تبليغاتX
زني از دلستان
 

 

تنم سر به راهست

 

روحم بازیگوش

 

برایش نگرانم...

 

شبها به خانه نمی آید!

 

 

 

 


 

پانویس:

من حالم خیلی خوبه.

 

 

 

+  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

عشق پاره ها را

و تکه های قلب شکسته

و خرده های لبخند بند زده را...

...

 

پخش و پَلا کرده بودم،

در ایوان فراموشی

پشتِ بام آرزو

زیرزمین متروک خاطرات

...

...

...

 

تو اما

دوباره

همه را با دقت جمع کردی

در سبد گذاشتی

و تحویلم دادی...؟!

...

 

 

...

 

مگر قول نداده بودی، هیچ وقتِ دیگر،

این طور در چشمهایم زُل نزنی و لبخندی؟؟؟

هان؟

 

 

 

 

 

از نو بساز

خانۀ نو مبارک

قلبم کلنگی بود!

 

 

 

 

 

 

 

 

+  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

گاهی آدم شک می کند....


به همه چیز، به همه کس...


یه همه آدمهایی که اطرافش هستند...


....


می دانی چرا...


چون وقتی بعد ازمدتها... بی اعتمادی به آدمها...


یکی را پیدا می کنی که احساس می کنی، نیمه گمشده توست...


وقتی احساس می کنی همزادت را یافته ای...


وقتی با تمام قلبت.... با احساست و با پاکترین حس انسانیت...


به او اطمینان می کنی...


و او را جزئی از خود می خوانی....


....


اما یک روز خیلی اتفاقی....


با همان احساسی که حس ششم می خوانمش...


و مهمتر از همه به خواست خدا...


نشانه هایی را می بینی


....


و در می یابی...


فقط با یک آدم خیالی طرفی...


آدمی که خوب می نویسد...


خوب حرف می زند...


و ظاهرا خوب درک می کند...


و از زبان تو حرف می زند...


و انسانیست! ... نه! گرگی است در لباس بره...


 


روزها را به یادش می گذرانی...


و به آرزوی آرزوهایش دعا می کنی!


و می فهمی که....


بزرگترین آرزوی این آدم!


اینست که سر به تن تو نباشد...


...


و در اوج احساس شادی...


در اوج عشق...


با کله از پشت بام خوبیها پرت می شوی....


و دیگران دوباره به نظاره می نشینند...


سقوط تو را ...


و با انگشت تمسخر نشانت می دهند و می گویند...


این همان ساده دلیست که، عشق در همه جای زندگیش رسوخ کرده...


نه! رسوب کرده...


....


دوباره به یاد می آوری....


به خودت قول داده بودی....


دیگر به هیچ کس اعتماد نکنی...


حتی چشمهایت....


حتی کسی که در درون تو می گوید این یکی دیگر خوبست!


... و خنده ات می گیرد وقتی یادت می افتد،


 آدم مقابلت، چه هنرپیشه خوبی بود!...


چه حرفهای قشنگی می زد....


و وقتی یک نشانه را به یاد می آوری....


و می بینی که او حتی کلاه را از سر حرف " آ " بر میدارد


و " آ "را هم بی کلاه می نویسد....


و حتی با شعرهای فروغ هم شوخی می کند...


....


خجالت می کشی از خریت خودت....


و تمام حرفهایی که صادقانه به او گفتی...


و او در باطن به تو خندید...


چون می دانست، آدم پستی که تو شکایتش را به او می بری...


خود اوست...


...


و از تمام نامردمی ها....


بعد از سالها پشتِ دیوار غرور ایستادن و محکم بودن...


گریه خواهی کرد...


و احساس شکست...


و احساس تنفر...


و باز یادت می افتد....


رقیب، رقیب است... نه یک دوست!


و ....


اینگونه است که به همه شک می کنی...


به همه...

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

نفسم جايي گره خورده باز!

قلبم چه بازيه سختي را شروع كرده...

۱۰ ثانيه كار مي‌كند و ۲۰ ثانيه من بميرم، تو بميري، مي‌زند با پمپاژ بعدي!

 

نگفتي؟!

