تبليغاتX
زني از دلستان

 

 

دستم در دست‌های کسی بود

 

احساس ریشه دوانده بود،

 

از آغاز انگشت‌ها

 

تا انتهای دل‌ها

 

و خون، داغ ِ داغ

 

در جریان

 

...

 

نگاه دیگری به دست‌های ما...

 

و ارتعاشی سرد،‌

 

از چشم‌های زردش،

 

گویی، صاعقه شد،

 

بر احساسمان آوار

 

...

 

دست‌ها پژمرد

 

ریشه خشکید

 

دل‌ها سوخت

 

خاکستر  ِ بودنمان

 

دیگر گرم نشد!

 

 

 

 

+  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

پاییز،

 

تصادم سالیانه‌ی ‌من

 

با احساس‌های متضاد:

 

سرخوشی و نا امیدی

 

 

 

 

 

پ.ن

* امسال عجیب بوی پاییز می‌شنوم، از نیمه‌های تابستان....

**صبح که گلدان‌هایم را آب می‌دادم، شمعدانی برگ زرد کرده بود، نمی‌دانم با من همدلی می‌کند یا او هم عشق بازی با پاییز...

 

 

+  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

جنگل ردپای باران است،

  

پاییز ردپای عاشقیِ بهار،

  

من ردپای تو

 

افسوس!

  

همیشه پشت در خانه ات

  

تمام می شوم.

 

 

 

پ.ن

*با تغییر از شاعر ناشناس

** از لطف تمام دوستانی که با تمام مهر، برایم کامنت گذاشته اند و در چند روز اخیر، در پاسخ به کامنتهایشان کوتاهی کرده ام عذر خواهی می کنم. امیدوارم به زودی بتوانم به روال قبل ادامه بدهم.

 

+  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

هنرپيشه به سمت دوربين مي‌آيد

با دستهايي باز

كه انگار مي‌خواهد در آغوشي

رها شود

يا كسي را كه مدتهاست نديده‌

در آغوش بگيرد

...

هنرپيشه مي‌دود

هروله مي‌كند

لِك و لِك مي‌كند

با همان دستهاي باز

و لبخندي از روي دلتنگي

و چشمهايي كه برق اشكي در آن است...

 

 

كات!

خوب نبود!

 

هنرپيشه‌ي محترم!

چشم‌هايت را باز كن

از اين زوايه ببين:

آن‌جا كنار او

كه آغوشِ تنهاييت را برايش گشوده بودي،

غريبه‌اي نشسته

چشم‌هاي گرد و بهت زده‌اش را ببين

موهايش مشكي عين شبق

دستهايش نرم و لطيف، ابريشم‌وار

و عشقي كه چشمهايش را معصوم مي‌كند

و نيازش را تماشا كن

خوب چشمهايت را باز كن

ببين چگونه او را در آغوش مي‌گيرد

بوسه بارانش مي‌كند

حوالي سينه‌اش را بو مي‌كشد

و انگار از اعماق وجود او را مي‌خواهد

 

 

غريبه،

تو را مي‌بيند

نگااااااااااااهت مي‌كند

با نگاه التماس مي‌كند

كه آن دو را براي هيچ وقت

از هم جدا نكني

نيازشان به هم انكار ناپذير است

و تو اين را مي‌داني

 

چطور مي‌تواني بي‌تفاوت باشي

چطور مي‌تواني اين همه بي‌رحمانه

كودكي را از آغوش امنی جدا كني؟!

و بگويي به خاطر عشق؟!

و خانه‌اي بر ويرانه‌ي آشيانه‌اي؟!

نه!

 

هنرپيشه‌ي عزيز!

از اول مي‌گيريم

3

2

1

حركت

 

دوربين اول:

كودكي در آغوش مردي

كودك را،

مي‌بوسد

مي‌بويد

به تخت سينه مي‌فشارد

و پدرانگي‌اَش را

نثار چشمهاي گرد و بهت زده كودك مي‌كند

 

دوربين دوم:

زني با چشمهاي خيس

از كنار يك آَشيانه‌ مي‌گذرد

لبخند رضايتي مي‌زند

بي‌صدا عبور مي‌كند

بدون اينكه

توجه كسي را به خودش جلب كند...

مردي، معشوقه‌اي...

