ترس خورده و نارنجی. دامن فرا میچیند و به زردی میگریزد. آخرین برگ تقویم شهریور که ورق میخورد بهار ـ تازهتر از همیشه ـ در رگ رگ جانم میریزد.
|
|
+
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
دخترکِ میزبان، جلوی در ورودی ایستاده و به مهمانها خوشامد میگوید لبخند میزند: متشکرم با طمأنینه: ممنونم ... این روزها را همه به او تبریک میگویند روزهایش دچار پارادکس شیرینیست: ـ آمدن پاییز ـ ـ و بهار بازگشت مرد ـ دخترک در دل گامهای پاییز را میستاید و تا سحر فردا بر کتاب مقدس عشق بوسه میزند و آیههای مهربانی حضور مرد را تلاوت میکند، بهار و پاییز، با هم قدر مقدر امسال دخترک .
پ.ن (به قول دوستان: بعدن نوشت...) |
|
+
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
تصمیم گرفتهام شعر بلند بنویسم نگاه کن شعر بلند مینویسم نه قصد فریب دادنات را ندارم قصد فریب دادنتان را ندارم فقط میخواهم شعر بلندی بنویسم شاید این راهش نباشد شاید من شاعر نباشم شاید شاعر باشم ولی شاعر شعرهای بلند نباشم شاید هم دروغ گفته باشم که قصد فریب شما را ندارم دارم ولی به هر حال میخواهم فکر کنم بگذارید فکر کنم اجازه دهید فکر کنم چند لحظه ÷ =-=-=-01 اینجور فکر نمیکنم اغلب وقتی روی کاغذ بنویسم شکلهای جالبتری از آب درمیآیند در هر حال میخواستم متوجه باشید که دارم فکر میکنم الان یکهو یادم افتاد
|
|
+
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
ـ یادت میمونه چی گفتم (شیر فهم شدی) ؟! ـ آره، حرف تلخ رو یه بار که بزنی، برای همیشه توو ذهن میمونه...
|
|
+
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
يك حبه قند، در فنجان قهوهي تلخ... شيرين نميشود
دو حبه قند، در فنجان قهوهي تلخ... شيرين نميشود
سه حبه، چهار، پنج... اصلاً تو بگو يك دنيا قند در اين دنياي تلخ
نه! تو نيستي فالِ اين زندگي شيرين نميشود...
پ.ن:
|
|
+
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
لیلی نام تمام دختران زمین است
خدا مشتی خاک را برگرفت. میخواست لیلی را بسازد. از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد. سالیانی است که لیلی عشق میورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق میشود. لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان. ... خدا گفت: به دنیایتان میآورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشقتر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید نزدیکتر. عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من میآورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. ... و لیلی تمام کلمههایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
لیلی تشنهتر شد
لیلی گفت:
امانتیات زیادی داغ است.
زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد میسوزد.
امانتیات را پس میگیری؟
خاکسترت را دوست دارم.
خاکسترت را پس میگیرم. لیلی گفت:
کاش مادر میشدم
مجنون بچهاش را بغل میکرد. خدا گفت:
مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن،
تو بیبهانه عاشقی، تو بیبهانه میسوزی. لیلی گفت:
دلم زندگی میخواهد. ساده، بیتاب، بیتب. خدا گفت:
اما من تب و تابم بیمن میمیری... لیلی گفت:
پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.
مرگ من، مرگ مجنون. پایان قصه ام را عوض میکنی؟ خدا گفت: پایان قصهات اشک است.
اشک دریاست دریا تشنگی است
و من تشنگیام.
تشنگی و آب.
پایانی از این قشنگتر بلدی؟ لیلی گریه کرد. لیلی تشنهتر شد. خدا خندید.
لیلی زیر درخت انار
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.
گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.
هر اناری هزار تا دانه داشت. دانهها عاشق بودند.
دانهها توی انار جا نمیشدند. انار کوچک بود.
دانهها ترکیدند.
انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلیاش رسید. خدا گفت:
راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد.
|
|
+
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
خدا گفت: زمین سردش است.
لیلی گفت: من.
خدا لبخند زد. لیلی هم.
لیلی میترسید. میترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
...
کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نوشتهی عرفان نظر آهاری، کتابی بود که خودم نداشتمش، اما فایل PDF آن را از اینترنت دانلود کرده بودم و بارها خوانده بودم... کتابی که "کتی" امروز به من هدیه داد همین کتاب بود و لیلی و کتی برای همیشه در کتابخانهی من و در قلبم جاودانه شدند.
اینجور مطلب گذاشتن در وبلاگ خودم را یاد آرزو (صید قزل آلا در مدرسه) میاندازد....
|
|
+
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
دو سال و اندي پيش، اومدم اين شركت براي مصاحبه، اولين كسي كه ديدم، منشي سابقمون بود، بهم فرم استخدام داد كه پر كنم. ديدي يه جاي تازه ميري چشمت ميكرده، همه جا رو بر انداز ميكني.... دومين نفر "كتايون" بود، از ظاهرش خوشم اومد، صورت نازي داشت، مهربون و خوش لباس، هم قد و قوارهي خودم بود... اومد كنار ميز منشي و گفت: " ميخوام از اين شركت برم حوصله غرغر شنيدنو ندارم" .... خوب كتي خيلي به خودش ميرسيد. ظاهرش خيلي توو چشم بود و البته توو محيطاي اداري دولتي... وئلا اگر بيرون ببينيش خيلي ساده و آراستهس... تقریباً 3 روز بعد توو اين شركت استخدام شدم... اولين نفري كه باهاش دوست شدم و خيلي راحت با هم ارتباط برقرار كرديم كتي بود... زمان ناهار كتي ميآمد دنبالم كه تنها نباشم... و منو با بچهها آشنا كرد... بچهها خيلي صميمي بودن، خيلي زود باهم جور شديم اما كتي باعثش بود... توو دو سال گذشته، كلي اتفاق خوب برامون افتاد... كلي فراز و نشيب داشتيم... كلي ددر و تفريح با بچهها رفتيم... كلي از داشتن هم شاد بوديم... توو همين دو سال كتي با يكي از آقايون شركت ازدواج كرد... يكي از آقايون لايق شركت... هيچ يادم نميره روزي رو كه با كتي رفتيم دنبال رزرو تالار براي عروسيش، هيچ يادم نميره تايم ناهارامون چقدر با هم حرف ميزديم از اين در و اون در و من هميشه احساس ميكردم، چقدر خوبه كه يكي از اين همه دوست خوب "كتيه" ... سه چاهار هفته پيش كتي گفت ديگه ميخواد از اين محيط اداري ايرانيزه بره... خنديدم و گفتم... بابا دو سال و خوردهاي پيشم كه من براي استخدام اومده بودم، تو داشتي به خانوم" ـ" همينو ميگفتي... تو رفتني نيستي و كتي لبخند زد... ولي تو اين دو سه هفته كتي تمام كاراشو تحويل داد، مراحل امضاهاي تسويه حساب هم انجام شد و من هنوز باور نداشتم كتي بره... امروز كتي اومد توو اتاقم يه كتاب بهم هديه داد و گفت هر جا هستي شاد باشي... منم همينو بهش گفتم... كتي از اتاق رفت بيرون، يه كاغذ قشنگ لاي كتاب بود، توش نوشته شده بود: "يادم مياد گفتي خيلي وقته ميخوام برم ولي نرفتم.. اين دفعه رفتم خيالت راحت." حالا ديگه كلي غصهدارم... ديگه از فردا شايد كتي رو خيلي دير به دير ببينم... مثل الهام، مثل مريم، مثل سارا، مثل نرگس، مثل نعيمه، مثل راحيل، مثل همخونههام، مثل آنيتا، مثل اون يكي سارا، مثل گلناز، مثل پريسا، مثل سميه، مثلِ مثلِ... مثل خيليهاي ديگه... كتي شيطون مهربون دلم خيلي برات تنگ ميشه...