اينجا چرا اينقدر هوا سنگين است؟!

پنجره‌ها را بسته‌اند...

آهان اينجا اصلا پنجره ندارد...

اينجا همه جا ديوار است...

چرا همه اينقدر دلمرده؟

پژمرده؟!

سري به وبلاگهاي اطرافمان بزنيد؟!
غالبِ قالب‌ها، سياهند،

با نوشته‌هاي خاكستري تيره،

يا فوق فوقش سفيدِ يواش!

عكس پس زمينه ها را ببين:

 

ــ دختري سر به زير،‌ ردِ  اشكها روي دامن...

يا سر به آسمان، منتظر بازگشت غرور آفرينِ!!  كسي كه ناكس شد و رفت...

يا دختري در آغاز راهي كه غروبش خوب سياه است و انتهاي جاده به قعر تنهايي؟!

 

 

ــ‌ مردي سيگار به دست،

دودِ سپيدِ سيگار، ناجوانمردانه، از خاكستر  مي‌نوشد و زنده مي‌شود و بالا مي‌رود...

و در اين ابتذال بالا رفتن، مرد غُصه‌دارِ قِصه را، تحقير مي‌كند، حالا كه پايين نشسته!!

 

 

و پيامي اينچنين براي من:

 

دِلي جان، هر پست وبلاگت را با يك رنگ مي‌نويسي، خيلي آلا پلنگي شده‌ها!!!!

اگر همه را خاكستري بنويسي، با‌كلاس‌تر است!!!

 

 

و من چقدر دلم گرفت؟!

چقدر سوختم؟!

 

آقا سياه رنگ با كلاس‌هاست؟!

يا رنگ عشق؟!

 

آقا اينها كه همه چيز را سياه و خاكستري مي‌نويسند، كلاس را گذاشته‌اند درِ كوزه و آبش را خورده‌اند!

مَرد!!!!

اينها دلشان ديگر رنگ پذيري ندارد!!

 

اينها نسل جوانِ !!!!!  ما هستند!

 

چقدر سرخوشي...

هه ه ...

سياهي... با كلاسي!!!!

چشمهايت را باز كن...

نوشته‌ها را بخوان، فقط سياهي‌ها را نبين،

ردِ خوش تيپي را

و رنگ شادي را

و رنگ آرامش را

در همة نوشته‌هاي اين با كلاس‌ها مي‌بيني

اصلا همه اينجا علي‌ بي‌غم هستند...

 

اينجا كه كسي،‌ خيانت نديده، اينجا كه سرِ كسي را گول نماليده‌اند...

اينجا كه هيچ كس عاشق نيست...

اينجا هيچ پدري، دست مادري را رها نكرده و به منشي 17 ساله‌اش رو نكرده!

اينجا كه هيچ كس نمي‌داند، پسرك آدامس فروش هم دل دارد!

اينجا كه همه خيلي راحت وارد دانشگاه مي‌شوند، هيچ دختر 18 ساله‌اي به خاطر ترس از هدر دادن 2 ميليون هزينه كلاس كنكور، قرض پدر جان به عمو غلام، خودكشي نكرده....

 

بابا چه حرفهايي مي‌زنم

در اين ولايت گل و بلبل...

سرِ شما را درد مي‌آورم...

 

اينجا فقط همه خيلي با كلاسند....

 

تنها دغدغه ما با كلاس‌ها اين است كه آخرين مدِ مشكيِ امسال چه رنگي‌ست!

همين!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پانويس:

من جزو اون علي‌ بي‌غم ‌هايي هستم كه پس زمينه مشكي رو انتخاب كردم، چون زرد و آبي و نارنجي و صورتيِ، روش خيلي قشنگ مي‌شه. آقا من اصلا با كلاس نيستما!!!

 

 

 

 

 

 

+  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  
 

 

بارانِ دستهای تو،

هوای روزمرّه‌گیهای مرا تازه می‌کرد،

 

...

کاش می‌دانستی!

 پشتم به بودنت گرم شده بود...

اما امروز  ـ درست در قلب اردیبهشت ـ

هوا خیلی سرد شده...

