![]() |
![]() |
|
روزی، سه نقطه (...) گذاشتم و گفتم، از امروز سکوت! و از امروز به بعد هم، سکوت! من سکوت را آغاز کردم... و شروع کردم به ادامه دادن ِ سکوت... از عشق نگفتم... از سرد ِ دی نگفتم... از داغ ِِ مرداد نگفتم... از ایمان نگفتم... از تن ِ گرم نگفتم... از گریه و اشک و آینه و آدینه نگفتم... از عطر و عود نگفتم... از انتظار ِ هر روز ساعت 8 هم، ... نگفتم... از چای و قهوه و من و اتاق هم... از تنهایی هم... از تو، هم! ... و از چشمهات هم... نگفتم... نگفتم... نگفتم... و نگفتنیهام چقدر داشت زیاد میشد... نگفتم... سکوت کردم... ساعتم بیحوصله شد، چُرت زد، هِی، مدام عقب ماند... سکوت کردم، خودم را جایی جا گذاشتم... سکوت کردم، عاشقانههایم متواری شد... سکوت کردم، حتی خورشید سایهام را زمین زد... سکوت کردم، اتاق از پنجره به کوچه دوید... سکوت کردم، قلمم آنقدر چکید تا اشکش خشک شد... سکوت کردم، روی خاک، مثلِ زیر خاک، پوسیدم! سکوت کردم... از هر طرف به تو محدود شدم... از هر طرف به نبودنِ تو محدود شدم... سکوت کردم و در نبودنم، حرف زدنت را تماشا کردم... سیاهِ سپیدی، در تو، دوباره چشمِ مرا گرفت مثل روز اولی که نارنجی یک شیطنت ِ آتشین مرا به بلندای بادگیر احساس برد و من حس کردم من هم میتوانم یک "برونته" باشم! ... راستش من رفتم که سکوت کنم اما سکوت برای دهنِ من حرفِ، بزرگی بود! راستش من در نبودنِ تو سکوت را دروغ گفتم من بودم وقتی تو بودی! و من حرف میزدم... و من بودم، حتی وقتی، تو، نبودی! و من حرف میزدم... میدانی؟! من اصلاً میخواهم یک قورباغه باشم! چون قورباغه مُنَصِفِ طول عمرش را، به تساوی بین آب و خاک تقسیم میکند بنابراین میخواهم بودنم را بین بودن تو و خواستنت به یک اندازه تقسیم کنم در بودنِ من و در همسایگیِ تو، دیگر جایی برای سکوت نیست! مگر وقتی تو حرف میزنی و من محو تماشای تو اَم... من میخواااااسستم سکوت بنویسم اما یادم نبود، عالمی حرف که از چشمان سیاه ِ تو، به کاغذ سپید من سرازیر شده سکوت را بر من حرام میکنند... سکوت جایز نیست... مگر وقتی محو تماشای تو اَم... راستی پاییز، چشمهای تو چه رنگیست؟! من هنوز از پاییز هم نگفتم!
|
|
+
شنبه بیست و نهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
...
شايد تا حالا اينقدر حرف نزده بودم كه با اين سه نقطه،حرف زدم... انگار همهي حرفهام يهو تخليه شد و همين سه تا اثر خودكار روي كاغذ، همهي حرفهاي من بود، انگار!
|
|
+
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
آ آ آ آخخخخ! چقدر درد میکنم! هرچه زندگی میخورم، آرام نمیشوم! باید کمی مرگ مصرف کنم؛ میدانم! اما افیون زندگی، وسواسی به جانم میافکنَد، سخت: وسوسهی جدایی! ... ... وسوسهی جدایی، هر بار عاشقترم میکند...
|
|
+
جمعه بیست و یکم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
ماه درست در شبِ آرزوها... شبِ آرزوها...
