تبليغاتX
زني از دلستان

 

هیچ کس دوستت دارم را نمی فهمد حتی تو  حتی من...

 

...دیگر هیچ فرقی نمی کند آسمان قد پیاله باشد یا دریا

حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم

نمی پرسم دستان چه کسی برایت یاس و انار و کبوتر آورده بود...

می روم حوالی علاقه خلوت آن سالها

می روم دنبال کسی که با من تا نور می آید با من تا ستاره تا دربند تا دریا

می روم و دیگر نمی پرسم سهم من از اینهمه سبز که سرودم چیست!

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم نه به صدا نه به سکوت

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند

و سکوتی سبز که در آخرین شب پاییز جا مانده است

آه... دریچه آفتاب کبوتران سوخته ات بریده بریده از آسمان می بارند

دلهره روی صورت من رنگ می بازد دریا خاکستر می شود

و رویاهایم بوی دود می گیرند

به یاد بیاور گفته بودم:

خیلی صبورم که هنوز هم می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم

اما دیگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقی

نه پنج شنبه قدکشیده به سمت چراغ

نه روز به خیر و خداحافظ...

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید و نام تو ستاره سبز من

با خاکستر کبوتران سوخته آهسته وزید

من آلوده بودم آلوده جزرومد صدایت

و تو برای دست کشیدن به پوست من انگشهایت را گم کرده بودی...

سه دقیقه ازمرگ من گذشت حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم

و با هر چه بودونبود این گنبد کبود بدرود...

 

مريم اسدي http://maryam-asady.blogfa.com/8511.aspx

+  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

                                         

 

 

 

می گی عاشقم شدی خدا کنه

کی دلش میاد با تو بد تا کنه

 بسکه اون چشمای تو مهربونه

 

کی دلش میاد تو رو برنجونه

کی دلش میاد که تنهات بذاره

کی میتونه بگه دوست نداره

 

توی این شبای بارونی و خیس

کی میتونه بگه دلتنگ تو نیس

بسکه چشمای تو پاک و روشنه

 

کی دلش میاد ازت دل بکنه

تو گوشم می گی که عاشق منی

باز داری حرفای شیرین می زنی

 

می گی هر جا که بری باهات میام

میگم هر جور که باشی تو رو میخوام

باز منو به اوج رویا می بری

 

تو که از تموم دنیا بهتری

معنی عاشقی رو خوب می دونی

          مي‌گي عاشقي رو حرفت مي موني

 

 واسه من که عاشقم همین بسه

           الهي هر كي عاشقه به عشقش برسه

                   الهي هر كي عاشقه به عشقش برسه

 

 مريم اسديhttp://maryam-asady.blogfa.com/

 

+  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386   (ف.آ)  

دلم برای کسی تنگ است,

که چشمهای قشنگش را، به عمق آبی دریا می دوخت,

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند....

دلم برای کسی تنگ است,

كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد,

و پری دلم را با وجود خود خالی,

دلم برای کسی تنگ است,

کسی که بی من ماند,

کسی که با من نیست,

دلم برای کسی تنگ است,

که بیاید,

و به هر رفتنی پایان دهد,

دلم برای کسی تنگ است,

که آمد,

رفت,

و پایان داد....

کسی که نمی دانم برمیگردد؟

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

دلم براي كسي كه تنگ است كه...

+  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386   (ف.آ)  
 

 انگار هرچه پيمانۀ صبرت بزرگ تر باشد بيشتر به جامت زهر جدايی می ريزند... با همۀ اين حرفها تو رفته ای و من از تجربۀ شيرين بودنت باز می گردم. از حِس تو را دوست داشتن...و برای من که مدتی از اين نعمت محروم بودم...اين يعنی معجزه. چه تو باشی يا نباشی ...چه تو هم منتظرم بمانی يا نه... و چه در خاطرت بمانم يا نه ...چه سر قولت بمانی يا نه ...از تو متشکرم که اينقدر دوست داشتنی بودی...

گفتم که بدانی نمک نشناس نبودم...

+  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

 

ـ دیروز  

چشمهایم را می بستم، دریا را می دیدم

آواز می خواندم، رقص را می دیدم

شعر می گفتم، ترنم قطره های عشق را می دیدم

می خندیدم،شادی را می دیدم

پرواز می کردم،آرامش پرنده را می دیدم

راه می رفتم، زنده بودنم را می دیدم

می خوابیدم، رویاهای خوب می دیدم

ـ امروز

چشمهایم را باز کردم، تو را دیدم

آواز خواندم، تو را دیدم

شعر گفتم، تو را دیدم

خندیدم، تو را دیدم

پرواز کردم، تو را دیدم

راه رفتم، تو را دیدم

خوابیدم، تو را دیدم

 

 

تو را دیدم، دریا را دیدم، رقص را دیدم

شادی را دیدم، آرامش را دیدم

زنده بودن را، رویای تمام خوبیها را دیدم

تو را دیدم، عشق را دیدم، زندگی را دیدم...

