![]() |
![]() |
|
|
مرا قدرت من شدن نيست بيتو جانت را بيار و بگذار گرو تا اين تن، من شود حتي بيتو!
... دلی ... |
|
+
88/03/27 (ف.آ)
|
|
درد ميكند، تمام استخوانهايم، بدنم، روحم، انگشتهايم، اشكهايم، حاشيهي گوشهي لبهايم وقتي كه ضعف ميكنم از خنده حتي...
يك جورهايي انگار دارم كش ميآيم ميان من و تن؛ يك چيزهايي هست در اين دنيا كه من نميفهمم، درك نميكنم، مثلاً چيزي مثل ِ... اصلاً ول كن مثلاً نميخواهد، هر كسي ممكن است يك چيزهايي را درك نكند، هضم نكند... دارم به خودم ميپيچم، چنگ ميزنم به تار و پود گذشته و چيزي را ميكاوم كه نميدانم چيست، راستي گفتم درد ميكنم؟! خوب بله! اما نه درد كُشنده، يك چيزي مثل درد دندان لق ِ بچگيها، خيلي هم درد بدي نبود، گاهي به جايش زبان ميزدم، يك درد خاص داشت اما انگار ته دل ِ آدم قنج ميرفت، شايد از اينكه ميفهميدي پس فردا همين جايي كه زبان ميزني، يك دندان تازه رشد ميكند... اين است كه آن درد كه اول گفتم، يك جورهايي حس بالندگي به من ميدهد، اخيراً حس و حالم خيلي متفاوت از هميشهي زندگيم شده... انگار دارم پوست مياندازم، دلم يك من ِ تازه ميخواست، دارم اتفاق ميافتم؛ انگار دارم دوباره آغاز ميشوم، نگاه كن چقدر سطح فكرم قد كشيده؟ ميبيني چقدر دستم از تمام غمهاي دنيا كوتاه ميشود؟!
پ.ن:
... دلی ... |
|
+
88/03/18 (ف.آ)
|
|
هرچه از حضور تو مينوشم تشنهتر ميشوم به بودنت تو گويي: مبتلايم به استسقاي عشق، به تمناي خواستن، كه لبريزم از تو اما امروز از ديروز به تو محتاجتر دَم ِ ديگر از اين دم ليلاتر
... دلی ...
بعدن نوشت: كامنتي در همين پست براي نسرين عزيز و رويا نوري كه آدرسي از ايشان ندارم.
|
|
+
88/02/06 (ف.آ)
|
|
آدم است دیگر... این سیاه مست ِ غم ... دلی ... |
|
+
88/01/15 (ف.آ)
|
|
مينويسم گذر ثانيهها را از تو مينويسم سفر كودكيات را به خزان مينويسم سر اين كوچهي دور ايستادهست كسي چشم به راه مينويسم روشنايي همه جا هست ولي... روز ِ من بيتو شب است مينويسم دل من تنگ شده... باز آي از طرف جادهي دور مينويسم تو فراموش بكن بديام را وُ به ياد آر كه من، خوب هم بودهام انگار ولي بيبها بوده و كم مينويسم اما... تو كجا ميداني؟! مينويسم اما... نامههايم را تو ز كجا ميخواني؟!... و قصهي اين خانه، اينجا تمام ميشود، در خاطرم خواهيد ماند، خدانگهدار.
|
|
+
87/11/21 (ف.آ)
|
|
غسل بايد كرد از تمام گذشتهاي كه بيحضور مهربان تو گذشت پاك ميبايد شد از تمام لحظههاي سردي كه برابر تو به غرور گذشت و سپيد بايد پوشيد به حرمت دستهايي كه امروز يا فردا به تنم كشيده خواهد شد به نيت تطهير روح، به سويت ميآيم اي بزرگ آسماني، كه اين زمين عجيب حقير است و انسان را تحقير ميكند با تمام وجاهتش.
... دلی ... |
|
+
87/11/12 (ف.آ)
|
|
+
87/10/21 (ف.آ)
|
|
اگر، گرفتار سنگینی سکوت است از شِکوه نیست از غُصه هم آشفتگی؟ نه. گوشش بدهکار ِ حرف کسیست که میان کلامش دویدن جفاست...
... دلی ... |
|
+
87/10/06 (ف.آ)
|
|
مرد سپید پوش ِ من، عزیزم، یکرنگ... من امشب حوصلهی کِش آمدن، در هیچ شعری را ندارم خودت بگو دلتنگی را امشب چه شکلی بنویسم که قد بکشد از اینجا که من تا میانهی لبخند همیشگیات که تو... زمزمههای عاشقانه، عمیق، از تهِ دل وقتی که دنیایمان ماست... و فخر فروختن به تمام دخترکان دنیا، وقتی که تو مالِ منی تنها... قرارهای پنهان از چشم ِِ مادر راس ساعتِ ظهر روی روزهای قرمز تقویم که نیستند اما رنگ لاجوردیشان، سرختر از جمعههاست... و دستم روی تن ِ مهربان تو حتی با دستکشهای چرمی: داغ ِ داغم... آنقدر که پوستم گِز گِز! آری... همینقدر دلتنگ که گفتم و چقدر بیقرار که نشد بنویسم آخ...! معشوقهی قدیمی، مرد دیرینه، بیش از این چشمانتظارم نگذار چشمهای من و همچشمی آسمان که سرخ... میبینی؟! رقیب هم میسوزد، آبی ِ حسودش .... دریغ تو را از من؟! راستی قاصدک هم سوز داشت امروز . . . آدم برفی، مَرد! پس کی می آیی؟
|
|
+
87/09/24 (ف.آ)
|
|
اول پلان (1) را بخوانید.
... چشمهای تو هست، در مرور مدام ِ دلتنگی... دستهایت هم همینجاهاست، باید روی شانهی لباسم جا مانده باشد، یا پشت مانتوی سیاهم، وقتی که "لیدیز فِرست" را میگفتی؛ دل مهربانی هم داشتی قدیمترها... شاید در صندوقچه باشد، لابهلای پارچههای ابریشمین خیال؛ و جادهی ناهموار خاطره هم باید، در انتهای جنونِ تلخ ِ آخرین روز ِ خندیدنت جا مانده باشد... میترسم توی نقشههای دروغین دنیا گم شده باشی... باید تو را به من برسانم؛ چقدر باید نقشه بکشم، اصلاحات اعمال کنم... دستهایت را پل میکنم چشمهایت را جاده مهربانیت را... |
|
+
87/09/20 (ف.آ)
|
|
|
| خاطرهها |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |