![]() |
![]() |
|
| دست و دل و شبنم و احساس... |
|
هوايي ِ آتشيام كه درونم را سوزاند، خاكسترم كرد، و از نو، ساخت ...
مرا آتش بزن، در اين آتشكده، آتش!
|
|
+
دِلي
|
|
قبلتر از اينكه بنويسم نقاشي ميكردم و همه ميگفتند خوبست ولي من راضي نبودم من ميخواستم درونم را بكشم چيزي روي كاغذ ميآمد كه به نگاه ديگران خوب بود .... اما حرفِ دلِ من نبود... روزي كه آخرين نقاشي توي صورت من نگاه كرد و گفت: "كور خواندي من تصميم ندارم تا آخر عمر شبيه يك ذهن آشفته باشم" دست نقاشي را بوسيدم عطاي قلممو را به لقايش بخشيدم و مداد كنته را به آب خنك دادم! ...
چند وقتي به خاكبازي مشغول شدم گِل ميزدم از چهرهاي كه نميدانستم كيست و من تهي بودم از بت... در جاده خاكي ِ اين زندگي ِ خاك و خُلي تنها بازي كردن هم عالمي داشت با من بودن، هم... بتِ گِلي... ميخنديد ولي ساكت بود... شده بود بازيِ من و تنهايي... و ديگران ميگفتند بدك نيست و بت ميخنديد....
فارغ شدم از بازي، بازي گِل ... خوب كه رَستم از بند ِ من و تنهايي شروع كردم به نوشتن... اين بار دوباره نقاشي... با نوشتن! از سر تا ته مينوشتم از سير تا پياز... و بعضيها ميگفتند خوبستدلم انگار راضيتر بود اِي بدك نيست... ولي راستش جايي بود در تمام سراسرم كه انگار سوراخ مانده باشد و باد سردي تمام سرتاسرم را فرا ميگرفت هر روز سوراخ خالي بود درست به اندازهي پرستيدن يك بُت و درست به اندازهي يك دوست داشتن ِ آدميزادي قالب را آماده كردم و ويراستمش و نوشتم و نوشتم و هي نوشتم تا بالاخره بُت از در، درآمد چند تكه عشق قديمي و پارهپارههاي يك قلب هم بود آبي به گِلِ نوشتهها زدم و بُت ساخته شد، عشق را ساختيم و بارها از سر تا پا نگاهش كردم لذتش را بردم حظ ميكردم از زبان شيرينش و چقدر مهربان بود براي من... چقدر مهربان است با من... و چقدر بزرگ ميشدم، با خواستنش، داشتنش، باليدنش بت بودنش... بودنش! و چقدر سرشار ميشوم با هستنش ... بُت را گذاشتم، بر بلنداي بلندترين قديسگاهِ شهر تا هميشه چشمهايم با نگاهش، بازي بازي كنند بُت هم بازي را دوست داشت بُت زيباي من! بُت ِ مه روي من! بالا بلند عشوهگر ِ من امروز، حالا بُت من، انگار، تنها بُتِ قديسگاه شهر است و پرستندگان گويا كه شفا ميگيرند از بُتم از هر سو... شرفياب ميشوند دستبوسي ميكنند و عشوهگري حاجت ميگيرند و نميگيرند كه يا عنايت است يا صلاح... و ميروند و باز ميگردند و بُتم كماكان، همان مهربان ِ من است اما گاهي سوزي سخت و ترسي از سرما از سر تا پايم را فرا ميگيرد... و پرستندگان نميدانند كه خالق، چقدر بر مخلوق، خود را محق ميداند... مثل مادرم كه، حتي خودش را، بر نفسهاي من، محق ميداند و گاهي سرمايي سخت، سرتاسرش را فرا ميگيرد ... و امروز واي بر من از رقصندگان آتش از دلبران دلبركش از بت پرستان ِ بي بُت كه بُتم را بيدل كردهاند.... برميگردم دوباره ميخوانم امروز، باز هم يك حس ِ قديمي در من زنده شد اين نوشته، توي صورت من نگاه كرد و گفت كور خواندي من تصميم ندارم تا آخر عمر شبيه يك ذهن آشفته باشم... و هنوز چيزي در من است... بغضي سوختني آهي اشكي پرپر زدني... كه به كاغذ در نميآيد... سوختني...
|
|
+
دِلي
|
روزی، سه نقطه (...) گذاشتم و گفتم، از امروز سکوت! و از امروز به بعد هم، سکوت! من سکوت را آغاز کردم... و شروع کردم به ادامه دادن ِ سکوت... از عشق نگفتم... از سرد ِ دی نگفتم... از داغ ِِ مرداد نگفتم... از ایمان نگفتم... از تن ِ گرم نگفتم... از گریه و اشک و آینه و آدینه نگفتم... از عطر و عود نگفتم... از انتظار ِ هر روز ساعت 8 هم، ... نگفتم... از چای و قهوه و من و اتاق هم... از تنهایی هم... از تو، هم! ... و از چشمهات هم... نگفتم... نگفتم... نگفتم... و نگفتنیهام چقدر داشت زیاد میشد... نگفتم... سکوت کردم... ساعتم بیحوصله شد، چُرت زد، هِی، مدام عقب ماند... سکوت کردم، خودم را جایی جا گذاشتم... سکوت کردم، عاشقانههایم متواری شد... سکوت کردم، حتی خورشید سایهام را زمین زد... سکوت کردم، اتاق از پنجره به کوچه دوید... سکوت کردم، قلمم آنقدر چکید تا اشکش خشک شد... سکوت کردم، روی خاک، مثلِ زیر خاک، پوسیدم! سکوت کردم... از هر طرف به تو محدود شدم... از هر طرف به نبودنِ تو محدود شدم... سکوت کردم و در نبودنم، حرف زدنت را تماشا کردم... سیاهِ سپیدی، در تو، دوباره چشمِ مرا گرفت مثل روز اولی که نارنجی یک شیطنت ِ آتشین مرا به بلندای بادگیر احساس برد و من حس کردم من هم میتوانم یک "برونته" باشم! ... راستش من رفتم که سکوت کنم اما سکوت برای دهنِ من حرفِ، بزرگی بود! راستش من در نبودنِ تو سکوت را دروغ گفتم من بودم وقتی تو بودی! و من حرف میزدم... و من بودم، حتی وقتی، تو، نبودی! و من حرف میزدم... میدانی؟! من اصلاً میخواهم یک قورباغه باشم! چون قورباغه مُنَصِفِ طول عمرش را، به تساوی بین آب و خاک تقسیم میکند بنابراین میخواهم بودنم را بین بودن تو و خواستنت به یک اندازه تقسیم کنم در بودنِ من و در همسایگیِ تو، دیگر جایی برای سکوت نیست! مگر وقتی تو حرف میزنی و من محو تماشای تو اَم... من میخواااااسستم سکوت بنویسم اما یادم نبود، عالمی حرف که از چشمان سیاه ِ تو، به کاغذ سپید من سرازیر شده سکوت را بر من حرام میکنند... سکوت جایز نیست... مگر وقتی محو تماشای تو اَم... راستی پاییز، چشمهای تو چه رنگیست؟! من هنوز از پاییز هم نگفتم!
|
|
+
دِلي
|
|
...
شايد تا حالا اينقدر حرف نزده بودم كه با اين سه نقطه،حرف زدم... انگار همهي حرفهام يهو تخليه شد و همين سه تا اثر خودكار روي كاغذ، همهي حرفهاي من بود، انگار!
|
|
+
دِلي
|
|
آ آ آ آخخخخ! چقدر درد میکنم! هرچه زندگی میخورم، آرام نمیشوم! باید کمی مرگ مصرف کنم؛ میدانم! اما افیون زندگی، وسواسی به جانم میافکنَد، سخت: وسوسهی جدایی! ... ... وسوسهی جدایی، هر بار عاشقترم میکند...
|
|
+
دِلي
|
|
ماه درست در شبِ آرزوها... شبِ آرزوها...
با دخل و تصرفی در شعر دوست عزیز: احمد غفاری
|
|
+
دِلي
|
|
دندانم درد ميكند از بس حرص را با دندان شكستهام و از بس شعرهاي خام جويدهام كه حتي مزهي سقز نميدهند! و از بس تهِ مداد گاز زدهام شايد قدِ فكرم كمي بلند شود و به جايي برسد... و از بس كه چوبِ خلال لاي چرخِ آروارههايم رفته، و از بس طعم زندگي را چشيدهام كه بعضي جاهايش مثل بادام، تلخ است و از بس كه... اصلاً اين دندانها را ميكشم و يك دست دندان جديد چيني ميخرم! دنداني را كه درد ميكند را كه دستمال نميبندند! شايد دندانهاي من فاسد شده كه همه چيز طعم فساد ميدهد برايم! شايد من دندان طمع دارم، به خوب شدنِ اين زمانهي چرك و خودم نميدانم! و شايد چشمهايم را فروختم، به كسي كه فقط ميخواهد، زيبا ببيند اينروزها كه هيچ چيز به چشمم زيبا نيست حتي گربهي ملوس روي شيروانيه همسايه... ابليس را در چشمهايش ميبينم، همانطور كه در چشمِ زنِ فروشنده ديدم همانطور كه در چشم مردِ راننده ديدم همانطور كه مشاور ساختماني، قهقهه ميزد همانطور كه شاعر گريه ميكرد... همانطور كه... چشمهاي همه انگار برق ميزند اين روزها، ابليس را همه جا ميبينم... حتي در آينه...
|
|
+
دِلي
|
|
|
| خاطرهها |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| فهرست |
|
روزمرهها خطخطي فصلِ تازه |
| دوستان |
|
.:Vertigo:. .:wildtulip:. .:Fall's Lady:. .:Maryamehdi:. .:Snot fishing in school:. |