|
|
+
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
در را که میبندی
و ثانیههای هر صفحهاش محتاطانهتر و کند گذرتر از برگهای یک کناب خطی قدیمی ورق میخورند تا با دیدار دوبارهات آن همه لحظات کشدار را به پایان آورم و دفتر سرخوشیام را با تو به سر برم.
|
|
+
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
شبها درست وقتی ابلیس به پایان عشق فرمان میدهد، به خودم قول میدهم این ترانه را برای آخرین بار گوش کنم... اما آن شبِ آخر هرگز نمیآید و شیطان در به پایان بردن افسانهي دوست داشتنم، دست از پا درازتر... و من هر شب تحسین میکنم فروغ را که اینچنین جاودانه سروده...
اینجا لالایی شبهای مرا بشنوید با صدای حسين بختياري... (در ادامهي مطلب بيشتر در مورد حسين بختياري كه گويي دوست بسيار صميمي خسرو شكيبايي هم بوده، بخوانيد...) و شعرفيلم ديگري با صداي حسين بختياري (نوبهار) در مراسم خاك سپاري شكيبايي...
نگاه کن که غم درون دیدهام
فروغ فرخزاد
ادامه مطلب |
|
+
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
دچار پاركينسون زود هنگام ميشوم، وقتي...
نه! بگذار سادهتر بگويم: رعشه به اندامم ميافتد، وقتي...
نه! اووووم... سادهترش اين است كه بگويم: انگار يك بسته جريان داغِ سيال، از ريشهي موهايم شروع به حركت ميكند از مغزم ميگذرد از چشمهايم عبور ميكند راه نفس را طي ميكند به قلب ميرسد و چنان طپشي ايجاد ميكند كه تكرار صدايش را در مجراي گوشهايم ميشنوم و درست آنجايي كه ميگويند دل است منفجر ميشود... شدت موجِ انفجار تمام وجودم را ميلرزاند و تا سر انگشت دستهايم گُر ميگيرد و حرارتش از انگشت پاهايم خارج ميشود و ناگهان، در آنِ واحد تمام رگهايم مسدود و خون منجمد ميشود و نفسم به شماره ميافتد و چنان يخ ميكنم گويي كه مرده باشم ... انگار روحم براي لحظاتي در فاصلهاي اندك بالاتر از جسم قرار ميگيرد، وقتي...
وقتي لبهاي غالباً خاموشت از هم برميآيد و آن دو كلمه جادويي را ميگويي:
|
|
+
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
به دیوار سرد کلبهی مخروبهی خاطرهها، تکیه میدهم و چشم به آسمان میگردانم دانههای ریز و سرگردان باران یکییکی به امر طوفان یغماگر به صورت آتش گرفتهام آرامش میبخشند قطرهها را تسبیح میکنم و دانه میاندازم تک به تکِ روزهای عاشقانه بودن را، و به هر قطره سوالی را در ذهنم مرور میکنم ...
پرسشهای بیپاسخ درست پیش پای چشمهایم رودهای خروشانی میشوند که طغیانشان حتمیست...
انبوه اندوهم به تلخی گریه میشود سیلی بر میانگیزد از تردید و خانههای اعتمادم را که با دستهای سادگیام ساختهام به مهمانی ویرانی میبرد...
|
|
+
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
نقطه. تمام ديگر نميتوانم اين نقطه را پاك كنم. بايد حسابمان را پاك كنيم اينجا پايان راهي است كه تنها سماجتمان به اين نقطهاش
پيشتَرَك بيراهه بودنش را دريافته بودم اما شرط همراهي
بگذار همچون نيچه
اشكهايت را پاك كن اين نقطه پاك نميشود.
