تبليغاتX
زني از دلستان
 

 

شطرنج را دوست دارم،

چون بعد از یک دست  بازیه جانانه

حداقل برای دو هفته تمام سلولهای مغزم،

خیلی خوب کار می کنند،

زاویه دیدم بازِ باز می شود،

و درک پیچیده ترین بغرنج های روزمره

برایم حکم، یک معمای بچگانه را پیدا می کند...

 

ولی با تمام درکی که از لذت  بُرد دارم،

درست در 23 سالگی به این نتیجه رسیدم که،

گاهی نیمه رها کردن یک دست شطرنج کسل کننده...

که آخرش از اولش معلوم است...

حتی اگر از نظر رقیب خالی کردن میدان باشد

برای من شیرین ترین پیروزیست...

...

رقیب می طلبم، برای یک دست شطرنج جانانه...

و نه کودکانه!

 

در آغازین روزِ 27 سالگیم، خسته تر از آنم

که تن به منچ و مار و پله بدهم...

 

 

 

+  جمعه سی و یکم خرداد 1387   (ف.آ)  


 http://www.shahpage.de/farsi/Hafez/images/fal/hafez3.jpg

 
 
 
 
 
لیلی که می شوی،
 

مجنونت
 

را می برند
 

....
 
 

 

 


+  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

 

1

2

3

 

عزیزم!؟

...

گلِ تو گلدون

هنوزم چشم انتظاره

سحرا، وقت قرارا

واسه من شبنم می باره

چشای من به جهنم

دل اون کوچیکه،آخه

غروبا بهش میگم من:

گلِ من یه روز میاد اون

اشکِ بارون،

می باره از توی نادون

توی  ایوون،

من و تو ساکت و حیرون

با قدمهای بلندش

پا توی خوونه می ذاره

سایۀ مردونۀ اون

می مونه روی سرِمون

رو تمام سختیامون،

غصه هامون، دوریامون

 

 

توی کیف کوله پشتیش

واسه ما سوغاتی داره
برا تو یه شاخه نرگس

واسه من آینه و شمعدون

برا تو بهار نارنج

واسه من یه گوشه دنج

برا تو عطر گلِ سرخ

واسه من یه بوسه از رُخ

گلِ من گریه نکن خُب!

اگه رفته یه مسافر

که دلش رو جا گذاشته

اشکامون شگون نداره

اگه دم به دم بباره

می کشم دستمو آروم

روی گلبرگای گل جون

که دلش آروم بگیره

یهو از غُصه نمیره!!!

آخه این همدمِ دل خون

آخرین گلِ بهار

اون طلسم یادِ یاره...

 

 

یادته وقتی می رفتی

 با یه حالت پریشون

گره خوردش اون نگاهت

توی جادۀ دلامون؟

زیرِ لب گفتی تو آروم

میرم و زود برمی گردم

این گلِ یاسِ تو ایوون

بین ما باشه یه پیمون،

تا نفس می کشه اون گل

منتظر بمون دِلی جون؟

هستیم و چشم انتظاریم

طاقت دوری نداریم

واسه تو چه بی قراریم

آخرای این بهاریم

عزیزم، امیدِ آخر

آخرین روزِ بهاره...

میشه اون روز دوباره...

من و اون مردِ مسافر

دست توو دستِ هم بزاریم؟!

 

  

 

+  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

کاش سرم را برگردانم و تو دیگر آنجا نباشی....

و سایۀ سنگینت را دیگر بر سرم حس نکنم...

 

برگه امتحانی ساناز درست جلوی چشم من خواهد بود...

اگر فقط کمی آنطرف تر بایستی،

 

خانمِ مراقب!

 

 

 

 

 

 

 

 

+  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387   (ف.آ)  

 

 

 

چقدر زود در دلم فصل گرما شروع شد...

از وقتی چاشنی تنهایی ام زیاد شده،

خورشید دوست داشتن هایم سوزنده تر است...

...

...

مهمان غریبی به دلم راه دادم دیروز...

می گفت چه کویریست این خانه؟!

تابِ سرابِ احساسم را نیاورد و مرد...!

...

...

...

...

 

آخ رفته مسافر!

تو کی بهارِ دلم را با خودت بردی که من ندانستم؟!