با دخل و تصرفی در شعر دوست عزیز: احمد غفاری
|
|
+
پنجشنبه بیستم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
دندانم درد ميكند از بس حرص را با دندان شكستهام و از بس شعرهاي خام جويدهام كه حتي مزهي سقز نميدهند! و از بس تهِ مداد گاز زدهام شايد قدِ فكرم كمي بلند شود و به جايي برسد... و از بس كه چوبِ خلال لاي چرخِ آروارههايم رفته، و از بس طعم زندگي را چشيدهام كه بعضي جاهايش مثل بادام، تلخ است و از بس كه... اصلاً اين دندانها را ميكشم و يك دست دندان جديد چيني ميخرم! دنداني را كه درد ميكند را كه دستمال نميبندند! شايد دندانهاي من فاسد شده كه همه چيز طعم فساد ميدهد برايم! شايد من دندان طمع دارم، به خوب شدنِ اين زمانهي چرك و خودم نميدانم! و شايد چشمهايم را فروختم، به كسي كه فقط ميخواهد، زيبا ببيند اينروزها كه هيچ چيز به چشمم زيبا نيست حتي گربهي ملوس روي شيروانيه همسايه... ابليس را در چشمهايش ميبينم، همانطور كه در چشمِ زنِ فروشنده ديدم همانطور كه در چشم مردِ راننده ديدم همانطور كه مشاور ساختماني، قهقهه ميزد همانطور كه شاعر گريه ميكرد... همانطور كه... چشمهاي همه انگار برق ميزند اين روزها، ابليس را همه جا ميبينم... حتي در آينه...
|
|
+
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
امروز اینقدر، با گریههایم لج کردم، برای نباریدن، که چشمهایم مرداب شد! از بس که قورتش دادم با مایونز غرور، خودش را در مرداب، خودکشی کرد! زمان، امروز: تیک به تاک نمیرسید نفس به نای.... ... پیچ و تاب یک رفتن را برگشتم کسی در پایانهی نور ِ حضور نبود! بدجنسی میکرد، کَس! ... ... ستارهای، در اعماقم میسوخت تا فضای سردِ زمان را امیدوار کند ... ستاره سوخت و خاکستر شد فضای سرد زمان، اما... تیک ... به ... تاک نرسید! ... کماکان به من دهنکجی میکرد، آخرین لحظهی نرفته... امیدی در کار نبود... ... دماغم سوخت، دلم سوخت، چشمم سوخت... راهِ برگشته را جاماندم... ترانه سرودم... دست نَفَس را گرفتم تا به نای برسانم... کشیدم... نشئه شدم... نفس را! تیک تاک... (بدون فاصله) تیک تاک... نفس... کَس پیدا شدم، پیدا شد.
این زیر نوشته، زیرساخت نوشتهی بالاس، اول اینو حسی نوشتم بعد که داشتم اصلاحش میکردم، شد اون بالایی! امروز کلی گریه دارم، اما با گریه کردنم لج کردم، چون امروز اگه گریه کنم،در واقع گفتم، روم کم شد! عمراً! زمان لعنتی امروز نمیگذره، هر تیکِ ساعت، جلوی اون یکی تیک، راهنما نزده، وایمیسه، اینه که هی تصادف و هی تصادف، ترافیک رو سنگین کرده، عبور رو کند! خاطرات کهنه و جدید ذهنم رو یه ورقی زدم،دنبال کسی میگشتم، کسی که بدجنس نبود، اما دستم بهش نمیرسید! من کسی رو گم کرده بودم توو اعماق خاطرههای جدید و ... اما یه حسی به من می گفت: دوباره سعی کن پیداش میکنی... دوباره سعی کردم، هیچی نبود! هیشکی نبود! خوب دماغم سوخت، دیگه داشت روم کم میشد... اما،نه! اگه این یه خاطره، قراره بشه همه زندگیه من! من خودمو توو خاطره جا میذارم،توو خاطره میمونم، توو دالان زمانِ گمشده جا میمونم! زمان: بالاخره روش کم شد! به شبِ خاطره رسیدم،ترافیک سبک شده، و ثانیهها تند تند میگذرن... راحتتر میتونم نفس بکشم... کسی از بین خاطرههام برام دست تکوون میده... کسی رو پیدا کردم، خودمو پیدا کردم....
|
|
+
دوشنبه هفدهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
من: دختر ِ جوزا شبها كه ميخوابم آرامم صبحها كه بيدار ميشوم پريشان... دست من كه نيست! اين دو نفري كه در منند، هر روز به ستيزند و گاهي صلح... امروز، صلح كردهاند كه من، عروسك احساساتي 14 سالهي خيس چشمي باشم كه به هر اشارهاي گلوله گلوگه ببارم...