 

  

 

 

 

 

 

پ.ن

این هم شعر نبود، منتها فکر می‌کنم، شبیه شعر نوشتن، متن‌ها را هم خواناتر و روان‌تر می‌کند...

شاید به زودی چند داستان کوتاه که شبیه نثر نوشته شده باشد! آپ کنم.

 

 

+  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

از چشم‌‌هاي عكس ميخ‌كوب شده‌ام

به ديوار

خون مي‌چكيد...

 

احساسم را دار زدم

خونش بند آمد!

 

تقاصم را پس گرفتم

از دلِ 255 گرميم

كه يك وجود 50-60 كيلويي را

مدام

مدام

هي‌ي‌ي‌ي‌ي

هي

مي‌لرزاند

 

آي، كت... شلواريه...

كت

ش... ل واريه...

مي‌فروشم دلم را

به چند چوق...

مفت...

يك دلِ ساده‌ي عاشق ِ ديوانه‌ي ديوانه

را

!

خلاصم كنيد!

 

 

 

 

 

+  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

در امتداد جاده

هم‌زمان با

كوتاه شدن ِ درخت‌هاي سرو

و باريك شدن ِ راه،

...

دور شدن ِ خاطراتي را مي‌بيني،

كه امروز را رفته‌اند

و در ديروزها جا خوش كرده‌اند:

 

يا

به مرز يادش به خير‌ها رسيده‌‌اند؛

 

يا

به سياهچال ِ نفرين ِ ابدي،

تبعيد؛

ـ مباد كه سياهي‌شان

كلاغي كند فرداها را ـ

...

و حالا قِدمتِشان

به عمق ِ يك دريا زندگي‌ست...

 

 

 

آن‌جا:

 

كنار آن سرو ميانه‌اندام،

در حوالي ِ يك ديروز

آخرين خاطره‌ي تلخ را مي‌بينم

در اولين شكستگي ِ جاده،

مي‌پيچد به سمت مرداب ِ تنهايي؛

و از چشمم دور مي‌شود

و محو .

 

 

 

اين‌جا:

در ناز  ِ قدم‌هاي امروز

زير گيسوان پريشان ِ اين بيد مجنون

تو را...

...

و سايه‌‌اي كشيده

زير آفتاب مهربانِ عصر تابستان

به اولين پيچ ِ آغوشت

اشاره مي‌كند...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+  یکشنبه بیستم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

امروز، باران و شعري تازه...

 

خنكم شد...

 

بوي پاييز مي‌شنوم

 

از شرق ِ حضور...

 

خواستنت را مور مور مي‌شوم

 

...

 

بزن باران...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



پ.ن:

اينقدر سفيد اين دفتر را ورق نزن

 

خودت که می‌دانی

شعر هم مثل گريه

بهانه می‌خواهد

 

ببين

ايستاده‌ام اينجا

در حوالی گريه هنوز

 

اينجا

در حوالی گريه

هنوز

اهالی بغض

در انتظار بهانه‌ای شبيه تواند

 

 

 

(خط خطيه اولي از خودم و شعر پاورقي از سينا به منش)

 

 

+  شنبه نوزدهم مرداد 1387   (ف.آ)  

 

اتفاقی بکر،

در حوالی ِ من،

در حال شکل گرفتن است:

بیرونی...

اندرونی...

 

هُرم آتشی دوباره

در داغ ‌داغ ِ یک فصل گرم،

- که هیزم الکل دیده‌ای بود؛

  زمان تولد آدم برفی‌ها،

  منتظر جرقه‌ای -

...

شعله می‌کشد از پشت چشم‌هایم

فروکش می‌کند به سمت هوای درونم

 

در مجرای نای و نفس

بارور،

و نطفه‌ای بسته می‌شود

در بطن ِ‌ چپ دلم

 

و حالا:

چیزی هست در من

مثل احساسِ خوبِ شب‌بوها،

مرا طی می‌کند، با زمان می‌خوابد

بزرگم می‌کند، شعله‌ورم می‌کند

و در معصومیت دریچه‌های سکوت

در جانم ریشه می‌دواند،

و حسی که با تمام ِ غریبگی‌هایم

مَحرَم است

....

مدتی عطش ِ صبر می‌باید...