دلِ سبزی داشتم، با تو نگار، یادت هست، دشتِ عشق؟

...

 

تا چشمهایم تبخیر حرارتِ دلِ آتش گرفته نشده برگرد!

اعتدال چشمهای خنکت را می خواهم...

سبزی به در و دیوار احساسم نمانده ها...

تا هبوطِ من راهی نیست... می آیی؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پانویس:

تقدیم به دوستی که تبخیر شدنِ چشمهای منتظرش را هر روز می بینم...

کاش بیاید عزیز گمشده اش...

 

 

 

 

 

 

+  دوشنبه بیستم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

پیراهن مشکی ام کجاست؟

شالِ سیاهم؟؟

...

سیاهۀ آدمهای ناجوری را که به قلبم آمده اند و رفته اند را،  که گرفتم،

فهمیدم دیگر این دنیا عزاخانه است

باید رخت عزا پوشید...

 

قدیم تر ها....

آدم های مهربان، خیلی بیشتر از امروز بودند

آدمهای با وفا را می شد، حداقل با انگشتان یک دست شمرد

با صداقت ها را می شد، با یک جعبه چوب کبریت، چوب خط انداخت....

عاشقهای ثابت قدم هنوز معاصر بودند....

لیلی و مجنون... وامق و عذرا...

 

اما امروز که سالها از عصرِ معاصرِ عشق و انسانیت گذشته....

 

باید  در و دیوار این دنیا را مشکی زد و

بر درِ ورودی نوشت، به علت عزاداری ابدی...

تا اطلاع ثانوی تعطیل باشد، بهتر است!

 

عجب پدر سوخته بازاری شده این دنیا!

نوزادها را بگوئید در نطفه خفه شوند

دیازپام 10 کافی نیست، من این طرف امتحان کرده ام...

تیزی میزی هم که در شکم مادر پیدا نمی شود...

بند ناف اما هست، دور گردن بپیچید و خلاص!

تا زیبایی های کذایی این دنیا خفه خانتان نداده...

 

جماعت! ما با کلی سابقه مثبت اندیشی...

از 12-13 سالگی تا امروز...

 

بی خیالِ رسم بی بنیاد این دنیا شدیم...

آقا... شما هم  بی خیال....

 

وای.... مادر... نگفتی رخت عزایم کجاست؟!

 

 

 

 

 

+  جمعه هفدهم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

ایستاده ام با اندکی فاصله از تو

و تو را، چنان زیبا می بینم که خودِ تصویر یک رویا...

 

 

و مرا زیبا می بینی...

ابعاد چشمهایم را، و کشیدگی انگشتانم را

و موهای همیشه به هم ریختۀ روی شانه هایم را... تا کمر...

که هیچ وقت چیزی برای بستنشان پیدا نمی کنم...

   ـ و توصیه کردی زیاد نبندمشان... ـ

و سوسوی ستاره هایی در مردمان چشمانم،

و برق شیطنت و علاقه در دروازه نگاهم به تو....

   ـ که ستاره باران می خوانیشان ـ

...

...

...

انگشت اشاره ات رو به من... خم و راستش می کنی

یعنی بیا جلوتر...

و سرم را به این سو و آن سو تکان می دهم...

یعنی نه!

هر چند تشنۀ محبت دست هایی هستم بر سر و گوش احساس خسته ام....

 

اما برای تو،

من،

آدم برفی ام،

با هر دست زدنی، ذوبم می کنی...

 

و آدم برفی، برای تو، چه زود تمام می شود...

 

...

...

...

می دانم تا وقتی با این پیراهن مشکی، که زیباترم می کند....

اینجا ایستاده ام، با کمی فاصله...

لبخند مهربانت را برای همیشه خواهم داشت...

جلوتر که بیایم، در آن  Close up....

لبخندت که تعطیل می شود هیچ،

انگشت اشاره ات شاید.... دیگری را نشانه رود...

زیبایی دیگر...

طنازی دیگری...

ساده دِلی دیگر...

بانویی دیگر...

 

 

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387   (ف.آ)  

 

 

 

به خودم قول داده ام

اینبار که تو را دیدم...

دست و پایم را گم نکنم...

از قلبم قول گرفته ام وقتی حضور تو را حس کرد...

آرام باشد و مثل هروز، مثل وقتی که 

خودم را توی آینه می بینم بزند...