امروز گونههايم سبز شد از رطوبت چشمهايي كه نميدانم چطور بيبهانه ترانهي باريدن سر ميدهند من: دختر ِ جوزا امروز با دل ِ ابري سر جنگم دستمال ِ سفيد ميخواهم بلكه با چشمهايم صلح كنم! و فردا، شايد من رنگ عوض كنم يك زنِ عاشقپيشهي مغرور!
|
|
+
یکشنبه شانزدهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
نشانه گرفتم چشمهايم را با نهايت اميدواري، درست در قلبت ... تير ِ چشمهايم مشقي بود، وئِلا با اين زخم كه خوردهاي، حتي يك قدم هم، نميتوانستي، به سمتِ فاصله گرفتن از دستهايم برداري!
|
|
+
شنبه پانزدهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
دنیا آرام بود تا در خیالم بودی ... اما تو بیرون آمدی - چون کودکی که زاده میشود - ... ... ... با رویاهایم مخلوط شدهام آنچنانکه نمیدانم حرفی را زدهام یا نه؟! ..."کَسی" را دیدهام یا نه؟! و عواقب همهٔ کارهایم پیشاپیش به موآخذهام گرفتهاند! کَسی؟ کَسی جانم؟! بیدارم کن!
|
|
+
جمعه چهاردهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
يك فنجون قهوه... تلخيش لبمو ميزنه كامم شيرين ميشه، از بس كه اين تلخي رو دوست دارم من و "تنهايي" امشب عجيب با هم حال ميكنيم تنهايي از آشپزخونه، وارد اتاق ميشه توو تموم خوونه يه چرخي ميزنه بوي عطرش همه جا ميپيچه با بوي كولر تازه روشن شده و بوي پوشال آب خورده، قاطي ميشه آرامش از فرق سرم ميره توو جونم و توي دلم يه كش و قوسي مياد و يه كم قلقلكم ميده... ميره توو جلدم لَختَم ميكنه سُر ميخورم روي كاناپههاي قرمز حال... تنهايي مرموزانه، بهم لبخند ميزنه و به چشمهام خيره،گردنشو كج ميكنه روي شونش چشاشو ريز ميكنه: -برام آواز ميخوني؟ -دلم قنج ميره... چند وقته آواز نخوندم سازم... ساز قشنگم؟ كجايي؟ كجا گذاشتمت... بگو كجايي؟ با من قهر كردي؟ اومدم آشتي كنون... (به رسم عادت هميشگيه حرف زدن با اشيا) شروع ميكنم به زير لبي خووندن: "من از اون آسمون آبي ميخوام... من از اون شبهاي مهتابي ميخوام... دلم از خاطرههاي بد جدا... من از اون وقتاي بيتابي ميخوام..." درِ كمدو كه باز ميكنم ساز ميافته تو بغلم، دالّي! سازم اين شعرو خيلي دوست داره... ساز رو محكم بغل ميكنم: "مژده بده مژده بده يار پسنديد مرا..." ساز رو روي پام ميشونم دستي به سر و گوشش ميكشم... با انگشتام غريبي ميكنه... جيغ ميزنه، آخ موهامو كندي و "تنهايي" به من چشم غره ميره... - چرا خارج ميزني؟! خوب دستم گرم نشده هنوز بعد از اين همه وقت... اصلاً ساز رو ميبوسم... انگار ساز، امشب حوصلۀ منو نداره ميذارمش كنار ميز "تنهايي" كنارم نشسته دستشو حلقه كرده دور گردنم... روم نميشه بهش بگم، دستتو بردار، دارم خفه ميشم... دست ميبرم به فنجون قهوه نيت ميكنم كه... برش ميگردونم فالم به من سلام ميكنه چشمك ميزنه، بوس ميفرسته... ميگه، كَفِت بده، فالت بِگُم... ها... يه آقايي ميبينُم، چهارشونه بلنده بالا... چشوون سياه... با جَنم، باوفا چشش دنبالته...هااااا... خوبم زبون داره... دلتو برده... دلم هري ميريزه... - آره برده... - بدجور.. نيشم باز ميشه بهش ميگم، هاااااا خودشه والاّ... ميگه: برات لباس افتاده، سفيد عاينِ برف... دسته گل... تاجِ صدف... هامه دارن كِل ميزنن بو اسفندُم پيچيده... سرم گيج ميره از مستيه بوي اسفند... ....