با نهايت بدجنسي شعر از خودم نيست ولي اسم شاعرشم نميدونم، ولي چون خيلي خيلي به حس خودم شبيه بود اينجا گذاشتمش! اونم يواشكي!
|
|
+
جمعه بیست و دوم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
ديشب تا آخر شب و امروز تا همين لحظه هيچ احساس خاصي در من شكل نگرفته كه منجر به نوشتن چند خطي شبيه شعر شود...
غيرمنتظر:
پ.ن: ** از خوبي دوستان بلاگرم و خاطرههايي كه با آنها دارم، گاهي نوشتهام باز هم جاي نوشتن دارد كه از آن هم خواهم نوشت... تمام كساني كه اينجا لينك به وبلاگم هستند، و حتي كساني كه در وبلاگهاي دوستان ميبينمشان و اينجا نيستند، هر كدام دنياهاي جالب و زيباي خودشان را دارند و من از هر كدام، حرفي تازه، چيزي تازه ياد گرفتهام و شايد بعضيهاشان مسير زندگيام را تغيير دادهاند...
|
|
+
چهارشنبه بیستم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
در آغاز فصل سرد ايستادهام، در دروازهي طوفانِ غروبهاي بي تُ ي پاييز. گردباد بيرحم تنهايي زمين و زمان را به هم ميپيچد همه چيز را از جا ميكَنَد ياد تو را اما نه! سفت سفت چسبيدهاي به اعماق ريشهي خاطرهها همچون گَوَني كه ريشه دوانده تا انتهاي خاك كوير! نه! عزيز ناخوانده، مهماني روزهاي خوب تمام شده جامهاي ارغواني مهرباني ته كشيده و قنات تمام آرزوهاي سبز چنان در من خشكيده كه اگر از برگهاي پژمرده خاطراتم تا انتهاي دهليزهاي قلب هم ريشه بدواني حتي قطرهاي، شبنم يا قطعهاي خاك نم ديده نخواهي يافت... بيهوده در من ميپويي ... از وقتِ نباريدنِ صداي معتدلت بر سرِ سرزمين احساسهاي گُر گرفتهام خشكسالي حتي خونم را خشك كرده... در من ريشه ندوان ريشههايت را از من بَر كن يادِ دستهايت را هم بگير و ببر مباد، ميان گيسوان آشفتهام جا بماند...
پ.ن: *گاهي در تفاوت ديروز و امروز ميمانم! حتي در تفاوت لحظهاي قبل با لحظه بعد... ** و البته شايد علت اين تغير احساس در من اين باشد كه... *** ساعت ۶:۴۵ رسيدم كارخونه، همكارام از اطراف ميآمدن تا هر كسي به ساختمون واحد خودش برسه، فضاي سبز كارخونه، فوارههاي باز، گلكاريهاي به حق زيباي توي محوطه، و از همه مهمتر هواي پاك و خنك صبح كه عجيب بوي پاييز رو به مشام آدم مياره و كلي چيز خوب ديگه، روزم رو قشنگ كرد... معمول روزها اينقدر خسته و بيتوجه به اين محيط ريبا وارد ميشدم كه تا آخر روز احساس كسالت ميكردم... اما چند روزيه، همزمان با خنكتر شدن هوا، حال و هواي بهتري دارم... **** امروز ۱۰.۰۰۰ ميشوم!
|
|
+
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
ده مهمان عزيز را به خانهي دستان تهيام ميآري. انگشتهايت پر شورترين سمفوني را مينوازد بر پيانوي خاموش دستهاي مشتاقم گرم ميشوم چندان كه فراموش ميكنم آنسوي پنجره باد و باران و برگ به پيشواز پاييز رفتهاند. دستهايت در من ميرويند واژهها از فرهنگهاي لغت ايستاده در صف كتابخانه پياده ميشوند زانو ميزنند و ناتوانيشان را به اعتراف مينشينند. دستها همچنان گرم مينوازند خونِ داغ در لالهي گوشها ميدود فاصلهاي ميان شقيقه و گردن، مدام مور مور ميشود و چشمهامان بينياز كلمات كرم خوردهي فاخر با يكديگر سخن ميگويند.