تا بدانم این آمیزش ِ چشم و آتش،

چه می‌زاید:

فرزند خلف ِِ وصال

یا

قابیل سرکش ِ وداع

...

 

 

 

+  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387   (ف.آ)  

 

ساعت 7 صبحه و من تازه از خواب بيدار شدم و تو تخت اين دنده، اون دنده مي‌شم، تابستونه و هوا گرمه... كولر روشن، توي اتاق 7 نفره‌ي شب‌بوي7، خوابگاه روزبه، منو به موندن تووو رختخواب دعوت مي‌كنه. جمعس، برنامه‌ي خاصي براي امروز نذاشتم و دوست ندارم به چيزي فكر كنم. امروز تيريپ بي‌خياليه....

يه نگاهي به كل اتاق مي‌ندازم... اتاق مستطيلي، از در كه وارد مي‌شي، روبروت دو تا پنجرس، زير پنجره‌ي سمت چپي، شوفاژه و رنگ نقره‌اي بد منظرش بدترين صحنه‌ي اتاقه... ديوار كناري يه تخت سه طبقه، ديوار روبروي پنجره‌ها هم دو تا تخت سه طبقه‌ي ديگه كنار هم... يه فرش 9 متري وسط اتاق..

يه نگاهي به روبروي در ورودي مي‌ندازم، يه اتاقك يك در يك، با دو تا ملافه، گوشه‌ي اتاق درست كردم، به عنوان رختكن...

به عنوان سال بالايي، به همه‌ي بچه‌ها هم گوشزد كردم، همه‌ي لباسها بايد پشت اون اتاقك باشه... نماي اتاق 9 نفره‌اي كه روي دو تا از تخت‌هاش فقط چمدون هست، به اندازه‌ي كافي  افتضاح بود كه نخوايم، لباسا و كتابامون رو ولو كنيم.... حالا بماند قابلمه و قاشق و بشقاب‌هاي شسته و فلاسك چاي و ليوان و قوطي چاي و شكر و ... كنار شوفاژ توي سبد ظرفها....

از توي تخت سه طبقه كه من معمولن يا طبقه اولش مي‌خوابيدم يا سوم، اتاق رو برانداز كردم و باز هم يه لعنتي به خودم فرستادم، كه آبت نبود، نووونت نبود، شهرستان قبول شدنت چي بود؟!‌ اونم اراك!!!! شهر مرده‌ها و سرزمين آدمهاي ناسور و ناجور (به كسي برنخوره، خودِ اراكي‌ها هم مي‌دونن كه چقدر نخاله‌ي مردم آزار توشون هست....)

خلاصه، رومو كردم به ديوار و چشمهامو بستم...

صداي قيژ قيژ تخت راحو (راحله)، كه طبقه وسط تخت بقلي خوابيده بود، رووو نِروَم بود، با وجود اينكه لاغر بود،‌ اما هر وقت تكوون مي‌خورد، اگه غرق خواب هفت پادشاه هم بودم، بيدار مي‌شدم چه رسد به اينكه بخوام زوري بخوابم...

خوب ولش كن، بزار واكمنم رو مي‌ذارم تووو گوشم ديگه قيژقيژ تختو نمي‌شنوم...

هنوز 5 دقيقه نگذشته بود كه ديدم كسي آروم صدام مي‌كنه! برگشتم، نگاه كردم، آتوسا بود!

-          فرو (فري)؟ من كرم پودرم تموم شده، مي‌شه مالِ تو رو بردارم؟! دارم ميرم دانشگاه، مي‌خوام آرايش...

-          هاااان، آررره، دارم، توي فايل بالاييم، سمت راستي، همون جلوعه...

-          مي‌شه برش دارم؟!!!!

-          آره آره برش دار، اصلاً مالِ تو، من لازمش ندارم...

-          مرسي ببخشيد بيدارت كردم.

-          اووهوممم، خواهش مي‌كنم...

 

دوباره... واكمن توي گوش، بي‌خيال، ملافم رو كشيدم روووو صورتم و دستمو گذاشتم بيرون ملافه و يه پامو انداختم روي بالشت كوچووولوم  و در حالي كه روي شكم دراز كشيده بودم دوباره سعي كردم بخوابم...

چشام گرم شده، يواش يواش دارم ميرم توو خلسه...