رومو برميگردوونم كه خوناي گردن ببعي رو نبينم گفته بودم زير پاي من گوسفند نكشين... مامان ميگه شگون داره... درد و بلا رو دور ميكنه... دسته گل ياس و اقاقي رو پرت ميكنم، اون وسط، واسه دخترا داداشي ميگيرتش...وسطِ دخترا! نوبت بعدي، نوبتِ داداشي... ... دنباله لطيف لباس سفيدو ميكشم روو صورتم... چشمامو ميبندم... بو ميكنم... نفس ميكشم... عميق... يعني اينجا... درست همينجا... اينجاس خوونۀ آرزوهاي من؟! چشامو باز ميكنم: يه آقايي ميبينُم، چهارشونه بلنده بالا... چشوون سياه... با جنم، باوفا چشش دنبالته...هاااا... دنبالمه...هاااا... ... چقدر كت شلوار نوك مدادي بهش مياد حلقۀ پهنِ پلاتين، چقدر رو انگشتاش خوب خوابيده كنارِ بندِ ساعتش... بوي عطرش خوونه رو برداشته... هيـــــــــــــــن! خوونمونو و و و و!!!! خوونۀ ما!!! امشب اصلا دلم قهوه نميخواد فالم تعبيرم شده، كنارم نشسته و حتي نزديكتر... و شايد نزديكتر... ... "تنهايي" مثل هميشه ساكت فقط دستش هنور دور گردنمه... يهو دستپاچه ميشه... بلند ميشه... دور ميز چند دور ميچرخه... كفشهاشو نپوشيده... گم و گور ميشه... - آي تنهايي، كجايي ي ي ي ي ؟! كليد توو در ميچرخه... - الي: ... سلام سلام ( يه سلامِ دربِ داغون!) الي: تنهايي؟ نه! حالا ديگه نه... تو كه اومدي تنهايي از سوراخِ روياهام در رفت... زيرِ لب ميگم... تنهايي فقط منو دوست داره... تو كه مياي، فرار ميكنه... انگار كه صداي پاي تو... روي مغزش نويز ميندازه شارژ رويا پردازيمو تموم ميكنه... دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است...
|
|
+
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
حتي با اين حكم پايين كه دستت بود، آس ِ دلم را بريدي؟! قهوۀ تلخ را سركشيدي و دستِ آخر ديشب خوابيدي؟ ديشب در خواب، تنت بو شد و پريد! اين خيال هوسناكِ پريدۀ تو را چطور از اين فضاي نامطبوع، دوباره جمع كنم؟ استشمامت كنم؟ آخ! تاريخ دوباره تكرار شد يادِ وقتي افتادم كه لحظهها به آني به انجماد رسيدند حتي مادرم مرا تحمل نكرد از مادرم پرت شدم، براي اولين بار پا در هوا شدم! سياه و كبود با دهاني كوچك و گشوده و چشمهاي پفكرده و فقط يك آن، و شايد اشتباهي به خاطر اينكه بيشتر از يك كفِ دست كتك نخورم گريستم، ناگهان هوا در دهنم ماسيد دچار زندگي شدم و در 26 سالگي يكبارِ ديگر فقط يك لحظه يك آن شايد هم اشتباهي بوي تو در دهنم ماسيد! دچار زندگي شدم نفسم بين اين همه بوي غريبه خفه ميشود امشب! در ِشيشه باز است، و دستهايم، براي در بر گرفتن ... خودت برگرد!