پشتم كه هیچ!  قلبم یخ زد....

 

 

 

 

 

 


پانویس:

فقط یک دروغ!

 

 

 

+  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

 

 

گاهی اوقات از كسی قابی می‌سازی...
و او انگار، خودِ تصویرِ آن قاب است...
سالهای سال با عكس او در قاب،
حرف می‌زنی، با چشمهایش...
با سكوتش لبخند می‌زنی
با تنهاییش دلت می‌گیرد
با شادیش، دلشاد می‌شوی...
ولی نمی‌دانی چرا چشمهای دخترك نگران است...
منتظر است....


هر روز این سوال ذهنت را مشغول می‌كند،
چرا دخترك قاب
با من حرف نمی‌زند؟!

یكروز كه مثل همیشه با او حرف می‌‍زنی،
در لابلای حرفها...
بالاخره حرف دلت را می‌زنی:

" دخترك از قاب بیرون بیا!
با من باش
من تنها
تو تنها
و این تنهاها...
با هم....

...خوب!
ما می‌شویم..."

دخترك هنوز ساكت است
ولی انگار چشمهایش از خوشحالی ستاره می‌زند،
"برق رضایت"...
انگار تمام این سالها كه با او حرف می‌زدی،
در انتظار بود!
تنها به انتظار شنیدن حرفهای امروزِ تو!

...
و حالا دخترك در قاب زیبای خودش
پیراهن سپیدی از یاس به تن دارد...
با شكوفه‌های هفت رنگ
گلهای سرخابی...
و تاجی از مروارید بر سرِ آرزوهایش
و یك شبِ سیندرلایی!!!
و چند شبِ سفید برفی!
و چه روزهای زیبایی
چه شبهای خیال انگیزی!!!
و تو در این اندیشه كه زندگی چه زیباست
خواسته‌های من خواسته‌های اوست
و خواسته‌هایش،‌همه زندگی من...
و من به خاطر او...
به امید او...

...
زمان می‌گذرد...
دختركِ قابِ خیالت،
مدتیست كه همراه روز و شب توست...
حالا وقتی با او حرف می‌زنی،
او هم حرف می‌زند...
اما این روزها دیگر حرف دل تو را نمی‌زند...
حرف دل خودش را می‌زند،
حالا دیگر حرفهای دل تو با او یكی نیست...
او حرف خودش را می‌زند
و تو حرف خودت را ...
تو سعی می‌كنی،‌حرف دلت را با او یكی كنی...
...
حالا دیگر مدتیست، دخترك قاب
عروسك سیندرلا،
خودش را یك كُزِت بیشتر نمی‌داند...
و تو..
سعی خودت را كردی كه...

اما در یك شب بارانی،
یك شب معمولی پاییزی...
درست مثل روزی كه دخترك قاب خیالت،
جان گرفت و بیدار شد...

عروس سفید برفی...
بار سفر بسته...

نگاهش می‌كنی...
چشمهایت ستاره می‌زند...
"برق اشك"!
انگار چشمهایت التماس می‌كند: نرو!!!
اما زبانت حرفی برای گفتن ندارد...

دخترك در پیچ جاده گم می‌شود؛
و تو در این اندیشه كه:
كاش دخترك همیشه در قاب می‌ماند،
كاش هیچوقت، شب سیندرلایی نداشتیم!!!!
كاش...
كاش...
و گونه‌های مردانه‌ات
سرد و گرم می‌شود،
از شورِ اشك، داغِ عشق...
و گاهی زندگی اینچنین است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

تو رفتي، اما چشمهاي پشت سرت را،

به راه من دوخته‌اي هنوز؟!

 

عزيزِ امروز، ناعزيز

چشمهايت را ببند...

اين دستمال چشمهايم است كه

تو برايشان اقيانوس آورده بودي...

بگيرو چشمهاي پشت سرت را ببند...

 

آي، ‌چقدر  دردم مي‌آمد، وقتي

غرورم زير دندانهاي قلبِ بي‌مهرت

قِرِچ قِرِچ مي‌كرد!

 

هشدار: ديگر قلبم را گاز نزن!

دندانهايت خُرد مي‌شود!