 

ـ فردا

اگر بمانی: زنده می مانم، بهاری می شوم، عاشق می مانم

...

اگر بروی: می میرم، خزان می شوم، غمگین می شوم.

 

 

 

+  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

تو همون حس غریبی

که توی شبای من

میشی سوسوی ستاره

میای از چشای من

میشی بوونه واسۀ گریۀ من

میشی ضجه واسۀ دردای من

قِصه داره همۀ روزای من

غُصه داره دل با و فای من

قِصه دوری از دستای تو

غُصه نبودن چشمای تو

بیــا بـرگــرد کــه دوبـاره

دل مــــن هـــــواتُُ داره

آسمون امشب می باره

همپای بغض ستاره

واسه دلتنگیه عاشق

واسۀ داغ شقایق

می دونم آخر سرما

روز اول بهاره...

تو میای فردا دوباره

چشم من چشم انتظاره

دل من چه بیقراره...

 

+  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

رفتنت آغاز یك تنهایی است قرارمان این نبود , رسیدن به اوج دیوانگی است قرارمان این نبود. می روی، می روی بی آن كه دلتنگِ نگاهم باشی, رفتنت برای دل رسوایی است قرارمان این نبود. تو گفتی: كه می مانی تا ابد در كنار من در كنار من برای تو پشیمانی است , قرارمان این نبود. دیگر نمی خواهی بشنوی حتی كلام آخرم را , بی تو شمع شبم رو به خاموشی است قرارمان این نبود . در كنارت زندگی شور دیگری داشت بارها گفته ام: زندگی بی تو خیال واهی است قرارمان این نبود...

...

...

+  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

امشب به وسعت همه دنيا گريستم
دلتنگ و بی‌قرار نفس‌های جاری‌ات
اما دل غريب در اين انتظار ماند
دل را عذاب می‌دهد اين جای خالی‌ات

اشکم تو را سرود در آيينه‌های پاک
اشکم تو را به خانه‌ی تاريک سينه خواند
اما نيامدی و دل بی‌شکيب، باز
در آرزوی آمدنت در غبار ماند

اندوه تو هميشه جاری‌ست در دلم
يادت هميشگی‌ست و از دل نمی‌رود
از قاب غم‌گرفته‌ی چوبی دل مرا
هر روز مثل نور در آيينه می برد

من خيره می‌شوم به تو در قاب آينه
مثل حباب می‌شکنی با نگاه من
هر روز بی‌بهانه مرا ترک می‌کنی
شب‌ها هميشگی‌ست بدون تو ماه من

اين انتظار تلخ به پايان نمی‌رسد
می‌ميرم از نديدن روی تو عاقبت
يادت نمی‌رود دگر از سينه‌ام برون
ای ماه شام آخر من، دوست دارمت

 

 

+  شنبه سیزدهم بهمن 1386   (ف.آ)  
 

 

ای قشنگ سر به زیر

عزیزم به دل نگیر

اگه من غُصه دارم

پشتِ سرت اشک می بارم

تو برو زنده باشی

 

دعای من پشت سرت

عزیز و پاینده باشی

وقتی که توو چشمای تو

اشک و غرورُ می بینم

 

 

از غُصه این رفتن و ناباوری داد می زنم،

عزیز من، میری سفر

منو تو از یادت نبر

توو کوله پشتیه سفر

 

 

یه قابی از اینجا ببر

یه عکسی از من توش بزار

درای عشقُو باز بزار

میری، شاید یه روز بیای

 

 

میدونم این خیالمه

اما یه راهو باز بزار

پلهای پشت سر خراب

برگشتنت خواب و سراب

 

 

دلبرکم میدیم عذاب

اما برو، شاید بیای

مثه گذشتن شهاب

یک شب پر ستاره وو

دم دمای فصل گلاب 

 

 

 

 

 

+  جمعه دوازدهم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

 

سرنوشت ما هم این بود

که یه روز تو رو ببینیم

دل بدیم، اسیر دل شیم

واسه تو ما خوب بمیریم

...

یه روزی چشم وا کنیم ما

ببینیم دیگه تو نیستی

توي یک دنیای دیگه رفتی با رقیب نشستی

 

ای بابا...

چه روزگاری...

تو منو دوسم نداری

اون همه عهدو که بستی

من میدونم که شکستی

 

اما خوب حرفام زیاده

حرفایی که مونده رو دل

 

حرف تنهایی و غربت

خرف اون روزای رفته

حرف خاطرات شیرین

حرف این دل شکسته

حرف این گلای پر پر

حرف این چشمای پرحرف...