|
|
+
یکشنبه نهم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
بالا بلند من! کمی پایین بیا از ارتفاع خودت، یا، من بلند میشوم بر نوک پنجه و حتی بلندتر نمیتوانم از این فاصله، به عمق چشمهای سیاهِ گُندهات اشراف داشته باشم! ببین شهر نمنمک غروب میکند من کمی میترسم میشود مرا زیر پیراهنت پنهان کنی؟ من که هیچ وقت از هوای نگاه تو خارج نشدهام؛ شدهام؟ فکر کردی؟ دیدی؟؟ دیدی نشدهام. آی حواست با من است؟! امروز کلی سر به هوا شدهام دلم هوای تو را دارد تو را به هُو، قسم یک امروز، این همه معشوقه را رها کن امروز بچسب به من، فاصله نفسهایت را با من صفر کن. امروز تمام بغضهای کسی در من خودش را کشته است، انگار اما مثل مارْ مُردهای که دُمش را زده باشند و زنده شود، از سر، بغضها سر باز کرده، دوباره… امروز به تو سخت محتاجم یک امروز این رقیب تراشی برای من، را کنار بگذار! امروز حتی نمیتوانی فکرش را بکنی، که چقدر دلم برای آغوشت تنگ شده درست مثل آنروز، که به جای تو، لباسهای آویزان، به میخ دیوار خانهٔ متروکه دانشجوییام را بقل کردم یادت که هست؟ یادت هست به من میگفتی، "بیا روی زانوی من بنشین و سر تنهاییهایت بر روی شانههای من بگذار" یادت هست آنوقتها، تا همین چند نفسِ پیش نزدیکترین کسِ من بودی؟![*] امروز، پس چرا محرم و نامحرم میکنی، یکتای من، حریم را بگذار که بشکنم و من چقدر از حفظ این پردهها خسته میخواهم پردهدری کنم، عزیزِ نادیدهٔ همیشه… بگذار فاش کنم، معاشقههایت را با خودم[**] امروز میخواهم هرچه حریم هست را بشکنم بکارت روحم را چند میخری، جانِ دلم؟ امروز بالاخره تو را به دست میآورم و بین این همه عاشقِ کشته مرده، که دور خودت جمع کردهای، تو را از آنِ خودم میکنم کرشمههایم یادت هست؟ منحصر به فرد و تو دوست داشتی تا همین چند روزِ پیش! حتی شده اینقدر زار بزنم که دیگر صدای آوازم برای تو خفه شود، حتی اگر دستهایت بسوزاند دستهایم را که برایت تار میزنند! اینقدر امشب مجیزت را میگویم تا کبابِ دل بیتابم شوی … من امشب مست میکنم پیاله را دست میگیرم، لب میزنم، چرخ میخورم سماع میکنم، مولانا میخوانم برایت، از دلِ خودم و از زبان حافظ، با احساسات عاشقانهات، بازی بازی میکنم... این دامن چین دارِ سپید را با گلهای یاس این بالا پوشِ آبی آسمانی را امشب برای تو به تن کردهام … اصلاً خودت بگو، تو که هُوی منی من دستم نمیرسد به این آسمان قدِ دلم کوتاهست، مثل قدِ خودم، - حدودِ 160- تو را به آخرین معشوقت قسم کمی خم شو انگشتر استجابت را کی دستم میکنی؟! هُو بزنم؟ دلبری بکنم؟ بزرگِ من، قدیس من محبوب من، ستارِ من اِلاهِ من، خدای من یک امشب مرا ببین و بعد از امشب، هرشب!!! |
|
+
چهارشنبه پنجم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
گفت: دوستیم؟
پانویس: به دلایلی از ارائه شکلات در این پست معذوریم! گاهی اینجوری میزنه به سرم، یادِ بچهها به خیر.... از کسی که بازهم نمیدونم کیه... به یادِ Desire...
|
|
+
چهارشنبه پنجم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
شبِ بارونیِ تهرون، شب نمناكِ ترانهس!
بوی موهات زیر بارون... یه شبِ مهتابِ فرهاد... یا فروغی، شعرِ شیّاد... پانویس: عجب بارونی بود، بارون نیمهشبِ دیشب... يادم نيست شعر از كيه.