 

اين يك قدم را برگشتم

تا براي آخرين بار

فرياد بزنم:

 

*  "ديگر رفتنت را بر‌نمي‌گردم" 

 

 

سرشانه‌هايم را حالا،

مي‌توانم بالا بگيرم

از بس دلم سبك شده!

سينه‌ام خالي

نه بارِ غم،

كه فقط نفس مي‌كشم،

رها....

 

گوشهايت كر شد؟!

مي‌دانم!

خوب!

خيلي بلند داد زدم...

هر چه داد داشتم،

از تو ستاندم

...

در محكمة من تو محكومي!

 

 

....

راستي لبخندم كو؟؟؟

آنجاست، لبِ طاقچة شمعداني‌ها

چقدر خاك خوردي لبخند جان...

بيا...

لبهايم خيلي بي گوشواره مانده بود....

 

آينه؟

اينجوري زيباتر نيستم؟!

 

 

 

 


پانويس:

 

راستي فلاني جان 3-2 به نفع من،

ديدي، چند ماه بعد آمد و

من هنوز برنگشتم،

الِاّ يك قدم!

 

 

 

 

+  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

 

 

  

 

 

آتشفشانی ست قلبم

گدازه هایش از گوشه چشمهایم

زبانه می کشند

و تو می گویی ستاره باران است؟!

 

و گونه هایم سرخ...

از حرارت این زمینِ حارهّ ای

 

تو فکرکردی نفس کشیدم؟؟

دم و بازدم؟

نه!

دمیدم، که هوای درونم، تعدیل شود

بازدمیدم، تا حس کنی این شعله را

...

 

آتش گرفته ام از تو، می فهمی؟!

و چه سوختنی

دلا بسوز...

 

 

 

 

 

 

 

 


پانويس:

 

*تارتاروس عزيزم، مرسي كه اينقدر به من لطف داري. سانياي خوبم مي‌خوام از همين جا داد بزنم، تووو معرفت، حرف نداري،‌من تو دوستيمون شايد كوتاهي كنم، اما تو نه گلم،‌ من هميشه شرمنده لطف و توجهت هستم. تا جايي كه يادي هست،‌يادت هستم، تا وقتي دوستي هست، دوست دارم.

راستي قابل توجه بقيه دوستام:

اين سانيا تارتاروس، يه دختر گل منگلييه كه دلش اونقدر مهربووووووووووووونه، كه از تعريف خارجه، يه دوست خوب،‌يه همكلاسي ماه، يه دختر خيلي خوشگل،و خيلي مسئوليت پذير، انرژيك، و هر چي خصوصيته خوبه توو اين جيگر طلا هست، كه اگه نبود شايد من تا حالا از ادامه اين مقطع تحصيلي منصرف شده بودم، و يه خانوميه همه چي تموم ديگه....

قدرتو مي‌دونم سانيا جووووونم. بوووووووووووووووس يو

LOVE U: your Jackson

 

اين‌ها رو مخصوصا اينجا نوشتم،‌كه همتون بدونيد غير از مري و اليوت و سارا و نرگس و سحر و بانو ....كلي دوست خوبه ديگه... كه واسه همشون مي‌ميرم، يه سانيا هم دارم كه اندازه النازي دوسش دارم.

 

 *كلي ذوق مرگ شدم مري اينقدر ازم تعريف كرد. متشكرم و يادش به خير

http://www.maryamehdi.blogfa.com/post-88.aspx

 

*نرگس جان، ممنونم، بانو

 

+  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

  

اين شرمي كه مي‌ريزد از نگاهم

و چشمهايم كه همه چيز را راحت تماشا مي‌كنند...

و چشمهايت را نه!

نشان از چيست؟!

 

  

+  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  
 

 

 

نمی دانم چشمهایش
آبی بود یا آب می داد؟!

هر چه بود نگاهش دلم را

بُرد، مجذوب کرد، غمگین کرد

نمی دانم...

فقط از عصر تا حالا مرا رها نمی کند...

 

قلبم را خوب دستش گرفته و تا یادش می افتم...