 

می دونم تو دیگه رفتی

چشم من بیخود به راهه

این همه قصه غربت

آخرش فقط یه آهه

 

تنها آرزوم همینه

که چشام یه روز ببینه

تو دوباره برمی گردی

آخر قصه همینه!!!

 

 

+  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

 

چشم که باز کردم، هیچ کس نبود

فقط تو بودی و من

من سوار تابِ رویاهایم بودم

هنوز بلد نبودم به تنهایی تاب زندگیم را بازی بدهم

تو آمدی و تابم را هل دادی

و من بالا رفتم

بالا، بالا، بالا...

من با دستهای تو به اوج رسیدم

تازه میخواستم خماری اوج را دریابم

که...

که دستهایت دیگر نبودند...

اول خواستم به بی خیالی بزنم

خواستم مثل روزهای بی تو بودن

خودم باشم، من باشم، تنها باشم

اما... نشد، غیر ممکن شد؛

این بار، دیگر همه درها بسته بود

به خودم میگفتم...

کور خواندی و به خود پوز خند میزدم

رویای با تو بودن تصویری بیش نبود

تو هر روز در ذهنم کمرنگ تر می شدی...

هاله می شدی

و من خورشید را میخواستم و هاله را نه!

.

.

.

.

.

.

.

* قبل از تو تنها بودم، تنها دردم تنهایی بود

* تو آمدی، دیگر تنها نبودم، آسوده بودم، فارغ بودم

* تو رفتی تنها شدم، عاشق شدم

 

اما تنهایی من، تنها نبود...

عشق بود، جنون بود، دیوانگی بود...

 

تو نبودی، یک درد داشتم

تو بودی بی درد بودم

تو رفتی صد درد دارم

 

آیِا روزی دوباره میآیی، تاب از حرکت مانده زندگیم را هل بدهی؟؟!

من هنوز تنها و بی حرکت روی تاب چوبی ام نشسته ام

شانه هایم، دستهای تو را می خواهد.

 

 

 

 

+  چهارشنبه دهم بهمن 1386   (ف.آ)  

آری

حجم نبودن تو

آغوش تشنه ی مرا

سیراب نمی کند دیگر ...

+  شنبه ششم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

بمون،نرو، تنهام نزار

برای چشم خیس من

یه راه چاره ای بذار

اگه بری دق می کنم

تمام این گریه ها رو

نذر دقایق می کنم

هرچی گل شقایقه

قربونی رات میکنم

برای با تو موندنم

رازو نیازا می کنم

.

.

.

ببین بازم از تو می گم

بارون چه نم نم می زنه

چشمای خیس و تر من

از عشق تو دم می زنه

رو سقف این شکسته دل

غبار ماتم می شینه

تو لحظه های واپسین

بشین یه دم منو ببین

که بی تو تنهام می میرم

.

 

.

.

اگر که من آه می کشم

عشقمو فریاد میکشم

واسه اینه که دوست دارم

نذار که تنها بمیرم...

 

 

+  جمعه پنجم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

 

 

 

آمدی سکوت کردم...

وقت رفتنت سکوت کردم...

دل کوچک و غریبم حرفها برای گفتن داشت ولی سکوت کردم...

از روزگار گله ها داشتم باز سکوت کردم...

در کنارم بودی سکوت کردم...

از کنارم رفتی سکوت کردم...

سکوت. سکوت. سکوت..

و حالا می خواهم این سکوت همیشگی را بشکنم..

می خواهم حرف بزنم به اندازه تمام آدمها...

می خواهم فریاد بزنم بجای همه مردم،

به اندازه تمام آن روزها که بودی حرف دارم،

هزاران برابر بیشتر از آن روزهای که رفتی حرف دارم،

حرفهایم را میزنم شاید این دل بیقرار آرام گیرد،

اگر آرام نگیرد مثل گذشته باز سکوت خواهم کرد...

صدایت کردم صدایم را نشنیدی...

سکوت می کنم تا صدایم را بشنوی..

صدای دلم را از نگاهم می شنوی...

اگر تو هم بی صدا شوی مثل من،

سکوت من یعنی یک آسمان حرف،

پس با دلم هم صدا شو، قصه سکوتم را بخوان

از ابتدا تا نگفته ها را بشنو و مرا باور کن...

و حالا نوبت توست !

تو سکوت کن تا مرا بشکنی؛

تو سکوت کردی ولی من حتی سکوتت را می شنوم...

 

 

+  پنجشنبه چهارم بهمن 1386   (ف.آ)  

 

 

 

نه دلیلی برای گفتن هست

نه گوشی برای شنیدن

سکوتم را التماس می کنی،

بی آنکه خواهش چشمانم را ببینی

 

کوتاهی تو نیست،

به "بن بست "، عادتت داده اند.

دیگر چیزی باقی نمانده است،

نه از من، نه از شور گفتن

خیالت راحت!!!

 

 

 

 

+  چهارشنبه سوم بهمن 1386   (ف.آ)