|
|
+
سه شنبه چهارم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
تو ماهيتر از آني كه از خيال من ليز نخوري و ماهرتر از آني كه به تور ِ تير دروازۀ دلم، پنالتي بزني... خوب ميدانم، كُرنر را بيشتر از گلِ مستقيم ميپسندي! تو شوت كني و من خيال كنم، ميخواهي گل كني... حتي آن دسته گلِ سرخِ سياه را هم، درست در آفسايد شوت كردي كه به شك بيفتم... خُب! حالا خوب شك كردم و كنار زمين با خودم كلنجار ميروم... گل بود يا نه!؟ ؟؟؟ سرم گيج ميرود، انگار 90 دقيقه دور مدارِ يك چيز را خواستن، چرخيده باشم، يكريز... ترجيح ميدهم سوت بزنم و قدم زنان با خودم قاه قاه بخندم، تا از چشمهايم اشك بريزد؛ ... و حالا دروازۀ بيدروازه بان. ميخواهي صاف سُر بخوري كنار بركۀ احساسي سرشار يا ترجيح ميدهي به همان دروازۀ خالي پنالت بزني؟ هان؟! ... راه سوم؟؟ ...اوووم... بله هست: از اين خواب بپري، پَري ِ رفته را ببيني دختري نيمي شنا، نيمي رقص... و بالههاش كه آبيست ـ تجلي آرامش ـ و اندكي سر به هوا، و بيشتري حواس جمع كه از گوشۀ چشمهايش انتظار را ميبيند... و از كنارم سُر نخوري، تا چه رسد به خيالِ خام ِاول قِصه؟ كدام؟ هان؟؟؟؟؟؟
|
|
+
دوشنبه سوم تیر 1387 (ف.آ)
|
بیا تا ساعتها پیاده قدم بزنیم، بی مقصدُ باهویت شاید من برای تو فرق نمی کنم، اما عجیــب، برای من اینکه، با چه کسی هم نفس می شوم، فرق می کند، و اینکه تو شوریده ای آنقدر که موهایت پریشان تر از احوال من است... و این دغدغه های شوریدگی را می پسندم و گاهی یواشکی می پرستم، هنگامیکه خدایی در این نزدیکی نباشد! من به چشم خودم، چقدر از تو دورم ... به دل که ببینی، ولی دلهایمان، شبیه به هم، آنقدر که از یاد می برم این من است که هست، نه تو! چرا در درک تفاوت اینکه، تو داری به من لبخند می زنی و چشم های من خیس است اینقدر دچار سوء تفاهم می شوم؟! شاید آینه ها، تازگیها اشتباهی شده اند؟ اگر تو می خندی، پس من چرا گونه هایم خیس می شود؟! لبهای من مدام و مدام تکان می خورد و صدایم را نمی شنوی، اما تو با هر زبانی سکوت می کنی، ... چشمهایم می شنوند، سرازیر می شوند شبها درست بعد از ساعتِ نصفه شب وقتی به خانه بر می گردی چه خاطره هایی برایم ساخته ای حتی در عکسها هم چشمهایی هست که لب نمی زند، اما حرفهایش برای گوشهایم آشناست... و این برای من غریبه نیست... چون، من با قلبم زنده ام، هم با قلبم نفس می کشم، هم لمس می کنم هم می بینم، هم راه می روم، هم می شناسم... مرا همین بس... حتی اگر تمام آینه ها عوضی باشند حتی اگر تمام قلبها راست ببینند، و دروغ باور کنند، من، اما، قلبم را صادق بار آورده ام با من راه می آید... و اگر تو واقعاً، همان تویی باشی که در من است، و بنابر p آنگاه q، لاجرم، با من صادقی با من راه می آیی!
|
|
+
یکشنبه دوم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
ادامۀ تلواسه در من 1
دارم سرد می شوم در راستای این روزهای تاریک، این شبهای سنگین... لحظه ها، ماهها را می آورند و ماهها، سالها... و من انگار پاهایم دستِ خودم نیست! می دَوَم ... من درد می کنم و روی دست خودم باد کرده ام گویی، احساس زنانه ام هم درد می کند من درد می کنم در ابتدای یک حسِ رقیق که کم کم دارد در من غزل غزل می چکد احساس می کنم که دیگر صورتم مثل خودم نیست چرخ می خورم برمی گردم تا خودم و دلم برای خودم تنگ می شود بعد از مدتی که چشمهایم را باز می کنم و می بندم در انتهای سوسوی چشمهایم خودم رامی یابم با خودم آشتی می کنم و دستم را در دستهای زنی می گذارم که دیگر خسته نیست، از جبر زمانه من بین این همه سنگ بالاخره خودم را پیدا می کنم نفس می کشم، و سایۀ خودم را پیدا می کنم درست جایی که یکسر سایه است.... و آنوقت خواهم گفت به شما که، اینکه صدا می کنید نام کوچک من نیست... نام من آنیست که من می خواهم باشد! من منم! من در خانه! من در پستو من وقت نماز من وقت نوشتن! من وقتِ رقصیدن من وقتِ سرودن من وقتِ زخمه زدن به چنگ چنگِ گیسو، یا چنگِ تو! من... ... ... ... هر چه فریاد داشتم کشیدم! هر چند که این آفتاب نرفته می آید و تا بیایم کمی شب را تصور کنم و تا بیاید چشمهایم کمی گرم شود و تا پشت پلک هایم داغ می شود و هنوز خوابهایم را سیر ندیده ام که کرکره ها را بالا می کشد آفتاب ... اما عیب ندارد، من هر چه عربده داشتم، زدم! ... من ساکتم، من آرامم، من همان زنِ هر روزه ام ... و امروز هم دوباره تیغی یافتم تا رگِ خوابِ خودم را بزنم اینست که امروز هم می گذرد... خوب و بدش با من!