|
|
+
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
+
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
شكلاتِ تلخ ِ زندگي تنها طعم ِ تلخيست كه ميپسندم به اميدِ حلاوت ِ اندكي عسل يا دانهي كشمش كه در ميانهي اين جانانهي تلخ پنهان شده
درست مثل تو كه شيرين، شيرين پنهانت كردهام لابهلاي خطوط سپيد اين صفحات سياه
و تو هم... گويي تلخ ميپسندي، حجم محاط به شيرينيهاي روزگار را! پنهان كردهاي بودنم را ميانِ سياهيهاي آشكار اين سپيديهاي مستور
آري! تلخي اين حنظل را عاشقانه لب ميزنم، به عشق ِ به دندان كشيدنِ عسل ِ پنهان ِ حضورت...
عکسهای دیگهای که برای این پست در نظر گرفته بودم، این کاکائوهای به ظاهر تلخ و عملاً خوشمزس...
و البته این:
|
|
+
شنبه شانزدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
یاسهای رونده از این سوی کوچه رفتهاند و از آن سوی کوچه بازگشتهاند عطر این ریسههای سپید و بوی صبح ِ باران خورده و هوای تازه شده اغواگرتر از داغی ِ شرابی کهنه میوزد در رگانم: حالی به حالی... و در کشاکش خلسه و حضور با چشمان باز خواب میبینم:
باز هم یک عذرخواهی به تمام دوستان گل تر از ماهم بدهکارم که دیر پاسخ کامنت هایشان را خواهم داد... |
|
+
شنبه شانزدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
هزارههاست که میخوانم سالـهاست که مینویسم ... و روز موعود، فرا میرسد: آزمونی سخت و پرسش ِ بیست و هفتم ِ آن، چهار گزینه دارد:
من بیهیچ درنگ، تو را علامت میزنم؛
آمده بودم بنويسم
|
|
+
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
مرا برداشتی از خاک،
مثل ِ نان،
دستم را بوسیدی
و مرا
لبِ طاقچهی کوچهی خلوت ِ آشناییهایم
گذاشتی...
و آن بوسهی تو
بر تقدّس ِ من
پایان بکارت قلبم شد
و من ِ به چشمهایت مبتلا،
هر روز آرزو میکنم:
یکبار ِ دیگر
جلوی راه ِتو
از دست عابری که نان ِ تازه خریده
به آغوش خاک بیفتم.
|
|
+
دوشنبه یازدهم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
سرما خوردهام،
و تب کردهام،
چه گوارا
پ.ن:
|
|
+
پنجشنبه هفتم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
عاشق صدايي هستم كه وقت خستگي در كردن همزمان با كش و قوس آمدن، با فشار دادن كف يك دست روي انگشتهاي آن يكي دست ايجاد ميشود تيريك، تيريك
دست به زانو ميگذارم و بلند ميشوم صداي قرچ قوروچِ تمام استخوانهايم كه بر اثر تصادف شديد با تلخيهاي زمانه مدتي بود نا اميد و بيحركت مانده بود .... گوشم را مينوازد...
بلند ميشوم راه ميافتم... پشتم تير ميكشد
حتي دندانهايم هم... مدتي ميشود طعم شاديهاي كودكانه را نجويده...
حنجرهام... هواي تازه كمي آزارش ميدهد
و تماميتم درد ميگيرد فرياد ميزند ... آخ آخ ِ تمام نورونهايم را ميشنوم
من اما اين دردِ شيرين را با بند بند ِ شادمانهي بودن ميآميزم دست بر گردن زندگي مياندازم و تانگوي خيال انگيز ِ "روز از نو را" با عشق ميرقصم...
پ.ن:
|
|
+
چهارشنبه ششم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
مصلوب سكوت تو اَم،
اين روزها...
به چارميخ كشيدهاي،
فلسفهي خواستنم را
من مريم قديّس،
ناجي ِ من تو.