يهو احساس مي‌كنم، چيزي روي دستم راه مي‌ره، قلقلكم مياد، از تصور اينكه پاهاي سوسك مخملي داره دستم رو نوازش مي‌كنه،‌ چنان حول از جا بلند مي‌شم و سوسك رو، توي دستم مي‌گيرم كه از پنجره بندازم تووو حياط كه تمام اتاق به جنبش در مياد... هر كسي داره يه جوري چپ چپ نيگام مي‌كنه....

بدتر از همه هم سارو (سارا)، آخه اوني كه من فكر مي‌كردم، سوسكه! ملافه سارا بود،‌كه از پشت تخت افتاده بود روي دست من و من به شدت هر چه تمام‌تر كشيده بودم كه بندازمش تووو حياط!

 

ساعت حدود هفت و نيمه... دوباره جو اتاق آروم مي‌شه...

مي‌شينم لبه‌ي تختم، يه كتاب از زير تخت در ميارم، ورق مي‌زنم، نه! نمي‌خوام براي بار سوم "چهار اثر از فلورانس اسكاول شين" رو بخونم!

شانسي دست مي‌ندازم زير تخت، گوش كتابو مي‌كشم و ميارمش بيرون "كيمياگر"

خوب، خوووبه، چند وقت بودم مي‌خواستم بخوونمش:

" براي نرگس مي‌گريم، چون هر بار از فراز كناره‌ام به رويم خم مي‌شد، مي‌توانستم در اعماق ديدگانش، بازتاب زيبايي خودم را ببينم"

و تمام كتاب را به هواي همين جمله‌هاي زيباي مقدمه، تا انتها خواندم... جمله‌هاي كتاب گاهي سخت مي‌شد... بايد برمي‌گشتم،‌ از فصلي قبل‌تر چيزي را پيدا مي‌كردم... دوباره بر مي‌گشتم سر جاي اول...

ساعت حدود 11صبحه و من كتاب رو تموم كردم، چشمهاي من هم تازه تازه گرم شده...

 

تووي تخت دراز مي‌كشم، طاق باز و فكر مي‌كنم 10 دقيقه شيرين خوابيدم...

...

احساس مي‌كنم زمين داره مي‌لرزه، يا امام هشتم، زلزله!!!!!!!!!

بر مي‌گردم،‌ پا مي‌شم توي تخت مي‌شينم!!!

نه بابا! زلزله نيست!! فاطمه، طبقه‌ي سوم، بالاي سر من خوابيده، كه خون دماغ شده و با شدت و عجله داره از تخت بالايي مياد پايين كه بره طبقه همكف، دستشويي صورتش رو بشوره...

صداي پيج خوابگاه، خانوم ِ "..." تلفن،

صداي حياط: بچه‌ها دارن واليبال بازي مي‌كنن،

صدايي از آشپزخانه طبقه همكف كه فرياد مي‌زنه، ليلا از طبقه بالا مي‌ياي، كبريت رو بيار پايين...

صداي قهقهه خنده‌ي سحر از كانال كولر اتاق بقلي كه گويا بازهم پسري رو سركار گذاشته و شيطاني مي‌خنده و از كارش لذت مي‌بره...

و صداي گلو (گلناز) كه در اتاق را با پا مي‌بنده و گروپ مي‌خوره به هم و صداي جيرينگ جيرينگ ظرف‌هايي كه شسته و جا به جا مي‌كنه...

 

راحو (راحله) هم در حال مرتب كردن تختشه....

در همين اثنا هارو (هاجر) يا به قول خودم دختر ملاير، كه ساعت 6 صبح براي دعاي ندبه رفته بود مسجد دانشگاه، از در اتاق مياد تووو،‌ من چشمامو بستم ولي گوشم همه‌‌ي صداها رو مي‌شنوه...

هاجر مي‌ياد بالا سر تختم، منو صدا مي‌كنه: فري، آي دختره ساعت يازدهه، لنگ ظهره!!!! چقدر مي‌خوابي!!!! همه بيدارن، ببين گلو (گلناز) ظرفا رو شسته، سارا داره لباساشو مي‌شوره... حيووني فاطمه هم خون دماغ شده بميرم براش شب تا صب نخوابيده، آتو (آتوسا) هم كه رفته دانشگاه كه به يه كلاس مفيد برسه...