از چشمهایم قول گرفته ام خیلی عادی باشند

و از شوق دیدن تو ندرخشند...

 هنوز یادم هست آخرین باری که در دل شب دیدمت...

چشمهایم چه بی آبرویی کردندو ...

اینقدر درخشیدند که مردم فکر کردند صبحِ خروس خوان است...

وقتی چشمهایم را بستم تا خاطرِ تو را

در ذهنم حک کنم...

دوباره مردم به تصور اینکه

 فقط برقی از رعدی دیده اندخوابیدند...

 یادم نمی رود دستانم چه سووتی بزرگی دادند...

هنگام دست دادن باتو...

آنقدر سرد شده بودند که خودم دیگر حسشان نمی کردم.

وگونه هایم...انقدر سرخ و داغ شده بودند

که صورتم را از دوپاره آتش نمی شد تشخیص داد...

و پاهایم... که همیشه آنچنان محکم بر زمین فرود می آیند،

  که گویی کوههای استوار به حرکت آمده اند،

آنشب مثل پاهای یک غزال تازه به دنیا آمده ...

می لرزیدند.

دیشب تا صبح با همه شان اتمام حجت کرده ام...

 

 آی چشمها... آی گوشها..

آی دستها...آی پاها...

آهای قلب! مخصوصا روی صحبتم با توست...یادم بنداز عقلم را حتما توی کیفم بگذارم... شاید او بتواند کمکمان کند...

فردا که روز دیدار دوباره با یار است...

اگر بی آبرویی کردید دیگر اسم مرا هم نیاورید... 

 

 

 

تو از دور می آیی ...

من چه خونسردم...

تو نزدیک می شوی....

نزدیکتر...

 

 

 

وای تو آمدی...

 چرا قلبم یاری نمیکند؟!

چرا همه قولهایی که به من داده بودند یادشان رفت...

وای چه فاجعه ایی...

بازهم عقلم را جا گذاشتم...

 وای چرا باز هوا مثل دم صبح روشن شد... 

وای چرا باز بچه آهویی بی موقع متولد شد...

این آدم یخی با این دستهای سرد از کجا آمد...

این حرارت دوگلوله آتش ... که را می خواهد بسوزاند...

ای بی معرفتها...

بازهم سووتی...

بازهم گاف...

بازهم فهمید...

که من بدون او...

بازهم ..

 

 

 

 

 

 

 


پانویس:

سلام...

من هستم، همین دور و برها... فقط درگیر امتحاناتم...

با هیچ کسم قهر نیستم!!!

میام... به زودی برمی گردم، مثل قبل....

برای همسایه خیلی خوشحالم، به فکر آرزو جونم هستم... از حامد ناراحت نشدم... وبلاگ امیدو هر روز می خونم... دلم برای بانو تنگ میشه... توو کف رفتن لاله هستم... دختری که سلام نمیکنه، اخرش یاد می گیره که به من سلام کنه... زنی از سرزمین آفتاب راه راه.. آدم برفی و Hardcandy هم خودشون می دونن که پیگیر نوشته هاشونم، راستی رضا تو کجایی؟؟؟

خلاصه توو فکر همه دوستام، هستم، همتونو دوس دارم... منتظر قدم رنجه همتونم توی بلاگ هستم...

اون پستهایی رو هم که براتون کامنت نذاشتم، اگه قابل باشم و بتونم همه رو جواب میدم...

 

 

 

 

+  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

گیج توو خوونه راه میرم.

سرما خوردگی، شب امتحان، دلتنگی و کلافگی... خوب معجونیه... حسابی آب روغن قاطی کردم... راستی نمی دونم چرا اینقدر نگرانم... چرا اینقدر دلم شور می زنه؟!

چقدر دلم لجبازی می خواد...

 

 

با دست چپ، مو هامو پشت سر گرفتمو با دست راست دستمالی رو به بینیم نزدیک می‌کنم. با شست دست راست، سوراخ راست بینیمو می‌گیرمو از سوراخ چپ با همه قدرتی که دارم فین میکنم.لامصب گرفته. هنوزم نفهمیدم چرا وقتی چشام بارونی میشه، راه ناودون دماغم می‌گیره!؟  تازه همین فین باعث شد گوش راستم هم بگیره. دستمالو پرت می کنم که بره توی سطل آشغال دستشویی، ‌میفته کنار سطل، داد می‌زنم لجن تو هم با من لجبازی می‌كنی؟!