فشاری روی سینه احساس می کنم

که جانم بالا می آید، اما جایی بینِ جان دادن و ندادن

بیخیال می شود...

   ـ    یا با من تعارف دارد، یا شوخی ـ

 

ولی بچه جان، اندوه دیدنت روی آن چرخها که صندلی دارند!

کنار زمین بازی پارک شفق، که امروز بیشتر برایم حکم دَرَک را داشت تا بوستان،!

 

 

 

 

 

عجیب مرا...

 

 

 

 

 

 

چشمهای آبی، موهای مشکی، دستهای کوچک، پاهای ناتوان، هم سن و سالهایش که می دوند تا کوهِ قاف!

 

خدایا چرا؟؟

 

و او که کناری نشسته و با انگشتهایش بازی می کند!

 

راستی چشمهای مادرش...

فکرهایش بلند بلند داد می زدند

فردا را چه کنم، فردا را چه کند؟!

آخ که گوشهای احساسم، کَر، شد

از بس این زن، ساکت، نعره می کشید...

 

 

وای فشاری روی سینه ام است دوباره....

جانت بالا بیاید نفس جان، می آیی یا نه!

 

 

 Behind blue eyes

 

 

 

 

 

+  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

 

 

شب که می شود

نمی دانم چرا

این حساسیت لعنتی عود می کند

خارش چشم

مور مور شدن چیزی بین حلق و گوشم

خاریدن صورتم...

گز گز کردن پشتم...

عطسه های بی امان...

 

اما من بیخیال به رختخواب می روم

بالاخره یا روی من کم می شود و بیدار می مانم

یا روی این تیک های آخر شبی!

که معلوم است، هیچ چیز نمی تواند

این خواب خوشمزه را از من بگیرد!

 

ولی با این سوسک عاشق

که پشت تخت دِلی

هی دل دل می کند و قیچ قیچ راه می رود،

با پاهای به قول مادرش بلورین، روی سرامیک های اتاقم

چه کنم؟؟؟

 

من می خوابم سوسکی جان

کاری داشتی خبرم کن!

 

ساعت از سه گذشته...

اینجا پارتی گرفته اید؟؟؟

مارمولک و پشه و ...

چه دستی می زنند، دختر!

وای سوسکها دوتا شدند، کِی؟

مهم نیست

سوسکی، خوشحال است

یارش برگشته...

 

وای بچه ها، به سلامتی ما هم بزنید

شاید فردا یارِ ما هم...

!

 

هزاري* جان شما دست نزني،‌بهتره

هنوز ساعت سه و نيمه!

همه خوابند جز ما عاشقها، منتظرها!

 

 

 

 

 

 


پ.ن

*هزاري جان: هزار پا

 

 

 

 

+  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  
 

 

من امروز منتظر بودم،

از صبح.

و ديروز هم،

از شب تا صبح...

و روز قبل‌تر هم

...

 

در دم فروبستنِ چشمهايم، به آني

و تصور گذشته‌اي نه خيلي دور،

 

دختري را ديدم كه مدتيست

كنار پنجره‌اي چوبي با پرده‌هاي آويختۀ حرير سپيد

رو به جاده‌اي سبز، و در امتداد جاده

درختان صنوبر سر به فلك كشيده

و از ديوار باغ همسايه

عجب بوي ياسي مي‌آمد...

 

ايستاده...

 

و لباس آبي رنگ ابريشمين بر تنش،

با موهاي نه چندان سياه كه دستِ باد، تار مي‌نواخت به هر تارش

و شرمنده مي‌كرد هر تار زني را از تار زني!

 

و  آشفته بود، گيسوانش

ازآشفتگي انتظار...

و لبهايش بي‌رنگ شده بود،

از بس سكوت خورده بود...

و چشمهايي كه كماكان سياه و درشت مي‌نمود و بازِ باز

از شوق ديدار...

 

و چشم انتظار است

چشم انتظار كسي كه،

با يك بقل، رز سفيد و زرد  ـ كه مي‌داند ديوانه‌وار ، دوست دارم ـ

از دور لبخند زنان، مي‌آيد

بدون اسب سپيد

و با پاي پياده شايد

و كوله باري دارد، پر از سوغاتِ احساسهاي قشنگ

...