پاشو بابا چقدر مي‌خوابي!!! پاشو... بسه بطالت!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  

 

 

 

پ.ن:
*يادش به خير... امروز دفترچه خاطرات دوران خوابگاهم رو مرور مي‌كردم...‌‌
اين نوشته رو پيدا كردم...

** عکس‌ها، واقعی نیستن! اتاق ما واقعا تمیز بود، این اتاقای عکس، انگار جنگ بوده تووش!

*** این پست زنگ تفریح بلاگ بود... برای تنوع بد نیست گاهی خاطره گفت... حس مادربزرگی را داشتم، که از گذشتش تعریف می‌کرد...

 

 

+  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

کنار این مستی استخوانم داد می‌کشم

 

زن‌ام

 

نه می‌توانم از تو بگذرم

 

نه از این مستی لعنتی

 

که سر تا سر حرفهایت...

 

دو سوی لبانم را

 

سمت لبخندهای زهر می‌کشد

 

کش می‌آیم

 

مثل نشئگی خیابانی

 

که خودش را پهن می کند روی برهنگی شهر...

 

تلو تلو می‌خورم

 

دست بر نمی‌دارد

 

من هنوز توی این خیابان

 

دلم خواسته بود برگردی.

 

خیال کنم تویی؟

 

 

 http://nasrin-poem.blogfa.com/

  

 

+  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

برق می‌زند

 

            چشمانت

 

رها می‌شوی

 

            گرد گرد

 

            دانه دانه

 

            روی خاكی كه دوستت دارد

 

                                                باران!

 

 

 

 

 

 

 

+  شنبه دوازدهم مرداد 1387   (ف.آ)  
  

 

دریا
در جاهایی که عمیق‌تر است
به زمین عاشق‌تر شده.

 

نکند تو هم عاشق‌تر شده‌ای

که این چنین از چشمهایم،

عقب‌نشینی می‌کنی

به سمتِ فاصله؟!

 

  

 

+  سه شنبه هشتم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

تلاقی نگاه من و تو

تلاقی نگاه من و تو

آغاز میلاد کودکی است شیرین

کمی شبیه من:

                  مهربان...

                          خیره سر...

زودجوش...

 

بیشتر:

              مغرور، فکور و حاضر جواب

                                       درست مثل خودت !

مدال افتخار را

فرشته‌ها خوب می‌دانند

باید گردن ما بیندازند؛

                       فرزندمان    

                             وقت به دنیا آمدنش می‌خندید !

اشک

راز بزرگ شادی بود

میان چشم‌های کوچکش!

           _ چشمهای ساده‌ای

                         که حرف توی دلشان بند نمی‌شد! _              

... و معجزه

                آرام

                       آرام

                             اتفاق افتاد :

طفل معصوم چندماهه

پدر و مادر را

                   هر روز

                              بزرگتر می‌کرد!

                                                کودک تر ...

آنقدر که حالا

بی‌هیچ دغدغه

دستمان را می گیرد ...

                    می‌برد پارک 

                           بستنی می خرد         

                                      می‌نشاند روی تاب !

و ما با چشم‌های بسته

                    تاب می‌خوریم

                                  تاب می‌خوریم

                                                      تاب ...

و فکر می‌کنیم

تلاقی نگاه من و تو بود ،

                                  آری

                                        که عشق را آفرید...

 

 

 

 

 

پ.ن:

 

* چند روز پيش شعري در همين مضمون نوشتم، با توصيف كامل چهره‌ي دخترك فردايم و باباي دوست داشتنيش... و كلي با او درد دل كردم...شعر خيلي شخصي شد، در وبلاگ نگذاشتم.

 

**امروز اتفاقا شعري از مريم عندليب خواندم در همان مضمون...خیلی برایم جالب بود که او هم به یادِ فرزند نداشته اش نوشته...

 

  

 

+  سه شنبه هشتم مرداد 1387   (ف.آ)  
(این یک شعر نیست، فقط شبیهِ شعر نوشته شده!)