 

 

اینجام كه یه کش پیدا نمی‌کنم موهامو ببندم. هنوز دور خوونه راه میرمو دنبال چیزی میگردم که موهامو جمع کنم. اَه جعبه دستمال كاغذی هم افتاده زیر تخت...

سرم گیج میره،‌چشام دو دو میزنه، وای چقدر منگم...

 

.....

....

سال‌ها، دستی به موی و دستمالی به دماغ، به دنبال سرنوشتم دوییدم. نمی‌تووونم بگیرمش، همیشه چند قدم جلو تره و وقتی به پشت سر نگاه می‌کنه و منو با دستهای گرفتارم می بینه،‌ می خنده.

....

....

 

بالاخره حالتو می گیرم... حالا ببین!

 

 

 

+  جمعه دهم خرداد 1387   (ف.آ)  

 

 

امیــــد

 

....

 

نزدیک به همین آبادی ست...

 

می دانم...

 

پشت آخرین پیچ جاده شاید...

 

 

+  جمعه دهم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

زخم ها همیشه تازه می مانند

 

عمرها همیشه می گذرند

 

و حرف ها به سانِ دشنه هایی

 

همیشه،

 

در قلب ها جاری اند...

 

ـ بی آن که خونی بریزند ـ

 

 

+  جمعه دهم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

پست مطلب جدید...

موضوع؟؟؟

دلم تنگ است برای...

 

می خواهم بنویسم، اما بی خیال می شوم...

به قول یک دوست:

"شعری که از اسم تو پر نباشد که شعر نیست!"

...

اصلا پالتوی کارمندی ست در سازمان فروش ایران خودرو

که همیشه آویزان است

ارباب رجوع که سراغ می گیرد

پالتو را نشان می دهند و می گویند هست...همین اطراف

...

 و من امروز بی خیال نوشتن می شوم...

الان که زمستان نیست!

و تو کجائی؟!!

....

در جیب پالتوی زمستانی جا مانده ای شاید....

ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ را می زنم...

تا همۀ دوستان وبلاگ خوانم

در جریان باشند، من سعی کردم بنویسم...

اما بدون حضورِ تو...

دست و دلم به شعر که هیچ،

به زندگی هم نمی رود...

 

چقدر این بهار جایت خالی بود...

....

آسمان هم می غُرد...

چرا؟! نمی دانم...

...

صدای همزاد پنداری می آید...

 

+  چهارشنبه هشتم خرداد 1387   (ف.آ)  

 

قلبم،

یه جایی، یه روزی، یه لحظه ای،

یه ظهری، دمِ اذون،

لرزید...

نفسم توو سینه حبس شد،

یه چیزی از توی دلم مثل آتشفشانِ داغ،

جاری شد روی زبونم

یه نفس عمیق کشیدم،

تا قشنگترین حرف زندگیمو بگم،

 

می خواستم حرف بزنم اما...

 

تلنگر یه نگاه...

یه آدم آبی...

 

صاف صاف تو چشام نگاه کرد...

نفسش سرد بود...

نگاهش نگران...

 

دو انگشتش رو آروم گذاشت روی لبهام...

و گفت: س س س.... ساکت...

 

...

...

...

 

 

 

و من هنوز نفهمیدم چرا؟!

 

سالها سکوت، به حرمتِ یک هیس!؟

 

...

...

...

 

 

 

من هنوز ساکتم و نشستم کنارِ باغچۀ خونۀ کوچیک آقای آبی...

یه درخت بید سر درِ خونش، ...

و یه نهر آبِ زلال، روون از کنارِ بید...

...

می تونم تصورش کنم، حتی از پشت دیوار...

موهای مشکیشو، صورت گندمیشو، قاب چشماشو و کموون ابروهاشو

حتی می بینم که حاضر شده، بره بیرون،

کتش روی دستش،

سوئیچ ماشین و موبایل سادش، توی همون دست

و باز داره، توی جیب شلوارش دنبال فندک می گرده!

سیگار همیشه خاموشش هم گوشه لبش...

