تبليغاتX
زني از دلستان
            

نشسته بودم كنار پنجرۀ خاطرات باران خورده‌

و قلبم را با خودم مرور مي‌كردم...

 

ديروز را، امروز را و فردا...

از كنار پنجره عرق كردۀ اميد به زندگي...

شهر ويران آرزوهايم را مي‌ديدم... نه زياد واضح...

_ خوب شهر خاطره‌ها،‌هميشه كمرنگ‌اش قشنگ‌تر است _

با خودم حرف مي‌زدم

....

مي‌نوشتم، از تو، از من، از باران و بهار

...

و از اميد...

و از فردا...

 

و كسي، عابري، مَردي

چتر بر سر

سوت زنان...

سرش را بالا آورد

موقع رد شدن از خيابان زندگيِ من...

...

نگاه در نگاه

چشم در چشم...

و نگاهش مي‌گفت:

 

"اگر می‌دانستم این آتشی که در جسم توست از کجا شعله می‌کشد

... اگر می‌دانستم ..."

 

....

حالا نگاه او و انديشۀ اين كه من كيستم؟!

من واقعا كيستم؟؟؟

....

....

....

....

 

و جواب: ....

و جواب اين بود....

 

من آتشي‌ام زير خاكستر

باروت خورده

منتظر جرقه‌اي...

 

مي‌شناسي مرا؟؟؟

آي عابر كجا مي‌روي

باران تند شده...

...

 

حالا من و عابر...

قهوه تلخ يا چاي گرم؟؟؟

 

 

 

+  شنبه سی و یکم فروردین 1387   (ف.آ)  

 

  

ديروز:

يك پياله سكوت سر‌ كشيدم

كه نشكسته باشم حرمتِ يك سلام قديمي را...

و دلم اما

در طوفان سكوت و عربده‌هاي خاموش

غرق شد...

 

امروز:

روز خوبيست

هوا آفتابي

روزگار بهار

و من بي‌دلم...

و تازه مي‌فهمم...

چقدر تلخ بود آن بادۀ زهر و سكوت...

 

 

فردا:

شايد سكوتم را شكستم...

فردا شايد دل نيمه جانم را كنارِ ساحل ديدار...

پيدا كردم...

شايد هنوز خفه نشده باشد،

از بي كسي...دردِ سكوت...

 

 فردا من به نجاتِ من مي‌روم!

 

فردا شايد...

حتما فردا روز بهتري است...

حتي از امروز هم...

.

.

.

.

.

.

.

ديشب:

اما،‌ اميدي قديمي را باز يافتم...

شايد زيبايي فردا، از سبزي قدمهاي اميد ديشبم باشد...

 

 

 

 

 

+  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387   (ف.آ)  
 

 

من معتقدم گاهي تنفر،

لباس جديد عشق است،

نسبت به كسي كه دوستش داشته‌اي!!!

اما بي‌تفاوتي مرحلۀ بعدي تنفر است...

 ....

و من كي به بي‌تفاوتي رسيدم؟!

نمي‌دانم!!!

 

 

 

 

 

 

 

+  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387   (ف.آ)  

 

 

 

خواهر نگو برایش

چون او درست چند لحظه بعد فراموش میکند،

این چشمها برای که، گریستند

 

واینکه این دستها برای که مینوشت

 

نگو که جواب نمیگیری و

مدام در حرفی فشرده تر از هیس،

قافیه میبازی

میدانم که آبی را برای همیشه در سینه حبس میکنی

در دستهایت که آتشند برای به حرکت درآمدن

وتوضیحه این زمانه ی بد برای یک خوب، یک مهربان

میدانم آبی در چشمانی که میسوزند می ماندو پیر میشودو فراموش نمیشود

اما وانمود کن که شاعر نیستی

وانمود کن که نمی خندی که نمیگریی

درست میگوئی درکت نمیکنم

تو پنجرهایی را دیده ای

که من شنیده ام

وانمود کن تو هم شنیده ای

و از که؟ نمیدانی!

و کی و چرا هم، یادت نیست!!!

چون من، که در تصادف با زشتی های زمانه

فراموشی دائم گرفتم!!!

 

 

 

+  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387    

 

 

       

 

...

مي‌نويسم لبخند

تو بخوان آرامش

نو بخوان شادي و عشق

تو بخوان يادِ خدا

تو بخوان حسِ دعا

...

...

چند روز و انديست

دل من حال و هوايي دارد...

هر نفس حسي گنگ

حالي خوش

و هوايي در سر

و سوالي هر آن،

از خودم مي‌پرسم:

باز اين كيست كه درِ خانۀ دل

مي‌نوازد سازي؟؟؟

 

...

...

...

نم نمك لحني خوش،

و صدايي آرام

به دلم مي‌افتد...

كه مرا مي‌خواند...

...

...

ناگهان يادِ خدا در دلم مي‌پيچد

ناگهان حسِ دعا....

 

...

مي نويسم لبخند

تو بخوان آرامش

نو بخوان شادي و عشق

تو بگو چنگ و نوا

تو بگو مستيِ من

تو بگو هستيِ نو

تو بگو قبله و سجاده نو

تو بگو غرق ثنا

...

 

تو بگو سبز ِدعا

تو بگو عشقِ خدا

 

 

         

+  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387   (ف.آ)  

 

عزيزِ قديميه دلم!

هر چه فكر مي‌كنم

كمتر دليلي براي دوست داشتنت مي‌يابم

ـ هرچند دوست داشتن دليل نمي‌خواهد،

‌اما تو،‌ خودت عادتم داده‌اي به بهانه‌تراشي براي هر چيز، حتي دوست داشتن! ـ

آفتاب عشقِ تو در دلم اينقدر مِه زده و ابري ماند

تا عاقبت چشمهايت در دلم غروب كرد!

...

امروز من پر مي‌كشم

شاد و رها به آغوش آسمان

و به هر جاي خوب ديگري

و شايد به بهشت

كسي چه مي‌داند

شايد به جايي كه

قدر خنده‌هايم را بدانند،

و قدر درخشش اشك در سپيدي چشمهايم

و قدر همه خوب بودنهايم را

...

و به خاطر من!!!

تحمل كنند همه بديهايم را

و به جايي كه مرا به خاطر من بخواهند!

...

آي دوست قديمي!

من رفتم، با لبخند!

خداحافظ

....

كلاهم را به احترام روزهاي خوب با هم بودن

از سرم برمي‌دارم

و به حرمت عشق پاك دستي براي خداحافظي تكان مي‌دهم

باشد كه ديگر كلاهي بر سرم نباشد،

تا كلاهم را برداري!.... بردارند...

فردا منتظر من است....

به قول پدرم،

"اين تو بميري، از اون تو بميري‌ها نيست"!

و هميشه چقدر قاطعانه اين حرف را مي‌زند.

...

...

من رفتم، من قاطعانه، ‌مي‌روم.

 

 

+  شنبه هفدهم فروردین 1387   (ف.آ)