دم ِ مسيحاييات كجاست؟
عيساي من كو؟!
|
|
+
سه شنبه پنجم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
لحظه ديدار نزديک است باز من ديوانهام، مستم باز میلرزد دلم، دستم باز گويی در جهان ديگری هستم های! نخراشی به غفلت گونهام، را تيغ هاي! نپريشی صفای زلفكم را، دست آبرويم را نريزی! دل - ای نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است.
به مناسبت هجدهمين سالمرگ مهدی اخوان ثالث (م.اميد) و در ادامه مطلب: از چيره دستي اخوان بخوانيد...
ادامه مطلب |
|
+
دوشنبه چهارم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
تقديم به لالهي عزيزم
من معتقدم لالهها هیجان انگیزند بسیار لاله! چقدر آرام، چقدر ساده... من آرامش را میآموزم، از صداي تو در سکوت خویش میآسایم همانگونه که نور دراز میکشد بر این دیوارهای سفید، بر این تختخواب، بر این دستها... من هیچکسم، من هیچ ندارم برای این هیاهو من نامم را و لباسهایم را به پرستاران دادهام، پیشینهام را به بیهوشگرها و بدنم را به جراحان... و تمام اميدم را به سندرم استيون جانسونِ لعنتي آنها سرم را گذاشتهاند بین بالش و ملحفه. مانند چشمی میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد. حدقهي بیچاره ناچار است همه چیز را دربر بگیرد. پرستاران میروند و عبور میکنند، آنها مزاحم نیستند عبور میکنند چون ساده لوحانی در لباسهای سفیدشان، با دستهایشان کار میکنند، هریک درست مثل دیگری، آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است... مرا با سوزنهای براقشان بیحسّ میکنند مرا خواب میکنند، اکنون من خویش را گم کردهام من یک بیمار مسافرم قالب شبانهام، چرمین و نفوذناپذیر، مانند یک جعبه سیاه قرص... لبخند معشوقهام، آشکار در آخرين عكسش، آخرين اساماس اش را كه ميخوانم، با بيميلي تمام، موبايلم را خاموش ميكنم ـ كاش نميكردم ـ لبخند پزشك به پوستم جذب میشود، این دام خندهي مردانه... كاش معنيش يك آسايش ابدي بود ... اطرافيان مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدودهاند هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم تماشا کردم: آخرين نوشتههايم را گنجهء لباسهایم، کتابهایم را، غرق شده و فرورفته، و آب از سرم گذشت... من اکنون یک تارک دنیایم و هیچگاه چنین خالص و ناب نبودهام... من هیچ گلی را طلب نمیکردم ـ تنها يك گل ـ من تنها میخواستم با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم چقدر رهاست، ـ نمیدانی چقدر رها ـ این آرامش آنقدر عظیم است که خیرهات میکند هیچ نمیپرسدت، از نامی و پشیزی... این همان چیزی است که مرده را در بر میگیرد، من درکشان کردم لالهها بسیار سرخند، در وهلهي نخست، مرا ميترسانند، از بس كه حساسند حتی از میان کاغذ هدیهها، میتوانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم سرخیشان با زخمهایم سخن میگوید، با هم رابطه دارند. هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود، و اکنون دیده میشوم. لالهها به سمت من و پنجره پشت سرم، میچرخند. لاله، فضاي امروزم آكنده از لالههاي سرخ شد وقتي... لاله، قول بده هميشه بماني سبز بماني لاله از هيچ رفتني سخن مگو... لاله
پ.ن:
|
|
+
شنبه دوم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
روزی که وبلاگ نویسی را به پیشنهاد مریم عزیزم شروع کردم، هیچ تجربهی واقعی در این مورد نداشتم، فقط چند مطلب... بقيه را در ادامه مطلب بخوانيد... ادامه مطلب |
|
+
شنبه دوم شهریور 1387 (ف.آ)
|
|
|