 

 

چقدر لجم می گیره وقتی یادم می افته

هفته ای چند بار میام اینجا و

هر چی در می زنم منو توی خوونه راه نمیده،

هر چی داد می زنم، هر چی صداش می کنم،

هستم و انگار برای اون نیستم!

آخه اون خیلی بی رحم شده، از وقتی رفته و دیگه برنگشته!

 

 

 

...

راستی!

آقای خوشگلِ بلند بالا...

چقدر سنگِ رو کار ِخونت خوشگله....

همیشه می گفتی بالاخره اون گرانیت مشکیه رو با سنگ رودخونه ای سِت میکنی...

 

ولی می دونی من همیشه وقتی کنار این خونه می شینم

به چند تا چیز فکر می کنم:

 

- تو با اون قدِ بلندت، چطور توو این خونه کوچیک جا شدی؟؟!

- تو که می گفتی خوونه زیر 500 متر راه نداره - ؟؟!

- چطور کت و شلوار همیشه سفیدت هیچ وقت خاکی نمیشه؟!

 

- از همه مهمتر: می ترسم حرف زدن یادم بره؛

می خوام سکوتو بشکنم...

عزیزم اجازه؟؟؟؟

 

من هنوزم دلم برات تنگ میشه!!

من هنوزم...

 

 

و خودم به خودم می گم: هیس!!!

...

و اشک همیشه روونم،

نقض می کنه این جمله رو که:

 

"خاک سرده"

 

نه خاکِ تو هنوز گرمِ گرمه...

مثل آخرین نگات...

 

 

 

 

 

+  شنبه چهارم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

خنکی آب سردی که به صورتم پاشیدم، دلچسب بود...

یک مشت، دو مشت...

هی صورتمو شستم، سرمو کردم زیر شیر...

خنکی آب بهم، جوون می داد انگار...

ولی شونه هام آروم نمی شد...

هر بار خودمو توی آینه نگاه می کردم

انگاری دلم برای خودم می سوخت..

داغِ دلم تازه می شد...

به هق هق می افتادم...

حنجُرُم درد گرفته بود، بس که امروز آرام آرام، توی دلم، عربده زده بودم...

هیچ کس نباید می فهمید که....

و من باید آرام آرام اشک می ریختم و این سکوت،

شونه هامو  و پشتمو می لرزوند

 

 

....

 

 

نه اینکه نخواسته باشم به هیچ کس بروز بِدَم، خواستم!!!

اما بوق های ممتد تلفن، بیشتر روانیم کرد!!

نبود

اون نبود

یا پشت خط،

یا با من

به هر حال نخواست باشه!

 

 

....

 

 

توی آینه، به چشمهای پُف کردم خیره شدم!

به نوکِ دماغ ِ قرمزم

لُپ هامو با نوکِ چهار انگشتم کشیدم پایین، تا پُفِ زیرِ چشمامو نبینم،

 

و هزار بار توی دلم گفتم:

 

 خدایا چرا زن شدم؟؟!

 

 

 

 

 


پانویس:

 همیشه از زن بودن خودم خوشحالم، اما گاهی می خوای به یه چیزی گیر بِدی، گفتند انصاف نیست، به نزدیکترین آدم خانه، که عاشقترین هم هست گیر بدی، مجبور شدم به خودم گیر بدم!

 

 

 

 

 

+  جمعه سوم خرداد 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

سر لجبازی را با خودم باز کرده ام؛

به هیچ کدام از حرفهای خودم گوش نمی کنم!

صدهزار کارِ ردیف شده را با تمسخر نگاه می کنم...

چشمهایم را می بندم

و انگار از دنیا می روم

...

ساعتها ناچارند بگذرند،

اما در این گذر،

این همه ثانیه...

با چشمهای نگران، مرا نگاه می کنند...

بلند می شوم، چرخی در خانه...

سری به یخچال می زنم...

به نزدیکترین آدم در خانه گیر می دهم...

الی هنوز در حال داد زدن است،

اما انگار مرضم را ریخته ام

بی خیال می شوم

...

به رختخواب کسلِ امروزم برمی گردم....

دوباره چشم روی هم می گذارم،

کاش امروز می مردم...

نه!

کل کل با نکیر و منکر...

امروز حتی حوصله مردن هم ندارم!

 

 

 

 

 

 

+  چهارشنبه یکم خرداد 1387   (ف.آ)