|
|
+
شنبه یکم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
صدای کفشهای بی صدای مدیر عامل که همیشه مثل جنِ بو داده وارد اتاق می شود... و اصلا به نظر من ابهت یک مدیر عامل را ندارد! حتی مدیریت یک واحد کوچک دو سه نفره هم برایش زیاد است... کیلومتر 13 جاده مخصوص، کیلومتر 11، کیلومتر... کارخانه های تکراری و شرکت های بزرگ صنعتی را یک به یک مثل هر روز، از زیر نظر می گذرانم.. ایران خودرو، ایساکو، ساپکو، مدیریت بازاریابی و فروش سایپا، شرکت تهران دیزل، تلویزیون رنگی شهاب ... جاده برهوت از کارخانه های صنعتی تهرانسر میدان همیشه دود آلود آزادی... و دست اندازی که ذهنم را مغشوش می کند... چند لحظه کنار می ایستم! از ماشین پیاده می شوم آزادی را برانداز می کنم، شهر را و نگاهی به دستهایم می اندازم... شلوغی اسفناک اینجا، مرا تا مرز اسکیزوفرنیای مزمن می برد و تشنه برمی گرداند دوباره سوار می شوم، کلاج، دنده یک، حرکت... شهیار گوشم با توست، چه می گفتی؟! مرا ببوس بي بيه بي لب مرا ببر تا لب امشب مرا بخوان بي بيه بي ساز مرا برقص تا ته آواز مرا ببخش اگر تو را به باد سپردم اگر تو را به اوج ترانه نبردم جلو را نگاه می کنم و ذهنم دوباره به عقب برمی گردد ... ... میز کارم... که پر از روزنامه است و گزارش و کاغذهای چکنویس پر از طرحهای تازه که بینشان چند خط نوشته عاشقانه هم پیدا می شود و آخرین اخبارِ داغ از بازار خودرو و دنیای سرمایه داری و اخبار بانکها... و من در نقش یک کارمند موفق! و یک زنِ اکتیو و پر جنب و جوش و کاغذهای کوچکی زیر شیشۀ میزم... چند کلمه انگلیسی نوشته ام که به دایره لغاتم اضافه کنم و برنامۀ کلاسی دانشگاه و صدای مدام زنگ تلفن و دیلینگ دیلینگ SMS هایی که از امروز 22 تومن شد و مجله مورد علاقه ام، ایده آل و تقدیر نامه های رنگارنگ بر در و دیوار اتاق کارِ تیم ما ... ذهنم همه چیز را پس می زند... دلم جایی سرگردان است... در گذشتۀ یک خانۀ حیاط دارِ کلنگی که عصرها بوی خاک خیس خورده اش چنان مستم می کرد که دلم می خواست آجرها را گاز بزنم... از روی ناچاریه این ولعِ حریصانه، مُهر جانمازِ مادر جان را دندان می زدم... خووووووب خسته ام... خانه می خواهم، ... آرام و پارچه مخملی مشکی که رویش گلِ سرخ بدوزم و بوی ته چین که خانه را بردارد و مفاتیح و یاس سفید سرِ طاقچه... ... ... دلم پر می کشد برای زن بودن به رسمِ مادربزرگم... ... خسته ام از دنیایی که مرا در خودش می بلعد احساس خفقان می کنم، از کامپیوتری که، روزی 8 ساعت زُل می زنم به صفحه اش و هی طرح و ایده ... خسته ام از به به و چه چهِ تصنعی بالا دستها، خسته... و دلم سخت برای شمعدانی های لب حوض وقتی از شب بندِ بهار خواب براندازشان می کردم تنگ است... تنگ...
ادامه در: تلواسه در من 2
|
|
+
شنبه یکم تیر 1387 (ف.آ)
|
|
|