با قد بلند و گونه‌‌هاي استخواني

صورت كشيده

و چشمهاي نافذش

 

 

و خودم

خودم را ديدم كه مدتيست،

هر روز منتظرم...

كنار پنجره‌اي چوبي با پرده‌هاي آويختۀ حرير سپيد

...

...

...

...

 

از صبح تا شب

و شبها تا صبح با همين اميد خوابيدم،

كه شايد فردا زودتر بيايد و تو

...

تو بالاخره فهميده باشي

چقدر تو را دوست دارم

و بگويي به من، كه تو هم مرا دوست داري

و غير از ما هيچ كسي در اين حوالي نيست!

حوالي دلِ تو...

و حول و حوش با هم بودنمان!

و اينجا فقط يك "ما" هست

تشكيل شده از من و تو!

 

و اگر از امروز تا صبحِ طلوعِ واقعي* هم صبر كني

از من نخواهي شنيد

كه بگويم: دوستت دارم

قبل از اينكه تو گفته باشي...

 

اول تو!

بگو، تا ببيني

چه معجزه‌اي رخ مي‌دهد...

چه فرشته‌اي در زندگي‌ات سقوط مي‌كند، از آسمان هفتم

...

تو اين را بگو و بقيۀ زندگي با ما!

 

 

 

 

راستي امشب هم گذشت...

 

 

 

 


 پ.ن

*صبح طلوع واقعي: صبح قيامت

 

 

 

 

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  

 

 

 

 

 

 

تبدیل به عمله ای شدم که دیگر تمام هفته را سوت می زند

شاید از کم آوردن!

سوت میزنم تا شاید کسی برسد که،

 برای بالا بردن سنگینی و غم دلش احتیاج پیدا کند به عمله ای

و  آنرا به دوش بکشم برایش

دوست دارم به جای دستمزد

چای بگزارد برایم

تا بنوشم و خستگیه سوتها یا شاید سوتی هایم را بزداید؛

 

عمله ام، عمله

آری...

....

دل می بریم بالا... تا خدا

تا آنجا که بخواهی

هرچقدر سنگین تر، بهتر

...

 

 

 

 

بازم مخلص: اِلي  

 

 

 

+  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387    

 

 

 

 

 

                               

 

 

  

تازگیها چه آسان است از دیگران، گسستن و به دردها پیوستن

تازگیها چقدر راحت می دوم و پا به عرصه بی نهایت غمهایم میگذارم

چقدر راحت وقتی در انزوای تاریک اتاقم نشسته ام اشک از چشمانم می‌ریزد،

گویی باید بریزد؛

گوی دیگر اجازه اش در دستانم نیست

میریزد بی آنکه بتوان جلویش را گرفت

تازگیها دوستانم نمی توانند کنارم باشند

با آنکه نزدیکترند از همیشه...

نه ... نه ...

تازگیها انگار دوستان سبزم کم شده اند

تازگیها گلهای روتختی ام چه پژمرده اند

حتی چشمانم هم برق همیشه را ندارند

من سخت صحبت می کنم گویی

گویی رفته اند، همه از شمار کسانی که من، دوستشان می داشتم روزی

چقدر احساس می کنم باید بروم

در بهار

تا پایان نیافته فصل غمهایم

می خواهم سوار بر تاب بهار بالا بروم

تا تهِ درد، تا ببینم، درد لبریزتر است یا من؟!

دیگر خسته ام از نوشتن واژهء سیمانی و بی عشقِ عشق!!

دوست دارم آنقدر زیر باران در یک خیابان بلند راه بروم، تا برسم به تابلویی

که رویش نوشته: پایان

نه... نه ...

دوست دارم کسی روی شانه ام بزند

و مرا با خود ببرد، بی آنکه بدانم کجا! اما بروم

دوست دارم آنقدر دستانِ خشکیدهء درخت انارِ همسایه مان را ببوسم،

تا یک دانه انار به من بدهد!

آری...آری ... باید بروم

....

و به قول سهراب باید امشب بروم و چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به جایی بروم که درختان حماسی پیداست...