 

 

 

 

 

به رسم ایام کودکی

و با ساختاری ذهنی از همان زمان،

هنوز، آدمها برایم چند دسته‌اند:

 

·   آدم کوچوولوها:

بلفی و لی‌لی‌بید ، ممول و خاله ریزه

 

·   غول‌ها:

غول چراغ جادو و لوبیای سحر آمیز

 

·   آدم اندازه‌ها:

چاق و لاغر، من و تو، بِل و نِل...

 

·   متفاوت‌الخلقت‌ها:

لاله و لادن...

 

·   دیوانه‌ها :

نمکی یا بهروزِ سوته‌دلان

...

 

 

 

و یک نوع ِ خاص از آدمها:

 

صورت‌های شبیه به هم،

در همه جای دنیا

...

نسبتاً قد کوتاه

اکثراً چاق،

و عجی‌ی‌‌ی‌‌ی‌ب‌ب‌ب، خواستنی

پس ِ گردنی کوتاه و شانه‌های پهن

و انگشتانی نسبتاً کوتاه و تپل

اغلب عینکی

دارای قدرت بدنی زیاد

مرده‌ی ورزش و فعالیت‌های بدنی

عاشق ِ موسیقی و ریتم،

مخصوصاً ریتم‌های شاد

غالباً تربیت پذیر و

نیازمند توجه همیشگی

و دستهایی دارند، بسیار نوازش‌گر

و نسبت به جنس مخالف

بسیار حساس و آسیب‌پذیر

بسیار متعصب روی روابط خانوادگی

...

عاشق رقص و نواختن ساز

و

مهربان تا حدِ غیر قابل تصور

شاید قلبشان برای این دنیای کوچک

خلق نشده باشد...

...

خیلی‌ها، آن‌ها را،

در ردیف مجانین و دیوانه‌ها،

دسته بندی می‌کنند!

ولی من معتقدم:

 

آن‌‌ها نوعی از آدم هستندکه،

بچه به دنیا می‌آیند،

بچه زندگی می‌کنند،

بچه می‌مانند،

و بچه می‌میرند

...

خواستنی‌ترین بچه‌های روی زمین

آدم‌هایی که در روز هشتم آفریده شدند:

 

·   بچه‌های ابدی!

 

بچه‌های ابدی را از تمام انواعِ آدم‌های دنیا

بیش‌تر دوست دارم...

صداقتشان را،

عشقشان را،

مظلومیت‌شان را،

معصومیت‌شان را،

و وجودشان را.

 

 

 

        

 

 

 اطلاعاتي در مورد سندرم دان يا منگولسيم در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+  دوشنبه هفتم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

کجاست کسی که می‌گفت:

 

 

شراب از نگاه تو می چکد،

 

 

اندوه از تقدیر ِمن؟!

 

 

 

 

 

+  یکشنبه ششم مرداد 1387   (ف.آ)  
   

 

 

 

 

 كفش‌هايم را، لِخ‌لِخ

 

  روي زمين مي‌كشم...

  

شايد كسي صداي رفتنم را،

  

بشنود و نگران دلم شود...

  

از ساعتِ شني ِ بودن،

  

 

...زمان زيادي نمانده...

 

 

 

 http://www.anonymousspace.com/albums/userpics/112625/love_drops_by_finvaradc9.jpg

+  شنبه پنجم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

 

دلهامان عجیب، قریب است باهم

 

 تا چنین با تو قریبم

 

با غریبی

 

غریبه‌ام

 

...

 

 

 

چهارشنبه یکم امرداد - ۱۲ شب، نوشته شد.

 

+  جمعه چهارم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

از زني گذشتم

چيزي در او

رد شدنم را برگشت

دوباره نگاه كردم

چيزي نبود

...

پس برق ِ چشمهاي شغال

را كجا ديدم؟؟

 

چشم بستم، دوباره باز كردم

برگشتم،

آني نگاه كردم...

 

دوباره ديدم:

درخشش چشمهاي شغال را،

از ميانه‌ي سينه‌ي زن!

عمق چشمهايش...

 

 

 

 

  

+  پنجشنبه سوم مرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

هوايي ِ آتشي‌ام كه

درونم را سوزاند،

خاكسترم كرد،

و از نو، ساخت

...

 

مرا آتش بزن،

در اين آتشكده،

آتش!

 

 

 

 

+  چهارشنبه دوم مرداد 1387   (ف.آ)