باید امشب بروم....

 

 

 مخلص: الناز

 

+  شنبه هفتم اردیبهشت 1387    

 

 

ما با هميم
اگر چه تنها نفس می‌کشيم
تا در هيچ سطری از شعرها اتفاق نيفتم
و در حرفهايمان

دوستت دارم را پنهان كنيم...


از موهای حالت دارِ من
تا دستهاي بزرگِ تو!
و چشم‌هايت
که به آدم خيره نمی‌شود

...


فضا سنگين است

بوي شنل و ميراكل...

شمع قرمزِ نيم سوخته...

با مخلوطي از بوي عود چيني

و دو جعبه پيتزاي نيم خورده...

تيك تيك ساعت ديواري،

كه در سكوت خوف آورمان

گويي از عربده‌هاي مستانۀ

مرد همسايه، بلندتر است...

...

مهم‌تر از همه

دلمان گرفته،
تفألی بزنيم:
...

چشمهايم چه سنگينند
خسته و آلودۀ خوابي كرخت...
و هنوز در فكر تفالي هستم
كه تو برايم زدي، به حافظ
يا هر ديوانۀ ديگري...
...

دردی داغ
از سر انگشتانت
به سلول‌هايم می‌رسد
سرم را به شانه‌هايت دعوت می‌کنی
و توی هر سلول
يک "دوستت دارم"
نطفه می‌بندد
به هق‌هق می‌افتم
و شانه‌هايت تكان مي‌خورد
و من بيشتر از پيش
به "دوستت دارم" فکر می‌کنم.

هم‌اتاقيم بيدار است

يعني من هم بيدارم؟
واي، باز هم كه تفالت در خوابم تعبير شد!

نيمه!! نصفه!!

"
همه عمر سر ندارم من از اين خمار مستي"...

از خواب پريده‌ام قطعاً
دست‌هايت تمام شده
و بهترين فرصت گريه
از دست می‌رود...

باز هم...


آرزو دارم يكبار اين خواب را تا آخر ببينم...
از همانجايي كه سر بر شانه‌هايت مي‌گذارم
اشك مي‌ريزم...
حرف مي‌زنم ...
هق هق مي‌كنم...
و انگشتهاي تو
كه هنوز در بين موهاي پريشانم سرگردان است...

...
و اين بار وقتي از خواب بيدار مي‌شوم،
از تو قول گرفته‌ام
و تو قول داده‌اي
تا ابد همينجا،
پيش من مي‌ماني...
و خواب من در خواب تعبير شده...


"
همه عمر سر ندارم من از اين خمار مستي

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي..."

 

 


پانويس

اين متن تلفيقي از متنيه كه مدتها قبل تو يه وبلاگ خوونده بودم (اسم نويسندش يادم نيست) و در ذهنم مونده بود و يك نوشتۀ قديمي از خودم هست، كه امروز باز نويسي كردم و چيز جديدي از كار در اومد، قبلا به صورت ديگري در همين وبلاگ بوده كه امروز حذفش كردم و اين رو آپ كردم.

 

+  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387   (ف.آ)  
 

 

 

 

 

 

وقتي نگاهِ عاشقِ کسي به توست مي بيني،

اما،دلت بسته به مهر ديگري است...!

بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري...

که دلش پيش تو نيست....!

...

و عشق را تعبير مي‌كني؟!

تو؟؟

تو كه تعريفت از عشق صفر صفرم است: مبهم!

...

و روزگار اينچنين است! قصاص مي‌كند، قبل از جنايت!!!!

و براي تو خيلي بعد از جنايت،

من صبر نكردم، اما صبرم نتيجه داد!!

و من نه آه كشيدم و نه نفرين گفتم...

من فقط دلم لرزيد از احساس غربت،

از تنها ماندن در اين دنياي به اين بزرگي...

همين!

اين تعبير فال قهوه‌اي است كه خودت خوردي!

من كه به قهوۀ تو لب نزدم!

 

آخ حواسم نبود،

وئلا شانه بالا نمي‌انداختم!

 

 

 

 

 

+  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387   (ف.آ)